ايرانشهر و خطيبی چطور تصور كردند حق دارند براي اين تجربه سال اول دانشگاهي فضای تئاترهای جدي و حرفه‌ای را اشغال كنند و از مردم بهای بليت اجراهای حرفه‌ای را بخواهند؟ و البته از پيش مي‌دانم پاسخ اين است كه «دلم خواست»؛ چراكه اصولا اقتضای تئاتر سرمايه‌سالار همين است. پول دارم، تماشاگر دارم پس می‌سازم. ولی ناچارم يادآوری كنم كه تئاتر «بازی» نيست، حتی به شيوه برادوی

پایگاه خبری تئاتر: نور تماشاگر می‌رود و نور صحنه می‌آید؛ خانه‌ای (در حقیقت آشپزخانه‌ای) پیش روی ما بنا شده با استفاده از تمام جزییات. یک آشپزخانه نمونه‌ای امریکایی به سبک معماری خانه‌های چوبی بیرون شهرِ کانزاس، میسوری یا آیوا – بسته cornflex روی کانتر، یک صفحه مجله‌ چسبیده به کابینت، قهوه، بیکن و… – موسیقی کانتری را هم به ماجرا اضافه کنید. آشپزخانه قرار است جهان بصری و اجرایی نمایش را تا انتها در خود خلاصه کند و افسوس که ترس اولیه‌ام از تماشای این حجم از ریخت و پاش صحنه‌ای و ساخت و ساز پر هزینه دکور تا انتها باقی ماند. پدر، مادر، پسر و دختر با یکدیگر دچار اصطکاکند، گویی هیچ نقطه پایانی بر این جنگ (که به هیچ‌وجه دراماتیزه نمی‌شود و دلیلش برای تماشاگر روشن نیست) وجود ندارد. بله! همه‌چیز به پدر دایم‌الخمری بازمی‌گردد که ندانم‌کاری‌هایش اقتصاد خانواده را دچار بحران کرده. جنگ غذا برپا است (شپارد هم ابتدای نمایشنامه بر وجود یخچال روی صحنه تاکید دارد) کاری که خطیبی هم در مقام کارگردان انجام می‌دهد. تمام تاکید اجرایی متن و کارگردان بر ورود و خروج‌ شخصیت‌ها (از درهای دو طرف)، استفاده از میز غذا و یخچال معطوف است، به همین دلیل باقی فضا بی‌استفاده و از کار افتاده می‌ماند. از سوی دیگر، انتقال اجرا از پرده دوم به پرده سوم چنان چکشی و بدون چیدمان درون متنی منطقی (پدر یکهو به آدم ایده‌آل بدل می‌شود) اتفاق می‌افتد که کار همانجا از دست می‌رود. مانند تماشای بازی‌های ناپخته و بدون عمق بازیگران؛ گرچه در این بین میر‌سعید مولویان «وِسلی» انصافا چیز دیگری است. او عملا به نقطه اتصال و انسجام شلختگی‌های (فرمی) بازیگران روی صحنه بدل می‌شود. ماجرای دراماتورژی متن و مونولوگ‌های بلندِ وِسلی نیز یادداشتی جداگانه می‌طلبد.

خطیبی در یادداشت بروشور نمایش به نکته مهمی اشاره کرده است. نکته‌ای که به نظرم می‌تواند کلید حل مساله‌ام با تجربه تازه‌اش باشد. «نفرین قحطی‌زدگان بازگشت من است به هر آنچه در بیست‌سالگی از تئاتر می‌خواستم. و کوچ من است از صحنه‌هایی که بر آن بودم. بازی را از نو شروع می‌کنم. تئاتر را…»

بله! او به درستی در یادداشت گفته قرار بوده با این اجرا یا (بازی) بازگشتی داشته باشد به خواسته‌های
۲۰ سالگی‌اش از تئاتر. زمانی که افراد تازه از تئاترهای دبیرستانی جدا می‌شوند و با همان دریافت جهان هنری سال‌های نخستین دانشکده را بنا می‌کنند. از این منظر با خطیبی موافقم که نمایش «نفرین…» حداقل در اجرا نه تنها نشانی از تجربه‌های گذشته‌اش ندارد، بلکه به مراتب عقب‌ رفته است. حال سوال می‌پرسم که تماشاخانه ایرانشهر و در مرحله بعد خود خطیبی چطور تصور کردند حق دارند برای این تجربه سال اول دانشگاهی فضای تئاترهای جدی و حرفه‌ای را اشغال کنند و از مردم بهای بلیت اجراهای حرفه‌ای را بخواهند؟ و البته از پیش می‌دانم پاسخ این است که «دلم خواست»؛ چراکه اصولا اقتضای تئاتر سرمایه‌سالار همین است. پول دارم، تماشاگر دارم پس می‌سازم. ولی ناچارم یادآوری کنم که تئاتر «بازی» نیست، حتی به شیوه برآدوی.

  • نویسنده : بابك احمدی
  • منبع خبر : روزنامه اعتماد