"نام‌برده" می خواهد از یک تجربه ی شخصی به تجربه ی عمومی تعمیم پیدا کند از فروپاشی و له شدن انسانی که به دلایل واهی سرکوب می شود، زحماتش نادیده گرفته می شود، و تا مرز طغیان و خردشدگی می رود. جایی که دیگر گذشتن از هرچه حقوق و نفع شخصی برای رسیدن به نتیجه هم، جواب نمی دهد .و از تبارِ مکان هایی بگوید که چگونه از هویتِ واقعی و تاریخی شان، تهی می شوند.

پایگاه خبری تئاتر: “نام‌برده” نمایشی است با طرحِ داستانی مشخص از اتفاقی به نظر واقعی، که کارگردان اثر دریک فستیوال خارجی با آن مواجه شده و نقلش می کند .موضوعی شخصی که به جریانی بیرون متنی با محتوای مشابه نیز، قابلیت ارجاع دارد؛ هرچند می تواند وجهی فانتزی وذهنی داشته باشد اما به یکی از مهمترین مسائل روز در هنر و تئاتر و جنبه های متفاوتی از زندگی، تعمیم پذیرست.

” بعد از اون اتفاق خوب می خوابین؟”*

کدام اتفاق یا اتفاقات؟!! اتفاقات مهیبی که در جهان هرروز درحال رخ دادن ست؛ فروپاشی انسان ها و هویتِ تاریخی مکان ها.
بخش بزرگی از جمعیت انسانی که به تباهی و فروپاشی کشانده می شوند و یا در کمترین حالت خود، شرایط و وضعیت، جوری تغییر می کند که دیگر محال ست به شکلی پیش از آن برگشته یا ادامه پیدا کند. تراژدی های انسانی و مکان هایی که با بی مبالاتی چنان ازهم پاشیده یا متروک یا بی هویت می شوند که دیگر فقط “نامی” از آنها  برده می شود..

“نام‌برده” پیش از هر شروعی رسمی، بازیگری را بر صحنه می‌خواند که سندرم پیری زودرس دارد؛ و درباره ی آن با تماشاگران صحبت می کند؛ این از آن جهت آگاهی دهنده است که حاوی پیامی برای از دست دادن هرچه پرشتاب وقت و زمان و عمری ست که دیگر مجالِ تجربه های مکرر را نمی دهد ،همه چیز در سرعتی باورنکردنی درحال گذرست، در حال پیری ست… با این آغاز اولین کدها به مخاطب ارائه می شود.

پس از آن به طور رسمی، نمایش با معرفی و طرح ایده ی کارکترِ کارگردانِ اثر با اشاره به دیوارهایی که تصاویرش،سرصحنه، در حال تکمیل ست و پلانِ فانتزی ترو تمیزی دارد، آغاز می شود و از داستانی می گوید که قرارست در خیابان های سن‌پترزبورگ، جان بگیرد؛ همان عاشقانه ی شب های روشنی که اینبار می خواهد در رگه های تعلقِ دو نفری که عشق را به انتظارهای ناتمام ترجیح داده اند، گره بخورد و کارکردی از تاتر را به نمایش بگذارد که خارج از چهارچوب های سالن ها و در کنار مردم معمولی شهر،با به تماشا نشستن و همقدم شدنِ تاترِ خیابانی ست.

هویت بخشی به “مکانی شهری” درطی ۴ روز و ساعت ها همنوردی، با اجرای تاتر و حضور همزمانِ تعداد زیادی بازیگر و آرتیست و تماشاگر ..
صحنه دو فضا دارد؛  کادری مربع و سیاه که بخش رئالیستی اتفاقات، قصه گویی و بازنمایی می شود، که گویی هویت مندی خاصی برای واگویه های درد انسانِ امروز، و نقالیِ آلامی ست که زبان و مکان نامحدودی دارد و می تواند حکایت هر انسانی با هر نامی باشد.

و فضای بیرون از کادر که جنبه یِ سورئال و فرا متنی ست که تکمیل کننده ی مفاهیم مورد نظرست. زنی که نمادی از زایندگی خلقت/مادر پشت چرخ خیاطی و اسبابِ سازوکارش، دراین فضای سیال حرکت می کند، در حالتی تاثربرانگیز، شاهدی بر این رویدادهای محزون ست و اگرچه حاضرنیست اما درغیاب هم گم نشده است، و دوربینی که مدام آدمها را نشانه می گیرد تا جزء به جزء‌شان را، بزرگ نمایی و رسانه ای کند.تا جای ممکن هیچ چیز از دست نرود.
محیطِ براین دوفضا،جایگاهِ تماشاگرانی‌ست که در چیدمانی دوسویه، قرارست شنونده و قضاوت گرِ ماوقعِ رویدادها باشند.

“نام‌برده”،درپرده ی دوم امر سیاسی را پیش می کشد و وارد جریان نمایش می کند، با تاکید بر ” تراژدیِ مکانی” که اتفاقات در آن می افتد اینجا همان کشوری ست که رئیس حزب آن با اصلاحاتش باعث فروپاشی اتحادیه ی جماهیر شوری می شود و اساس و بنیان کمونیسم را برای همیشه به شکل کلاسیک و قبلی اش، از بین می برد . او کسی ست که پس از سالها درگیری و جنگ بین شوروی و غرب، به مذاکرات و ارتباط بیشتر می پردازد و تغییری اساسی در کلیت نظامِ سیاسی جهان ایجاد می کند.او اگرچه دیوارها را فرو می ریزاند اما حصارِ مرزهای زیادی را سبب می شود ، و هویتِ سرزمینی به نام ِشوروی قطعه قطعه ،نام های متعددی می گیرد.اگر چه قطعه ها به کشورهای مستقل تبدیل می شوند اما آن یکپارچگی پیشین از بین می رود.

ازاو هم خطابِ این پرسش است : ” بعد از آن اتفاق، خوب می خوابین؟ “*
در بخش اصلی نمایش ، پرده از هویت واقعی “نام‌برده” برداشته می شود . و مخاطب در می یابد که با یک “نقالی ِمدرن” طرف است، با همان راوی و طرح تراژدی و تصاویر دیواری که اینبار بجای قهوه خانه ها در تئاترکوچک تهران _مکانی که تنها نامی ازآن مانده_ و بجای رستم و سهرابی که گلاویز می شوند و  یکی آن دیگری را از پای در می آورد، کارگردانی ست که با یک مدیر فستیوال به مجادله می افتد. کارکترهایی که جابجا می شوند، همان نقش هایی از دیوار و پرده ی نقالی اند که جان می‌گیرند و می چرخند و هر کدام دیگری می شود آنکه مورد ظلم قرار می گیرد، در دور بعد خود کسی ست که دارد ظالمانه برخورد می کند، آنکه مترجمی دلال ست، می شود همان کسی که از نامسئولیتی دیگری، ضربه می خورد. اسم ها می تواند هر لحظه عوض شود” نام هایِ بُرده “، نام‌پذیریِ دیگری می گیرند، مکان ها جابجا و زمان‌ها پس و پیش می روند، اما تراژدی همچنان رخ می دهد.

نقال دردی را روایت می کند که خاص قشر یا طبقه یا فرد خاصی نیست،یا حتی مربوط به یک مکان یا سرزمین مشخص؛ این دردی ست که هرکسی درهرکجا، می تواند بارها آن را تجربه کرده باشد. و هرنامی می تواند درمعرض این فروپاشی قرار بگیرد .. این تجربه ای ست که اگرچه به نظر شخصی می رسد اما می تواند تجربه ی هزارباره ای باشد که به کرات درحال وقوع است.

ایده ی اجرای تئاتر در فستیوال نیز که دشتی آنرا در خیابان های شهر سن پترزبوگ طراحی کرده است برهمین اساسِ متد نقالی ایرانی ست تا هرچه بیشتر تاتر در ارتباطِ مردمی، قرارگیرد و شاید انتخاب داستانِ شب‌های روشنِ داستایوفسکی نیز انطباقِ اسطوره ی مدرنِ روسی برای این متد ایرانی باشد.نقالی که اساسا برای مردم عادی تر و قصه گویانه است .

اجرا در سبکی تجربی و برشتی ست ،تاتری استوار بر بداهه های اجرایی و متضاد با کارکردهای متعیّن؛ “فضای تعلیقی”ِ قطع ، وقفه و دوباره اجرا، بارها تکرار می شود تا مخاطب را با کنه رویداد و تاثیر واقعی اش بیشتر درگیر کند، و از طرفی دشتی که در مقام کارگردان ،کارکتر خودش را روایت و بر صحنه بازی  می کند، اگرچه چندان موفق نیست ودر بطن کارحرفه ای نمی نشیند، اما تلفیقی از پشت صحنه و جلویِ صحنه و مکمل هم ایجاد می شود، که شکلی از تئاترِ تجربی، با همذات پنداری عمیق عینی و ذهنی برای تماشاگران ست. آنچه در لحظه اتفاق می افتد و چه بسا هربار به شکلی دیگر؛ چنین ترکیبی نظریه ی آنتونن آرتو را در هدف غایی تئاتر تداعی می کند که “تئاتر باید با “زندگی حقیقی” برابر باشد ،و فارغ از دراماتورژی های قاعده مند شکل بگیرد.

لباس و پوششِ ناظر و کارکترهایِ کارگردان، مترجم و مدیر فستیوال نیز ایرانیزه و منطبق با روضه خوانی های آئینی و سنتی ایرانی ست. تعزیه خوانی هایی که  با اشعارِمذهبی قدمت زیادی نیز در نقالی ایرانی دارد. و حتی از ریشه های اصلی تداوم نقالی بهمراهِ شاهنامه خوانی تا سالهای اخیر است .

اوج این نقالی و ظرافت استفاده از تلفیق موسیقی مدرن و سنتی در پرده ی شبیه خوانی و روضه خوانی ست که با نوازدگی ِ قطعات مضرابی سه تار توسط اصغر پیران، همخوانی سیار دشتی و همزمان موسیقی زنده ی مدرن فرشاد فزونی جذابیتی را می سازند که پیوندی اساسی و فرهنگی و البته شرایطی بین وقایع و مصداق های داخلی دارد .

“نام‌برده” می خواهد از یک تجربه ی شخصی به تجربه ی عمومی تعمیم پیدا کند از فروپاشی و له شدن انسانی که به دلایل واهی سرکوب می شود، زحماتش نادیده گرفته می شود، و تا مرز طغیان و خردشدگی  می رود. جایی که دیگر گذشتن از هرچه حقوق و نفع شخصی برای رسیدن به نتیجه هم، جواب نمی دهد .و از تبارِ مکان هایی بگوید که چگونه از هویتِ واقعی و تاریخی شان، تهی می شوند.

بعضی اتفاق ها آدم را الکن می کند و آنقدر تاثیر گذارند که تبعات عمیقی بدنبال دارند که حتی گفتن درباره اش کار آسانی نیست، زبان دچارِ اختگی در ترسیم و انتقال واقعی، فاجعه ای می شود که حتی بعد از سالها قابل بیان نیست… زخمی ست که دیگر خوب شدنی نیست. این رویدادی ست که بارها و بارها دارد در گوشه وکنار این سرزمین و این جهان اتفاق می افتد …و جایی که زبان در می ماند، تن اعتراض خویش را آغاز می کند. شکستن زبان گفتار، برای لمس کردن زندگی، خلق جهانی که دشتی با انجام حرکاتِ فیزکال و رقص واره دربخش پایانی، به برکت وجود تئاتر،ترسیم می کند؛

گویی این آشوب و طغیانی ست که در استیصالِ گفتار آدمی جان می گیرد و به حرکت در می آید .از بیم و هراس ها عبور می کند و به زایشی دوباره می رسد.
هرچند برای این خلق بداهه رقص وپرفورمنس تا تاثیرگذاریِ حقیقی اش، از جهش و پرش و افت وخیزش  با مخاطب، ارزشمندست اما از لحاظ زیباشناختی اثرمطلوبی ندارد و نیازمند قوام بیشتری ست. بازیِ آتیلاپسیانی همچنان در انتقالِ قدرتِ درونی کارکتر موفق ست هرچند میزان دیالوگ گویی اش محدودست .و پانته آ پناهی ها، علی رغم نقشی تک دیالوگ و تنها با بازیِ چهره و بدن، اما با کاریزمای موثرش ، انتخاب خوبی ست ..

نگار جواهریان،علی باقری، اصغر پیران و رامین سیار دشتی، اضلاع نقل جلسات دشتی با مدیرفیستیوال، با وجود حرفه ای بودن اما بدلیل قطع وُ وقفه ها و تغییر کارکترها بطور ممتد،گاها از کارکترها جا می مانند و هرکدام در یکی از شخصیت ها، بیشتر مسلط ست، آنقدر که در چرخش ها،به نظر می رسد هرکدام نقش و تاثیر کارکترخودش را القا می کند.

موسیقی فرشاد فزونی، همچنان عنصر تاثیرگذار و اصلیِ نمایش هایی ست که با آنها همکاری دارد، لذت شنیدن موسیقی زنده و سرصحنه چنان جفت وجورست که دیالوگی حاضر در صحنه است .

چیدمانِ دوسویه ی سالن سمندریان ،جزوی از طراحیِ هوشمندِ صحنه ای ست که همسو با نقالی و روضه خوانی هایِ آئینی ست و گرداگردِ نقش آفرینان ست .
“نام‌برده” نمایشی ست که اگرچه ویژگی هایِ جذاب و کارکردی خودش را دارد اما بدلیل پیش فرض های داده شده از حضور بازیگران حرفه ای تئاتر، تا نرخ تعیین شده برای بلیت، در رضایت اکثریت مخاطبان چندان موفق به نظر نمی رسد.

با این حال بدلیلِ اجرایی احیایی با متدی ایرانی و محتوای تعمیم پذیر، از آنچه با هنر، انسان وعشق می کنند، می تواند درخور تقدیر باشد.

* : قسمتی از دیالوگ نمایش

  • نویسنده : نیلوفر ثانی