در قرن اخير اشكالي از اجرا پديد آمد كه از هيچ متن مكتوبي كمك نگرفتند و هر يك با استفاده از عنصر ديگري همچون رقص يا بداهه‌پردازي و غيره به اجرا دست زدند كه باز هم در اين فرمت اجرا نيز الزاما «context» (فحواي كلام، موقعيت، زمينه و بافت) وجود دارد كه «رخداد»ها يا «كنش‌»هايي در بستر آن رخ مي‌دهد. بنابراين به نظر من عنصر سومي وجود دارد كه الزام‌آورتر از دو عنصر قبلي است و آن مواجهه است. مواجهه تماشاگر با يك وضعيت، كه در آن كسي يا چيزي در حال انجام كاري است.

پایگاه خبری تئاتر:این روزها نمایش «تابستان» به نویسندگی و کارگردانی سعدی محمدی عبد در سالن اصلی تالار مولوی روی صحنه رفته است. این نمایش آنقدر متفاوت است که شاید در وهله اول جا بخورید. سکوت و سکون از بن‌مایه‌های اصلی است و مدت‌ها روی صحنه هیچ اتفاقی رخ نمی‌دهد. اما به یک باره دچار شوک می‌شوید و رخدادها از یک فضای رئالیستی ناب به سراغ فضای رئالیسم جادویی می‌رود. به همین مناسبت گفت‌وگویی با سعدی محمدی عبد داشته‌ایم.

در اجرای «تابستان» خیلی «اجرامحور» عمل می‌کنید. به نظر می‌رسد کارکرد متن به مثابه دستورالعمل اجرایی، شکل متفاوتی برای شما دارد. درست است؟ کمی در این باره توضیح بدهید.

بله درست می‌فرمایید. یک دعوای قدیمی، بی‌مزه و کلیشه‌ای بین نویسندگان و کارگردانان همیشه بوده که راستش را بخواهید نمی‌دانم از کجا و چه جوری شروع شد؛ ماجرا این است که نویسندگان (البته نه همه‌شان) داعیه‌ای داشته‌اند و دارند که مولف یک اثر نمایشی هستند و متن آنها باید مطابق دستور اجرا شود و چیزی از متن‌شان از قلم نیفتد یا جابه‌جا نشود و قس‌علیهذا. از طرف دیگر کارگردان‌ها هم خود را مولف و خالق اثر می‌دانند و معتقدند «text» (متن) با آنچه اجرا می‌شود دو مقوله جداست و در اجرا آنها هستند که اثر را شکل می‌دهند و ممکن است بسته به تشخیص و نگاه‌شان بخش‌هایی از متن را جابه‌جا یا حذف (و نه اضافه) کنند. به نظر من متن اجرای یک نمایش دقیقا همان چیزی است که اجرا می‌شود و نه آن چیزی که بر صفحه کاغذ می‌آید. چرا که کاملا مبرهن است که یک واژه به خودی خود می‌تواند بسته به لحن، شرایط و نحوه ادا شدن، معانی و دلالت‌های گوناگونی را شامل شود که بعضا ممکن است به کل بافت معنایی نمایش را دستخوش تحول کند. بنابراین طبیعی است که ردپای کارگردان یک نمایش بیش از باقی عناصر در حوزه اجرا مشخص باشد. همان‌گونه که نسخه‌های متعددی از اجرای هملت، هریک کیفیت و نگاه مجزایی را عرضه می‌کند، در حالی که تکست یکی است.

برخی اعتقاد دارند که تئاترهای «نمایشنامه‌محور» دوباره از زیر خاکستر بیرون آمده‌اند و گروهی دیگر می‌گویند چقدر برای مردم قصه بگوییم! عصر، عصر تصویر است. نظرتان چیست؟

اول این را بگویم که هر آنچه گفته می‌شود طرح یک منظر دیگر است و نه انکار یک باور یا نگاه. به نظر من عنصر و شاکله اصلی تئاتر نه تصویر است و نه صرف نمایشنامه. چراکه تصویر را در عالی‌ترین شکلش در نقاشی، عکاسی و نهایتا سینما می‌توان بسیار بهتر از تئاتر عرضه کرد. فرمت نوشتاری نمایشنامه (چه قصه‌گو و چه غیر) نیز اساسا ابداع شد تا دستوری باشد برای اتفاقات یا رخدادهایی که در صحنه «اجرا» می‌شود. حال در قرن اخیر اشکالی از اجرا پدید آمد که از هیچ متن مکتوبی کمک نگرفتند و هر یک با استفاده از عنصر دیگری همچون رقص یا بداهه‌پردازی و غیره به اجرا دست زدند که باز هم در این فرمت اجرا نیز الزاما «context» (فحوای کلام، موقعیت، زمینه و بافت) وجود دارد که «رخداد»ها یا «کنش‌»هایی در بستر آن رخ می‌دهد. بنابراین به نظر من عنصر سومی وجود دارد که الزام‌آورتر از دو عنصر قبلی است و آن مواجهه است. مواجهه تماشاگر با یک وضعیت، که در آن کسی یا چیزی در حال انجام کاری است.

تئاترهای پست‌مدرن و معناگریز و چندصدایی با روایت‌های پیچیده تلاش می‌کنند تا مخاطب را گیج کنند؛ ولی داستان نمایش «تابستان» ساده است اما در عین حال پیچش‌هایی هم دارد. نمایش را می‌توانیم در زمره آثار تجربه‌گرای معاصر دسته‌بندی کنیم. درباره ایده ابتدایی و چالش‌های داستانی بگویید.

ایده ابتدایی این نمایش از کلاس‌هایی شروع شد که در دوره دانشجویی با معلم عزیزم فرهاد مهندس‌پور گذراندیم. در این کلاس‌ها ایشان به اهمیت کنش و کیفیت و چگونگی انجام هر کنشی صحه می‌گذاشتند. کاری ساده مثل راه رفتن اگر درست انجام شود می‌تواند دیدنی باشد. تمرکز و آگاهی از عناصر دیگری است که به دیدنی شدن یک عمل کمک می‌کند. می‌خواستم این آموزه‌ها را آزمایش کنم. از طرفی در یک دوره «تابستانی» از زندگی خودم قرار داشتم که انگار همه‌چیز در اطرافم در حال آب شدن و وا رفتن بود. این شد که وضعیت اطرافم کم‌کم به یک وضعیت نمایشی در تمرین‌ها بدل شد. این از کارافتادگی، فروپاشی، گندیدگی، خمودگی و ازهم‌گسیختگی عمومی که در آن زیست می‌کنیم و به شخصه خودم دچارش هستم، تبدیل به مساله و وضعیت نمایش «تابستان» شد.

تئاتر تجربه‌گرای معاصر ایران هم تبدیل به پدیده جالبی شده است. گروهی اعتقاد دارند که ما تئاتر تجربه نداریم؛ چون آزمایشگاه و پژوهش نداریم. برخی دیگر می‌گویند تئاتر تجربی به نوعی شارلاتانیسم است؛ چون معمولا آثاری بی سر و ته و بی‌معنا هستند. برخی دیگر اعتقاد دارند تئاتر تجربه داریم و مورد حمایت دولت هم هست؛ چون اخته و نیست‌انگار و غیرانتقادی هستند. برخی هم اعتقاد دارند مهم‌ترین جریان پیشرو تئاتر ایرانی تئاتر تجربه‌گراست. نظر شما چیست؟

این کلمه «تئاتر تجربه‌گرا» که می‌فرمایید، کلمه خطرناکی است! اگر منظورتان تجربه‌های پیشروانه، پژوهش‌محور و آوانگارد هنرمندان بزرگی چون استانیسلاوسکی، پیسکاتور، برشت، گروتفسکی و غیره هست، پس ما در تئاتر ایران هرگز حتی یک هنرمند سراغ نداریم که بشود به کارش اصطلاح تجربی یا آوانگارد اطلاق کرد.

اما اگر منظورتان تئاتر دانشجویی و جسور و بی‌پیرایه و خلاق است، باید بگویم به نظر من آنچه در ۴-۳ سال اخیر در این نوع از تئاتر اتفاق افتاده، در نوع خودش حداقل از بعد از انقلاب، کم‌نظیر است و اتفاقا همواره از تئاتر حرفه‌ای با همه دبدبه و کبکبه‌اش یک گام جلوتر بوده. من در دوره بیست و دوم تئاتر دانشگاهی افتخار این را داشتم که در مرحله اول به عنوان هیات انتخاب حضور داشته باشم. باید بگویم در میان ۲۴۸ اثری که در این مرحله دیدیم، نمایش‌هایی بودند که من را شوکه کردند. آثاری به غایت جسورانه و بی‌پروا که از بیان مساله‌شان بدون زیاده‌گویی یا خودسانسوری ذره‌ای ابا نداشتند و با تیغی آخته به سراغ موضوع و مخاطب‌شان می‌رفتند و به دل ماجرا می‌زدند. این جسارت و بی پروایی را تقریبا هیچ جا در تئاتر حرفه‌ای پیدا نمی‌کنید.

البته نمی‌شود از این نکته هم چشم پوشید که چه در میان اهالی حرفه‌ای تئاتر و چه در میان تئاترهای دانشجویی، مواردی به چشم می‌خورد که متاسفانه دچار نوعی از شارلاتانیسم هستند و با اطلاق اسامی و عناوین پرزرق و برقی مانند تئاتر تجربی، تئاتر آوانگارد، تئاتر مدرن و پست‌مدرن، یا با استفاده از «ایسم»هایی همچون اکسپرسیونیستی، سوررئالیستی و… یا حتی با استفاده غلط از واژه‌هایی همچون «فرم»، «پرفرمنس‌آرت» (هنر اجرایی)، «کانسپچوال آرت» (هنر مفهومی) و هزار و یک اصطلاح پرطمطراق دیگر، سعی در جذب مخاطب به هر قیمتی دارند. اما عمومیت دادن این مساله به آثاری که رویکردی پژوهش‌محور دارند یا برای خلق اثری با یک نگاه متفاوت تلاش می‌کنند به همان اندازه مذموم است.

اما از یک چیز نمی‌شود چشم پوشید و آن اینکه به نظر من چه تئاتر حرفه‌ای و تجاری با همه زرق و برق و رنگ و لعابش، و چه تئاتر دانشجویی که داعیه جسور و خلاق بودن دارد، هر دو به قول معلمم «از کف خیابان» عقب هستیم. به عبارتی آنچه در جامعه در حال رخ دادن است، بسیار از ما و دغدغه‌های روشنفکرانه‌مان جلوتر است. در حالی که باید برعکس باشد.

در نمایش «تابستان» شاهد «سکوت» و «سکون» فراوان در کنش‌ها و فضاسازی هستیم. در شیوه اجرایی چگونه به این سمت کشیده شدید.

در همان مرحله ایده‌پردازی بارها پیش آمد که وقتی در جایی تنها بودم مثلا فکر می‌کردم که اگر الان در مواجهه با تماشاگر قرار بگیرم چه اتفاقی می‌افتد و چه کار باید انجام دهم؟ بعد متوجه شدم که اتفاقا بسیاری از کارهایی که در تنهایی انجام می‌دهیم، اگر به درستی پرداخت شود و به قولی تمام و کمال انجام شود، دیدنی خواهد بود. از طرف دیگر بارها در بسیاری از نمایش‌هایی که به عنوان مخاطب حضور یافتم، متوجه شدم که ما در تئاتر بسیار بیشتر از آنکه حرف‌های بازیگران را بشنویم، کارها و اعمال بدنی‌شان را دنبال می‌کنیم.

ممکن است بازیگری حتی بدون آنکه خود متوجه باشد، کاری انجام دهد، یا بدنش را در وضعیتی قرار دهد که دقیقا مغایر با چیزی باشد که دارد به زبان می‌آورد. و در صورت بروز چنین مغایرتی تماشاگر- فارغ از اینکه به این امر آگاه است یا خیر- دقیقا چیزی را باور می‌کند که می‌بیند و نه چیزی را که شنیده. بنابراین اهمیت کنش‌ها یا رفتارهای کاراکترها برای من هر بار که به دیدن تئاتری رفته‌ام بیشتر و بیشتر شده و برعکس اهمیت آنچه به زبان می‌آید به حاشیه رفته است. از طرفی در طول تمرینات این نمایش، و بنابر ضرورت وضعیتی که کاراکتر در آن بود، این سکوت تشدید شد و به سراسر نمایش بسط پیدا کرد. در مورد سکون هم می‌توان گفت دو جنبه دارد: اول اینکه این سکون و رخوتی که به بار می‌آورد، در لایه اول به دلیل فرم ویژه اجراست. و مساله بعدی اینکه هدف از این سکون ترسیم همان گندیدگی و خمودگی است که پیش‌تر صحبتش شد.

برخورد تماشاگر با نمایش «تابستان» چگونه است؟ آیا آنها با تئاترهای متفاوت ارتباط می‌گیرند؟

متاسفانه در این چهار، پنج روز اول اجرا، بازخوردهای کمی دریافت کرده‌ام. دلیلش هم این است که خودم در نمایش بازی می‌کنم و تا بیایم لباس نقش را عوض کنم و خود را به لابی تالار مولوی برسانم بیشتر مخاطبان رفته‌اند و از لذت هم صحبت شدن با ایشان محروم مانده‌ام. اما برخی که کمی بیشتر در لابی تالار مولوی باقی مانده‌اند و مرا به گپی چند دقیقه‌ای مهمان کرده‌اند، غالبا راضی بوده‌اند و بازخوردهای مثبت و روحیه‌دهنده‌ای از آنها دریافت کرده‌ام. همین‌طور عده‌ای نیز در فضای مجازی مانند سایت تیوال نظرات‌شان را نوشته‌اند که آن هم عموما رضایت‌بخش بوده و برخلاف باور عمومی که تئاترهای به قول شما متفاوت مخاطب را می‌راند، نظراتی که دریافت کرده‌ایم عموما مثبت و روحیه بخش بوده‌اند.

اگر بخواهیم جامعه‌شناسی تماشاگر را داشته باشیم با چه مخاطبانی مواجه می‌شویم؟

تمام تلاشم را کرده‌ام که نمایشم مربوط به یک آدم عادی باشد. شاید یک دانشجوی سابق یا یک کارمند، یا راننده تاکسی و… این را حتی در نوع انتخاب ریزترین اکسسوار و طراحی صحنه و لباس و … هم می‌بینید. برای اینکه به نظرم مساله نمایش عمومیتی به‌شدت عادی شده و در نتیجه از فرط عادی بودن، فراموش شده است. به نظر من مخاطب این نمایش اتفاقا یک طیف خاص آن‌طور که برخی از دوستان و همکارانم گفته‌اند، نیست. بلکه به شخصه آرزو داشتم تماشاگر نمایشم، کارمندان، دانشجویان، کارگران، پاکبان‌ها، میوه‌فروش‌ها، بقال‌ها و به زبان ساده عموم مردم باشند. اما متاسفانه شرایط اجرای تئاتر چه برای هنرمندان این حوزه و چه برای مخاطبان چنان دشوار است، که درصد بسیار کمی از این عموم به تماشای تئاتر می‌آیند.

شاید تئاترهایی از نوع تئاتر «تابستان» را باید دانشگاهی، تجربه‌گرا و با جسارت بدانیم که از تئاترهای اشرافی به‌شدت دور است. رشد تئاترهای لاکچری و پوچ‌گرا و تماشاگرپسند و گران‌قیمت را چگونه می‌بینید؟

بله مسلما دانشجویی، تجربه‌گرا را نمی‌دانم اما به جسور بودنش امیدوارم و البته امیدوارم که این خصلت دانشجویی بودن را با خودم همچنان حفظ کنم و مسلما از تئاترهای به قول شما اشرافی یا سرمایه‌محور و به اصطلاح لاکچری به دور است. این سوال شما نیاز به نظر کارشناسی شده و پژوهش شده دارد. اما اگر بخواهم با احتیاط نظرم را بیان کنم باید بگویم به نظرم در ۱۰ سال اخیر و احتمالا با برداشته شدن سوبسید دولتی از تئاتر و سپرده‌شدن تئاتر به دست سرمایه بعضا خصوصی و بعضا خصولتی این شکل از تئاتر که مخاطبانش ماشین‌های کمتر از ۵۰۰ میلیون سوار نمی‌شوند و عموما هیچ انگیزه‌ای که به خود تئاتر مربوط شود، از تئاتر آمدن ندارند، شکل گرفت. اینکه اصلا این شکل از تئاتر (هم) باید باشد و بخشی از مخاطبان (هرچند خاص) را به تئاتر بکشاند یا به کل منحط است و باید جلویش را گرفت و غیره و از این دست رویکردهای دست چپ یا دست راستی را به کناری می‌گذارم و به دو نکته اشاره می‌کنم: نکته اول اینکه دولت (شما بخوانید حکومت) موظف است برخی اشکال تئاتر همچون تئاترهای دانشجویی، گروه‌های جوان، گروه‌هایی که رویکردی تجربی و آوانگارد دارند و… را شناسایی و زیر چتر حمایتی خود بگیرد و اتفاقا بخشی از بودجه همین چتر حمایتی را از همان تئاترهای لاکچری اگر وجود دارد، در قالب مالیات اخذ کند که در کشور ما دقیقا عکس این قضیه صادق است. یعنی فلان کارگردان که خود مدیر یک تماشاخانه دولتی است، یک تئاتر لاکچری به صحنه می‌برد که بازیگرانش همگی در سال قبل در همان تماشاخانه که او مدیر بوده اجرا رفته‌اند!

نکته دوم اینکه باید ساز و کاری سالم برای نظارت به سرمایه‌ای که رد و بدل می‌شود، وجود داشته باشد که در قالب این شکل از تئاتر رانت‌خواری، زد و بند و پولشویی امکان انجام نداشته باشد.

اما واقعیت این است که وضعیتی که ما در آن به سر می‌بریم به‌شدت وحشتناک است و به نظر می‌رسد کاملا برخلاف شعارها و سینه چاک دادن‌های برخی برضد نظام به اصطلاح سرمایه‌داری، اتفاقا سرمایه دست در دست سازوکار دولتی دارد و به مردم حکمرانی می‌کند و در حوزه تئاتر هم بدل به هیولایی شده که از بیشتر تئاترهای این روزها برده‌ای برای گیشه ساخته است.

تئاتر خصوصی چه وضعیتی دارد؟ نقاط قوت و مثبت آن را بفرمایید.

اصطلاح تئاتر خصوصی در سال‌های اخیر در میان هنرمندان تئاتری با الگوبرداری از وضعیت آرمانی که تئاترهایی همچون تئاتر سعدی و بسیاری از تئاترهای خیابان لاله زار پیش از انقلاب داشتند، بسیار مورد استقبال قرار گرفت. ایده این هنرمندان نیز این بود که با ایجاد تئاتر خصوصی که پس از انقلاب بساطش برچیده شده و تمامی اجراهای تئاتری تحت نظارت بسیار دقیق و شدید مرکز هنرهای نمایشی به عنوان متولی دولتی امر تئاتر قرار گرفته، به مرور بساط ممیزی برچیده خواهد شد؛ ایده‌ای که حداقل در یک سال اخیر بارها شاهد شکست خوردنش بوده‌ایم.

از طرفی دولت هم با طرح مساله تئاتر خصوصی به نوعی خود را از زیر مسوولیت حمایتی هنرمندان و گروه‌ها، به ویژه هنرمندان جوان و گروه‌های دانشجویی که نیاز به حمایت بیشتری دارند، شانه خالی کرده و از سویی نظارت را هیچ که کم نکرده، بلکه خطوط ممیزی را نیز پررنگ‌تر از قبل بر بدن تئاتر ترسیم می‌کند. اما ایجاد تئاتر خصوصی به نظر من دو مزیت داشته: اول اینکه باعث شده تا حداقل در شهر تهران، تعداد تئاترها و به طبع آن تئاترروها افزایش بیابد. این افزایش هرچند که فقط کمی هم بوده باشد، اما به نظر من در بلندمدت به نفع تئاتر تمام می‌شود. دوم اینکه همین تکثر، منجر شده تا در حیطه تئاتر امکان‌های بیشتری عرضه شود. یعنی تئاتر دایره بسته‌ای از عده‌ای محدود نباشد که مدام از این سالن دولتی به سالن دیگر کوچ کنند و باقی همه نظاره‌گر.

 

  • نویسنده : سيدحسين رسولی
  • منبع خبر : روزنامه اعتماد