محسن تنابنده در نقش قنبر با لهجه ی قمی کنار آمده و با این که تماشاگر او را با لهجه مازنی می شناسد آرام آرام این لهجه (قمی ) را از او می پذیرد.

پایگاه خبری تئاتر: پرده‌ی بسته‌ی نمایش به طرفین باز شد و صحنه زیر زمین مخروبه ای نسبتا زوار در رفته که متعلق به آرایشگاهی متروکه به همین نام – مولن روژ – در شهری بی نام و نشان یا شاید قم، کاشان تهران یا هر جای ایران را پیش روی ما می گذارد.

دکوری در عرض با آینه و چند صندلی اینطور به ذهن متبادر می سازد که ظاهرا این جا آرایشگاهی قدیمی است که فقط ابزار و وسایل فرسوده ی آن مربوط به گذشته هستند و آنچه به چشم می آید اکنون ماست ! و همه اینها دست به دست هم می دهند تا ما وجود دو آدم را که ذره ای متعلق به این فضا نیستند را بپذیریم .

آدمهای طرد شده و شکست خورده و وامانده از نظام خانواده و چرخه ی اقتصادی اجتماعی گاهی ما را به یاد و حال و هوای روزگار نا مساعد سیاسی اجتماعی و دیکتاتوری روسیه تزاری قرن نوزده و قبل تر می اندازد.

گاهی به یاد نمایش -در اعماق به نویسندگی ماکسیم گورکی ( انسا های بی خانمان و افرادی که تحت بی عدالتی ها و از هم گسیختگی های اجتماعی انسانیت و عشق به زندگی اشان لگد مال می شود) – لحظاتی به – ماجرای نمایش داستان باغ وحش به نویسندگی ادوارد آلبی ( انزوای اجتماعی و نقد زندگی شهری) – و گاهی به یاد حال و هوای قشر محروم و آسیب پذیر و آسیب زننده ی محله ی هارلم در نیویورک با این وجود هیچکدام از این مکانها و زمانها نیستند.این جا تهران است شهری که هر روز با چشمانی بسته از زشتی های آن عبور می کنیم و دم بر نمی آوریم و این دو انسان شکست خورده به نامهای غلام و قنبر هستند .

شخصیتهای وامانده از رفتارها و ناهنجارهای اجتماعی و اقتصاد شلخته و افسار گسیخته مدیریتهای بی هدف و یا اهل مسامحه است .

غلام در زندگی مشترک ، شکست خورده ، و یک همسر و پسر بچه ی طلاق نیز دارد ، که از زیر بار محاکمه و مهریه و نفقه و امثالهم فرار کرده و در این مکان کنار آدم به ظاهر بی هویت اما روزگاری صاحب خانواده با باورهای اصیل که قنبر نام دارد و در فلاکت و دربدری سابقه ی بیشتری از غلام دارد ، شب را صبح و صبح را بیهوده شب می کند.

این دو با موتورسیکلت در سطح شهر و به عناوین مختلف از مردم اخاذی و دزدی می کنند ؛ و قصه هایی مانند ضبط و توقیف حیوانات و ساخت سناریو های غیر واقعی و یا جلب بخشش بالا دستی از صاحب حیوانات اخاذی می کنند .

در این میان به کارچاق‌ کنی و رفتارهای شوم اجتماعی نیز تن می دهند ، و بخور و نمیری از آنها تلکه می کنند تا شما دردمندانه شاهد سقوط ارزش های انسانی در جامعه ای عاری از مهر و عشق باشید.

همچنین از هیچ حقه و کلکی برای امرار معاش مصیببت بارشان فرو گذار نیستند و به انواع کارهای هنجار شکنانه از قبیل تولید مشروبات الکلی تقلبی و کارهای ناروای دیگرتن می دهند.صحنه این را باز گو می کند که در این زیر زمین و لایه های پایین اجتماع ، به تبع جریانی آلوده و ساختار معیوب جامعه ای فرو ریخته از ارزش های اخلاقی ؛ غلام و قنبر نیز از مسیر صعب وسخت امرار معاش منحرف شده و هر کدام در موقعیت خود دوز و کلک را به وسع خود یاد گرفته اند !قصه به شکلی دلفریب و با ساز و کار کمدی متفاوت ، انتقادات و چالش های انسانی و اجتماعی خود را به گونه ای ساده و بی پیرایه و بدون حاشیه پردازی و شعار و سیاسی کاری پیش می برد.

محسن تنابنده در نقش قنبر با لهجه ی قمی کنار آمده و با این که تماشاگر او را با لهجه مازنی می شناسد آرام آرام این لهجه (قمی ) را از او می پذیرد ، نقش پذیری و بازی روان و همراه با طمانینه مهارتی است که محسن تنابنده را در ارایه ی این نقش نیز توانمند نشان می دهد.

احمد مهرانفر که شکستهای زندگی ، مسایل عاطفی و کم تحملی همسرش در شرایط سخت را تجربه کرده است ، هر چند در فقر فاخر خانواده اش که در آن بزرگ شده است شکست خورده است اما حاضر نیست به آسانی از کسب درآمدهای نامشروع چشم پوشی کند.، این هنرمند نیز به خوبی از لهجه ی کاشی بر آمده و خود را از ارسطوی پذیرفته شده از جانب تماشاگر به دور می کند و باور پذیری شخصیت غلام ستودنی است.

احمد مهرانفر و محسن تنابنده کاراکتری بدست می دهند که هر لحظه هر رفتاری را تماشاگر از آنها به طرز وحشیانه ای می پذیرد ! کمدی آنها خطرناک و گاهی جامعه ستیز و گاهی مهربانانه و گروتسک می شود .

این دو به عنوان زوج موفق هنری این سالها و برندی جذاب و مردمی تا حدی پیش می روند که به غیر قابل باور ها هم تنه می زنند و تماشاگر را از این همه آشفتگی و نابسامانی در دنیا و واقعیتشان غافلگیر کنند .

در پایان ؛ به این همه ؛ که حسین پارسایی کارگردان و گروه مولن روژ ( نویسنده، طراحان ، گروه تهیه و تولید) دست یافته ؛ باید خسته نباشید و خدا قوت گفت ، کارگردانی که علاوه بر پست های متعدد فرهنگی تجربه کسب کرده ؛ زاویه ی نگاهش ارتقا یافته و آثار درخشانی را با موضوعات مختلف عرضه می کند. پارسایی ای که در دوران گذشته رشادتها، شهادتها، جنگ و مناسبت ها برنامه سازی و کارگردانی می کرد ، اکنون با تعقیب سوژه ها و مضامین اجتماعی و فراگیر نگاه متعهدانه ی خود را حفظ کرده و از سر دلسوزی ؛ مصائب و مصیبتها و لایه های پست اجتماع را در قالب موزیکال، تراژدی یا کمدی نشان می دهد.

در مجموع نوع موسیقی انتخابی و پخش آن در تاریکی به فضا سازی و ایجاد مقدمه ای برای تماشاگر و نوع مواجهه ی با آن ، از توانمندی و انتخاب به جا و شایسته ی – موسیقی ی دستگیر – نمایش محسوب می شود؛ تماشاگری که از گذشته تا امروز خود ، وامدار ناهنجاری هایی است که دیگر کمتر به مسئولیت های اجتماعی خود فکر می کند.

طراحی لباس بسیار ساده و دلنشین و طراحی صحنه رئالیستی نمایش ؛ مانند چمبر انگشتری است که قصه و بازیگران را نگین خود ساخته است.

به اعتقاد من مولن روژ جنس دیگری از کمدی است که لایه های پنهان اثر شلیک خندهای میانه ی اجرا را برای مخاطب زهر می کند تا بار دیگر به ریشه بی نظمی ها،ناهنجاری ها،بیکاری،فقر، اعتیادو…فکر کند. بدرود.

  • نویسنده : آيدا رضازاده
  • منبع خبر : عصر ایران