اين «صندلي» اين «ميدان» بايد كه نشيمنگاه و ميدان هنرمندي جهان ديده و سرد و گرم چشيده‌اي باشد، صادق، صميمي، هنرشناس، انسان‌شناس، گرانسنگ و سينه‌سوخته و زحمت كشيده و زبان بي‌زبانان زمانه. يا حداقل شخصيتي با اين توان هنرمندانه كه لااقل سه، چهار كار ماندگار؛ كتاب، مقاله، نظر، نقد و تحليل هنرمندانه و قابل قبول صاحب نظران هنرشناس امروز خود را به دنياي هنر عرضه كرده و ماندگار به يادگار گذاشته باشد. درد و حرف زمانه خود را از عمق جان شناخته باشد.

پایگاه خبری تئاتر: چندی پیش در پاسخ به این پرسش که «تئاتر امروز ما را چگونه می‌بینید؟» به یاد «میدان سیداسماعیل» افتادم؛ میدانی منحصر به فرد با کمتر خریدار اما عمدتا تماشاکنندگانی مظلوم، خسته از کار روزانه، فاقد سرگرمی‌های شریف و شیرین، کسانی که جایی ندارند، از آن دست قابل گشت و گذار به ناچار به این میدان می‌آیند؛ میدانی سرشار از همه جور جنس تماشایی؛ شاخ بز، دندان مصنوعی، نعل «شتر»، تاج باسمه‌ای شاهی، کمربند گُل منگُلی، لباس مندرس پهلوانی، کلاه نمدی ایلیاتی، ضرب زورخانه… حتی «عجایب‌المخلوقات انسانی». البته شاید مقایسه این میدان با «میدان تئاترخودمان» برای بعضی از دوستان تئاتری کمی مبالغه‌آمیز و نامقبول به نظر ‌آید. اما باید اعتراف کرد که این اجناس با بخش عمده‌ای از «اجناسی» که در آنجا «مجوز» می‌گیرند و اجرا می‌شوند، کم بی‌شباهت نیستند. و این البته حقیقتی تلخ است؛ حقیقتی اغلب حاکم بر نمایشنامه‌های عرضه شده در سالن‌های «مرکز» یا بالاخانه‌های غیراستاندارد برای جوانانی معصوم اما علاقه‌مند به تئاتر که دستشان به سالن‌های مرکز نمی‌رسد. در عین حال بی‌انصافی است اگر ناگفته بماند که گاهی می‌توانستی شگفت‌زده جنسی مرغوب، قابل تماشا و به دردبخور هم در «میدان خودمان» ببینی؛ حاصل دستانی کاردان، دل آشنا، کارساز و بیگانه و ناساز با آن اجناس و عجایب‌المخلوقات(که دست مریزاد می‌خواهد). البته معلوم هم نیست که چگونه و با چه ترفندی، نادرهنرمندانی توانسته‌اند که از دست
کدامیک از رییسان «محترم و هنرمند مرکز» مجوز بگیرند و چه شده که «صاحب اختیار هنرمند سالن‌ها» نیز دری از سالنی بر آنان گشوده است. گرچه به هر حال، حساب این بزرگواران از حساب آن دیگرانی همیشگی منتخب مرکز هنرهای نمایشی «میدان پیش گفته» جداست. طبیعی است که در چنین میدانی درآمد «میدانداران» از دست و جیب تماشاگرانی کم و بیش تهیدست و کم‌درآمد تامین می‌شود و ناگفته پیداست که چنین «دخل»‌ی البته پاسخگوی توقعات بعضی از رندان سینه‌سوخته «کارآمد و کارساز» نیست. به زعم این گروه باید ترفندی دیگر به کار برد، کاری کرد کارستان که «کار»(!) باشد. این رندان و تردستان در ذات خود این کاره‌اند؛ زیرک‌اند و کاردان، میدانی دیگر می‌خواهند؛ پس، کوچ می‌کنند به هتل- هتل‌های سطح بالای بالای شهر. «کار»‌هایی به اجرا می‌گذارند حتی از نویسندگان نامور و جهانی. اما حالا و در آنجا، آنچه که مهم است و کارساز، شعبده اجراست؛ شیوه‌ای مورد پسند بالانشینان، خوش‌نشینان، توانایانی به خرید بلیت‌های چند صد هزار تومانی و دلخوش و دلبسته به رنگ ورنگ و آهنگ و «حرکات موزون» و جلوه‌های ویژه «ویژه»(!)، همه درخور توقع سرخوشانی بیگانه با رنج و درد و حرف و تصویر زمانه- زمانه و دنیای مردمی گرفتار در رنج کار رنجبار و سیل و توفان و زلزله و هزار درد و زخم و زهرمار سخت درمان دیگر. این «هنرکاران» و آن تماشاگران را چه کار با چنین نکته‌ها؟! برای اینان، فرمان زمانه، آن است که «در شهر نی‌سواران باید سوار نی شد». من نگرانم که چند صباح دیگر، این جماعت، کف سالن نمایش هتل‌ها را صاف کنند- شیب آن را بگیرند- صندلی‌ها را برچینند، سالن را با میزهای گرد زینت بخشند… و نوشیدنی… و پذیرایی و «این شیوه تئاتر(!)»- که البته به زعم این «نخبگان هنر» اشکالی هم ندارد، تازه خود این «کار» و جمع آوردن چنین جماعت خوش‌نشینی، یک عالمه «هنر» می‌خواهد. و آقایان هم که ناسلامتی هنرمندند دیگر…! و مگر هنرمند بیکار است که به جماعت پایین پای خود نگاهی بیندازد؟! اصلا چه ربطی به هنر دارد که مشتی صیاد، بیکار و بی‌نان شده‌اند، دریا از ماهی تهی شده است، عوام‌الناس خسته‌اند و شکسته‌اند و افسرده‌اند و نفس بریده. «به ما چه؟… خب… این ‌جوریند دیگر، یا اون‌جوری… یا هر جوری!»

به راستی چه قصه شیرینی! مبارکتان باشد آقایان! «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل/ کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها؟»… ساحل‌ها… آن سبکباران کجا و این رانده از دریاها کجا؛ ساحل‌نشینان غارت‌زده بر ساحل، صیادان سوخته از آفتاب با زورق‌های شکسته و دل‌های شکسته‌تر، انبوهی تور تهی از ماهی و سفره‌های خالی از نان در خانه‌ها و… و حالا قصه من- و ما- با این نمایشنامه و مقوله اجرا؛ در حقیقت پیشنهاد اجرا. من، پنجاه سال پیش در تبریز با شنیدن ماجرای صید و ممنوعیتی که شیلات بر صیادان تحمیل کرده بود به جای «سازمان شیلات» که ناگفتنی می‌بود، شرکتی خارجی آوردم با کشتی‌های «صید صنعتی»؛ همانندِ آنچه که امروز اتفاق افتاده است، نمایشنامه‌ای نوشتم به نام «آنجا که ماهی‌ها سنگ می‌شوند». این نمایشنامه در تبریز چاپ شد و خودم با بچه‌های تبریز آن را به صحنه آوردیم. این نمایشنامه به بیش از ۱۵ چاپ رسید و طی سال‌ها در بسیاری از شهرها، بارها و بارها اجرا شد. از بد روزگار، این ماجرای غارت چینی‌ها دقیقا شباهت دارد به نمایشنامه من. دوستانی به دلیل همین شباهت، پیشنهاد کردند که این کار را در تهران- یا حتی در جنوب- اجرا کنیم من که در این سن و سال حوصله رفتن و دیدن آن «بزرگواران» صاحب اختیار و گپ و گفت با ایشان را نداشتم، قرار شد دوستان به اطلاع «ایشان» برسانند و رساندند.

ایشان بعد از مدتی تلفن کردند و بعد از حال و احوال معمول و برخلاف توقع- شاید توفع نا به‌جای من- بی‌آنکه صحبتی پیش‌ آید و نظری داشته باشند در مورد اصل مطلب- یعنی خود نمایشنامه- و مساعد یا نامساعد بودن کار در این موقعیت و ارزش یا فقدان ارزش آن. بلافاصله به مشکلات مالی پرداختند و بدهکاری به این و آن هنرمند و بدهکاری‌های فراوان دیگر و هزینه‌های جشنواره و… این همه برخلاف آن توقع ظاهرا بی‌مورد من درباره «اصل کار» یعنی خود نمایشنامه و اجبارا به طرح این سوال که «با این همه مشکلات چه حمایتی می‌توانند برای اجرای این کار بکنند» پاسخ‌شان این بود که حداکثر شاید بتوانند «پانزده میلیونی» بپردازند. در مورد سالن هم مشکل و گرفتاری زیاد دارند و بهتر است که من در این مورد با مسوول سالن‌ها صحبت کنم… و من دلتنگ و دل‌سوخته از این فقر و فلاکت مانده بودم که چه باید کرد. تصادفا همان روز دوستی هنرمند و آشنا با مرکز هنرهای نمایشی به دیدار من آمد و دلتنگی خودم را از این مقوله- فقر و تهیدستی مرکز هنرهای نمایشی- با او در میان گذاشتم، خندید و گفت خیلی ساده‌دلی؛ نگران نباش یکی دو هفته دیگر شاید خبرهای خوشی به تو برسد. «خبرهای خوش»؟! و دوست من در پاسخ: ظاهرا قرار است همین روزها یک گروه حسابرس خبره، صورت هزینه‌های میلیاردی دهه فجر و ریخت و پاش‌هایی که مطرح است را بررسی کند و چه ‌بسا پولی به «صندوق» مرکز بازگردد و مشکل شما هم حل شود. با توجه به اولین عکس‌العمل ایشان درباره اصل کار؛ یعنی نظرشان درباره خود نمایشنامه- که مثلا ارزش اجرا دارد یا نه؟ و علاقه یا عدم علاقه‌ای به اجرای آن مطرح هست یا نه؟ و به خصوص با اعلام مبلغ «پانزده میلیون» به این نتیجه رسیدم که ایشان، این نمایشنامه را نخوانده‌اند؛ نمایشنامه‌ای با ۱۷ شخصیت و در صحنه آخر، جمعیت یک شهر و بقیه قضایا؛ دکور، لباس، موسیقی، پوستر، گریم و هزار هزینه پیش‌بینی شده و پیش‌بینی نشده دیگر.

فروتنانه باید بگویم؛ از شخصیتی مسوول که بر آن «صندلی تصمیم» نشسته است و ظاهرا درس‌های معمول هنر و به خصوص «نمایشنامه‌نویسی» را خوانده و نمره گرفته؛ و قبول شده و اگر اشتباه نکنم به گفته یکی از دوستان در حال گذراندن یا در تدارک برای گذراندن مسیر «دکترا» نیز هست؛ اگر این توقع نادرست و بی‌جا باشد که ایشان همه کارهای معلمی را که ۵۰ سال در این زمینه و در تقریبا همه دانشگاه‌ها درس داده است؛- حتی از سال‌ها قبل از اینکه ایشان ‌زاده شوند- و این معلم «چیزک‌هایی»؛ نقد و نظر و مقاله و… نوشته است و کتاب‌هایی داشته که اگر ایشان همه را نخوانده؛ حداقل اسم این نمایشنامه را که حتی بسیاری از غیرهنرمندان نیز شنیده‌اند را شنیده یا در بهترین صورت خوانده باشد (که در این مورد البته شک دارم)- نمایشنامه‌ای که در همان اولین سال تدریس یعنی ۵۰ سال پیش نوشته شده و ده‌ها بار چاپ و تجدید چاپ شده؛ و در کمتر شهری است که در آن شهر اجرا نشده باشد. در مقام مسوولیت آن «صندلی» احتمالا شاید بدانند آدمی که در این ۴۰ سال مایل نبوده هیچ کاری از او به صحنه بیاید، چه حکمتی است که امروز قدم به میدان گذاشته و کاری عرضه داشته است؟

اما ایشان، که علاوه بر صاحب اختیاری آن «مقام» به عنوان هنرمند و «وظیفه هنرمند»؛ هنرمندی که اختیار و امکانات لازم نیز برایش فراهم است، چگونه می‌تواند غافل باشد از غارت بی‌رحمانه‌ای که در آب‌های جنوبی ایران راه افتاده و از زندگی تلخ و نابه‌سامان صیادان و ساحل‌نشینان از دریا، بریده و کار و زندگی از دست داده، خود؛ قدم پیش نگذارد و در زمینه این غارت بی‌رحمانه دریا، ساکت بماند و «کاری» نکند- که نکرده است هم- و ساکت ننشیند که، نشسته است هم- لااقل دعوت می‌کرد از هنرمندان دست به قلم که آنها ساکت ننشینند. چیزی بنویسند، «کاری» بکنند، در این کارستان غارت- متاسفانه- تازه، حالا که نه به دعوت ایشان بلکه آدمی دیگر- حکیم رابطی- به احترام صیادان؛ در این هنگامه‌ای که براندازی نسل ماهی از دریاهای جنوب ایران غوغا می‌کند در اعتراض به این غارت بی‌رحمانه و بی‌پاسخ؛ نمایشنامه‌ای عرضه کرده که تصویر و فریاد بیدارباشی است بر این بیداد؛ و ایشان به جای استقبال و راهگشایی؛ با آن شیوه برخورد و حرف‌های‌شان به نظر می‌رسید که تمایلی برای به اجرا رسیدن این نمایشنامه ندارند… و البته امیدوار بودم که اشتباه فهمیده باشم… متاسفانه اتفاق‌های بعدی به من فهماند که اشتباه نکرده‌ام.

و اما قصه سالن: بعد از تلفن ایشان و صحبت بودجه قرار شد که با «صاحب اختیار سالن‌ها» تماس بگیرم و گرفتم. ایشان بسیار محترمانه صحبت کردند که «بله استاد! نگران نباشید… مشکلی نیست… من الان می‌روم؛ جلسه دارم، لیست را می‌بینم و سر ساعت ۵ به شما خبر می‌دهم» و رفتند… که… رفتند… و بعد از سی چهل روز؛ هنوز که هنوز است؛ آن ساعت موعود «ساعت پنج» فرا نرسیده است…؛ در این فاصله، یکی دو روز بعد از وعده «ساعت پنج» خود «ایشان» به من زنگ زدند و مژده دادند که ۱۵ میلیون را به ۱۵۰ میلیون رسانده‌ایم و جلسه می‌گذاریم برای هماهنگی… و ایشان هم رفتند… که رفتند… و بعد از سی چهل روز؛ هنوز که هنوز است؛ نه ساعت پنج رسیده است و «نه خبری از جلسه»؛ این دو مقوله ظاهرا نوعی بازی یا ترفندی «شیرین» به نظرم رسید؛ یعنی بی‌آنکه بگویند نه! «نه اصلی» را گفته و به من فهمانده‌اند که رها کن و تو را و ما را چه به این غارت!… و با این انتظار که زمان می‌گذرد و من هم که اهل تلفن کردن یا به خدمت «این بزرگواران» رفتن و مجیز گفتن نیستم… و ختم غائله. گرچه، اگر من اشتباه کرده باشم و آقایان، دوباره بیایند و بخواهند هم- که می‌دانم چنین نخواهد شد- من دیگر نمی‌خواهم. اما محترمانه با این آقایان خوش‌خیال حرف‌ها دارم:

فروتنانه، نه به قصدِ خودنمایی بلکه به دلیل برخورد و شیوه رفتاری که… بگذارید، نگویم «بی‌ادبانه»… بلکه غیرمسوولانه و بسیار دور از فرهنگ؛ فرهیختگی و هنر که از گذشته تا حال حاضر هم؛ نه فقط نسبت به من بلکه نسبت به دیگر فرهیختگان جامعه تئاتری ایران نیز؛ کسانی چون مهین اسکویی، حمید سمندریان، رکن‌الدین خسروی، اکبر رادی، بهرام بیضایی، کریمی حکاک، ناصر حسینی‌مهر و… دیگرانی از کارگردانان و نمایشنامه‌نویسان و هنرپیشگان… همچنان غالب بوده است و ساری و جاری(گرچه برخی از آن گرانمایگان البته شاید از بزرگواری خود مایه گذاشته و در قبال چنین بی‌حرمتی‌ها سکوت کرده‌اند و صرف‌نظر) من اما؛ نمی‌توانم نادیده و ناشنیده بگیرم و بگذارم و بگذرم… وظیفه خود می‌دانم که در این مورد کوتاه نیایم و به این «دو شخصیت محترم» و آقایانی دیگر از این قبیله بگویم که اگر فکر می‌کنند فرهیختگان زمانه، شکسته‌اند و فروریخته‌اند و دل‌مرده‌اند و بی‌زبانند و نا‌کارآمد؛ من اما می‌گویم که چنین نیست. درباره اصل مقوله و معنای «مجوز» نیز به اعتقاد من اگر «مجوزی» بخواهد در کار باشد، «کارِ» تماشاگر است و بسته به قبول یا رد «کار» از طرف او… اوست که کار را می‌پذیرد و به تماشا می‌نشیند؛ یا نمی‌پذیرد و سالن را ترک می‌کند. اما حالا که ظاهرا مقوله «مجوز» نیاز و رسم مجاز اینجاست، قحط‌الرجال که نیست- با پوزش تمام- این «صندلی» این «میدان» باید که نشیمنگاه و میدان هنرمندی جهان دیده و سرد و گرم چشیده‌ای باشد، صادق، صمیمی، هنرشناس، انسان‌شناس، گرانسنگ و سینه‌سوخته و زحمت کشیده و زبان بی‌زبانان زمانه. یا حداقل شخصیتی با این توان هنرمندانه که لااقل سه، چهار کار ماندگار؛ کتاب، مقاله، نظر، نقد و تحلیل هنرمندانه و قابل قبول صاحب نظران هنرشناس امروز خود را به دنیای هنر عرضه کرده و ماندگار به یادگار گذاشته باشد. درد و حرف زمانه خود را از عمق جان شناخته باشد. نه فقط تصمیم‌گیرنده بلکه به عنوان هنرمند، تصویرپرداز صادق زمانه خود نیز باشد به عنوان مثال لااقل در این لحظه حال حاضر؛ که غارتگران آن ‌سوی دنیا در حال نابود کردن نسل ماهی از دریاهای ما هستند اگر خود وی کاری- به عنوان هنرمند مسوول- صورت نمی‌دهد؛ این فرهیختگی و هنرمندی را داشته باشد که اگر نه راهگشا و حامی کسانی باشد که صادقانه و هنرمندانه قدم پیش گذاشته‌اند و تصویرپرداز این غارت و حمایت‌کننده از صیادان معصوم و ساحل‌نشینان غارت شده و مغمومند، دست‌کم راه‌بندان هم نسازد. حتما می‌پرسید من کی‌ام؟ و چرا به خودم این حق را می‌دهم که اینگونه سخن بگویم؟! چه‌ کاره‌ام؟… چه کرده‌ام که بتوانم به آن ببالم و این حق و جرأت را به من بدهد که لحظه‌ای بایستم؛ به پشت سرم بنگرم و نسبت به خود و کردار و زندگی‌ام نه فقط شرمنده نباشم؛ بلکه مدعی نیز باشم و پرسشگر و بتوانم از بعضی مدعیان هنر و صدرنشین، گله‌مند باشم؟ و محترمانه بتازم و در مورد شخصیت و کار و شناخت هنری آنان، نظر و سخن داشته باشم، پاسخ در دو کلمه کوچک نهفته است:«زندگی و کار من»… کارهایی که در این ۷۰ سال تدریس داشته‌ام- به‌خصوص ۵۰ سال آن را در دانشگاه‌ها- و در کنار آن پرهیز از انجام هر عملی که با ذات و فرهنگ و شعور و شرف و انسانیت من نمی‌خوانده است.

و در ادامه این مقال؛ ما را بگو!… مرا بگو! من ساده‌دل را بنگر! که ۵۰ سال متاسفانه، چه آب و دانه‌ای که بی‌دریغ و از ژرفای جان و هستی خود مایه گذاشتیم، در کار تدریس و هنر و به کبوتری یا کبوترانی قاصد و به پیام‌بر یا پیام‌برانی بلندپرواز نثار کردیم و خوراندیم؛ با این امید که به مردم و زمانه خود هنرمندانه و صادقانه خدمت کنند و هرگز، ریزه‌خوار خوان و سفره و دانه‌ورچین حقیر هیچ زمانه‌ای- به تکرار می‌گویم- هیچ زمانه‌ای، چه خوشبخت و چه ناخوشبخت- نخواهند شد… که شد! … و شدند البته و حیف و صد حیف از آن «امید نیک» و آن گپ و گفت‌ها و آن درس‌ها و آرزوهای شریف؛ که دریغا، اغلب به هرز رفت و به کجا؟… به کدام ناکجای خراب‌آباد… بگذریم.

  • نویسنده : خسرو حكيم‌ رابط