اگر فيلمي راجع به بحران اخلاقي ساخته مي‌شود بايد بحران را نشان دهد؛ رساندن پيام خبري كه پدر و پسري دختري را كشتند، چه عكس‌العملي در ذهن بيننده و نفي اين كار به جا مي‌گذارد؟

پایگاه خبری تئاتر: شاید بتوان گفت تنها نکته مثبت خانه پدری این است که مشخص نمی‌شود ملوک چه کرده که به قتل می‌رسد، کشتن ملوک و ملوک‌ها اشتباه بود، کار اشتباه، اشتباه است؛ دلیل مهم نیست.

دوربین آقای عیاری همواره به همراه مردان است، اینکه کبلایی و پسرش چطور ملوک را می‌کشند چطور دفنش می‌کنند و بعد به زندگی و همچنان به خشونت‌شان نسبت به زنان ادامه می‌دهند. ژانگ ییمو با فیلم «فانوس قرمز را برافراز» روایتی راجع به جامعه مردسالار و تقبیح آن نشان‌مان داد بدون وجود حتی یک مرد در فیلم، دوربین همواره همراه زنان بود اما خشونت مردان کاملا عیان.

بازی‌ها بسیار ضعیف است، ملوک در حالی که فهمیده قرار است کشته شود و حتی از ترس خودش را خیس کرده باز هم با لحنی لوس و کودکانه با پدر و برادرش صحبت می‌کند آن هم با لب‌های ژل‌زده!

صحنه‌هایی که باید متاثرکننده باشند خنده دارند، مثل فوت مادر، بعد از دیدن ظاهر مضحک آن پزشک پیر آنقدر خندیدیم که اصل داستان را فراموش کردیم!

آقای رحمتی و پسرش قبل و بعد از کشتن ملوک آنقدر آرام و خونسرد هستند گویی قبل از ملوک بارها مرتکب قتل شده‌اند. شخصیت آقای رحمتی و نوع بازی‌اش آنقدر آرام است که نمی‌توان باور کرد که او بتواند حتی سر یک مرغ را ببرد.

مگر نه اینکه بیننده باید از این پدرو پسر و عمل‌شان مشمئز شود؟ پس چرا نمی‌شود؟ اگر قرار نیست از این شخصیت‌ها، قتل‌های ناموسی و آن جامعه پدر‌سالار متنفر شویم پس هدف از ساخت فیلم چه بود!

از سال ۱۳۰۸ تا ۱۳۷۵ به همراه خانواده رحمتی هستیم اما تنها شخصیت ملموس در پایان فیلم همان خانه است اینکه تاپ، پلکان، زیرزمین یا شمعدانی‌ها کجا هستند را می‌دانیم اما هیچ کدام از افراد خانواده رحمتی را هنوز نشناخته‌ایم.

تمام سکانس‌های فیلم، داخل عمارت است عمارتی که مانند ذهن افراد سنت‌گرای افراطی، زندان افکار پوسیده و اشتباه است که با گذشت سال‌ها این ذهن‌ها مدرنیته شده و این افکار خراب می‌شوند.

همانطور که عمارت در حال ویرانی است و این نکته‌ای مثبت است.

متاسفانه زنان فیلم آقای عیاری حتی از مردان هم بدترند. اگر مردان غیرت را اشتباه فهمیده‌اند، زنان خدا را هم اشتباه فهمیده‌اند. مادر می‌گوید خداوند چشم گریان را هزار بار بیشتر از لب خندان دوست دارد، اگر روایت راجع به زنانی است که مورد ظلم‌ مردان قرار گرفته‌اند چرا با پایان یافتن فیلم هیچ کدام از زنان این خانه در ذهن‌مان نمانده‌اند؟ آنان بیشتر در حال رفت و آمد و رد و بدل کردن دیالوگ‌های کم ارزشند.

تنها سکانس ماندگار فیلم همان سکانس قتل است، عمل بدی در ذهن‌مان نقش بست، پس تقبیهش چه شد؟ قاتلان هم که با مرگ طبیعی و در پیری مردند حتی عذاب وجدانی در وجودشان نبود.

اگر فیلمی راجع به بحران اخلاقی ساخته می‌شود باید بحران را نشان دهد؛ رساندن پیام خبری که پدر و پسری دختری را کشتند، چه عکس‌العملی در ذهن بیننده و نفی این کار به جا می‌گذارد؟

دختران و زنانی که گویا ارزشی کمتر از فرش‌هایی که رفو می‌کنند دارند و انگار در فیلم عجولانه آقای عیاری هم رفو شده‌اند.

  • نویسنده : نازنين شاهبنده
  • منبع خبر : روزنامه اعتماد