نمي‌خواهم بنويسم! براي اينكه دستم زخم است و كمرم تا شده. به اين دليل كه اگر براي نوشتن هر كدام از آثارم يك سال زمان گذاشتم و يك سال هم طول كشيد تا روي صحنه برود به اندازه 20 سال پير شدم. براي نوشتن متن‌ها روبه‌روي كساني نشستم و جواب‌ پس دادم كه بالاخره يك روزي گفته خواهد شد.

پایگاه خبری تئاتر: حمیدرضا آذرنگ نمایشنامه «خنکای ختم خاطره» را ۹ سال قبل نوشت که به کارگردانی نیما دهقان به صحنه رفت. نمایش آن زمان با استقبال مواجه شد، البته به طور طبیعی از سوی مردم و نه نهادهایی که طبق قانون موظف به حمایت از آثار نمایشی با مضامین مرتبط با جبهه و جنگ هستند. همان انجمن‌ها و نهادهایی که حتی با این هدف از محل منابع عمومی بودجه جداگانه دریافت می‌کنند. آذرنگ بعد از آن مقطع نمایشنامه «ترن» را نوشت که در گفت‌وگو به ماجرای غریب سرگذشت متن اشاره شده است. فضای بسته ایجاد شده برای نویسندگان استخوان خرد کرده تئاتر ایران در آن سال‌ها گوشه‌گیری و خانه‌نشینی بسیاری از آنها را در پی داشت. یاد کنم از علیرضا نادری نازنین که هرجا هست جسم و جانش سلامت. آذرنگ در این سال‌ها بیش از تئاتر در سینما دیده شد و الحق که مثل دیگر هنرمندان هنرهای نمایشی قاب تصویر را مال خود کرد و بیش از قبل در دل‌ها جای گرفت. او حالا نمایشنامه خودش را دوباره به صحنه آورده و در اولین مواجهه این پرسش را برای من به وجود آورد که چرا متن جدید ننوشت و براساس کدام ضرورت تصمیم گرفت بار دیگر به شخصیت‌های «خنکای ختم خاطره» و البته آن «یوسف» گمگشته مادران شهدای سرزمین جان ببخشد.

چطور شد ۹ سال بعد از اجرای اول تصمیم گرفتید خودتان این نمایشنامه را کارگردانی کنید؟

واقعیت این است که هر کدام از کارهایی که می‌نویسم پیش از هر چیز در ذهنم کارگردانی می‌کنم چون همزمان با نوشتن صحنه را می‌بینم، شخصیت‌ها را می‌بینم و لمس‌شان می‌کنم. همیشه یک حسرتی همراهم هست که بتوانم این کارها را مثل چیزی که در دل داشتم کارگردانی کنم. به‌ویژه «خنکای ختم خاطره» که از سوی کارگردان قبلی با آن برخورد فرمالیستی شد. اعتقاد داشتم همان زمان هم قصه‌ها خوب به گوش نرسیدند، به همین دلیل غالب افراد خنکا را با یکی، دو موقعیت به یاد می‌آورند و از جزییات داستان اطلاعی ندارند.

این درحالی است که شما وقتی «دو لیتر در دو لیتر صلح» را کارگردانی کردید رویکرد فرمالیستی داشتید؟

دو لیتر در دو لیتر صلح اصلا همان‌طور که در ذهن من بود نوشته شد. جنسی که نوشته شد همین بود ولی در خنکا انتقال همان حس موقع نوشتن برایم مهم بود. در اجرای اول زیاد به این مساله توجه نکردیم چون خنکا چیزی حدود
۱۵ جلسه تمرین بسته شد و تعجیل وجود داشت.

یعنی علاقه داشتید همه چیز رئالیستی ارایه شود؟

نه بحث ارایه رئالیستی مطرح نبود. علاقه داشتم قصه جلوتر از کارگردانی باشد ولی قالب آثاری که آقای دهقان کار می‌کرد، بیشتر در کارگردانی نمود داشت، یعنی کارگردانی جلوتر از متن می‌رفت و این من را اذیت می‌کرد، چون همه چیز باید در خدمت روایت قصه باشد. از آن زمان خیلی در ذهنم مانده بود که هر زمان فرصتی دست داد خودم کارگردانی کنم. گرچه الان هم زمان کمی نگذشته و حدود ۹ سال از ماجرا می‌گذرد. این اواخر وقتی یک گروه جوان متن را کار کرد و من به تماشای آن نشستم دوباره دلم این متن را خواست. به جرات می‌گویم اگر حرف زمانه نبود یا به درد امروز نمی‌خورد هرگز به سمت اجرای دوباره نمی‌رفتم.

دقیقا بحث من هم همین است. چه ضرورتی اجرای دوباره متن را ایجاب می‌کرد؟

ضرورت این است که ما در جامعه امروز یک چیزی کم داریم و به همین دلیل دایم مصیبت بر ما آوار می‌شود. آنچه کم داریم «غیرت» است. بی‌رگ شده‌ایم. نسبت به خودمان، همنوع‌‌مان و همسایه‌مان. دایم قهرمان را برای خودمان می‌خواهیم، عشق را برای خودمان می‌خواهیم، آسایش را برای خودمان می‌خواهیم، ما هرگز چنین آدم‌هایی نبودیم. شما ببین در همین چند ماه اخیر و سال گذشته تا امسال چه تعداد خبرهای ناگواری که قاعدتا باید تن و بدن آدم را بلرزاند، می‌شنویم. تجاوز به کودکان، سوختن دانش‌آموزان در مدرسه، تصادف‌ کردن‌ها. نسلی که ما همیشه دغدغه آسایش‌شان را داشتیم و در کنار آن خبرهای جنایت و مفاسد و غیره، انگار دیگر از آن رگ خبری نیست. باور من این است روزی که جوان‌های این مملکت رفتند در برابر عراق ایستادند. وقتی رفتند یکی از هشدارهای‌شان همین بود که ما می‌رویم تا شما دچار جراحت نشوید و خدشه‌ای به مردم و مملکت وارد نشود. من افسوس می‌خورم و این افسوس در نمایش هم وجود دارد. تمام حرف من این بود که خودمان را به خودمان یادآوری کنم.

فکر می‌کنید ماجرا همچنان برای مردم جذاب است؟

ما با یکسری مفاهیم مربوط به جنگ بازی کردیم. یک طرف ماجرا واژه «دفاع مقدس» گذاشتیم، کارهایی انجام دادیم و مردم را از ماجرا جدا کردیم. این‌طور که انگار عده‌ای خاص وامداران جنگ بودند، هر زحمتی بوده آنها کشیدند و هر خسارتی بوده آنها دیدند بنابراین هر برداشتی هم باشد آنها باید دریافت کنند. با وجود این می‌بینم استقبال و اقبال مردم همچنان پابرجاست. شاید به این دلیل که نگاه من جناح‌پذیر نیست و انسانی به ماجرا نگاه می‌کنم.

همواره هم از این زاویه لطمه خوردید و همین عامل موجب شده نمایشنامه‌های شما هیچ‌وقت مورد وثوق جایی مثل انجمن تئاتر دفاع مقدس نباشد.

نباید هم مورد وثوق باشد چون این متن و اجرا باید کاری کند که به خیلی‌ها بربخورد. به نظرم ما یک جاهایی برای نفهمیدن مردم هزینه کرده‌ایم. منظورم همان‌هایی است که از نفهمیدن مردم و کم‌سوادی سود می‌برند. وگرنه بعد از ۴۰ سال ما نباید شاهد چنین وقایعی می‌بودیم، آن‌هم در مملکتی که به قول دوستی وقتی می‌خواهید از این‌طرف خیابان به آن طرف بروید باید پاچه‌ شلوارتان را بالا بزنید و از دل درام و تراژدی عبور کنید. من دوست دارم این کارها باعث شود به عده‌ای بر بخورد و در مواجهه با آنها قرار بگیرد. برای من همین‌قدر که عده‌ای به سالن می‌آیند و با حال خوش از سالن خارج می‌شوند اتفاق رقم خورده است. اعتقادی به کاتارسیس و تخلیه روانی و چیزهایی از این دست هم ندارم. رسالت هنر نیست که سلامت روانی را به جامعه بازگرداند چون ما دکتر و وزیر بهداشت نیستیم. ولی وظیفه داریم آینه‌ای در برابر جامعه بگذاریم و خودش را به خودش نشان دهیم. اتفاقا کار ما پر کردن و بارگذاری مخاطب است تا وقتی از سالن خارج شود با خودش فکر کند که باید کاری انجام دهد، باید چیزی را درست کند. اصلا باید به خود و عملکردش فکر کند که این روزها کم شده است.

وقتی نمایش را ‌دیدم از خودم پرسیدم در همین زمانه تلخ چرا باید کاری کنیم که مخاطب در سالن تئاتر هم گریه کند؟

ولی من برای اشک گرفتن از مخاطب مداحی نکردم. مردم وقتی با ماجرایی مواجه می‌شوند که هم‌جنس خودشان است تحت تاثیر قرار می‌گیرند و در سوگ خود می‌نشینند. آنها در سوگ زخم‌ها و مصبیت‌های دوران جنگ می‌نشینند و این خیلی با آن جنس کارها که هزینه‌های آنچنانی دارند، تفاوت می‌کند. جالب است در همین عصر از زندگی ما که اگر با میکروفن به میان مردم بروید و از جنگ سوال کنید، خواهید دید بخش اعظم آنها از شما فاصله می‌گیرند.

از چه نظر فاصله می‌گیرند؟

چون زخم جنگ همچنان در ما جریان دارد و درمان نشده‌ایم. برای اینکه وقتی به جنوب کشور سفر می‌کنید همچنان با آسیب‌های جنگ مواجه هستید. ۳۹ سال از جنگ می‌‌گذرد و ما می‌شنویم در همان زاهدان که از زیر خاکش لوله گاز به سمت پاکستان می‌رود، دانش‌آموزان مدرسه به‌دلیل استفاده از بخاری هیزمی پرپر می‌شوند. این تبعات چیست؟ تبعات همان سهل‌انگاری و کم‌توجهی‌ بسیاری از مسوولان. در ضمن من از قباحت و کراهت جنگ می‌گویم. جنگ همه جای جهان چهره‌ای کریه دارد و اگر بگوییم دفاع مقدس، دفاع همه جای جهان مقدس است. وقتی فردی به زور می‌خواهد وارد خانه‌ شما شود هم مقاومت می‌کنید و این مقاومت مقدس است چون مشغول دفاع از حریم‌تان هستید. منتها این صحه‌گذاری که سلیقه‌ای و منفعت‌طلبانه اتفاق افتاد به ماجرا لطمه وارد کرد.

چرا برای وضعیت جدید متن جدید ننوشتید؟

برای اینکه نمی‌خواهم بنویسم! برای اینکه دستم زخم است و کمرم تا شده. به این دلیل که اگر برای نوشتن هر کدام از آثارم یک سال زمان گذاشتم و یک سال هم طول کشید تا روی صحنه برود به اندازه ۲۰ سال پیر شدم. برای نوشتن متن‌ها روبه‌روی کسانی نشستم و جواب‌ پس دادم که بالاخره یک روزی گفته خواهد شد. نه فقط من که از زبان تمام بچه‌های تئاتر که طی این سال‌ها کار کردند بیان خواهد شد.

دقیق‌تر می‌گویید آن صندلی و جواب پس دادن کجا و چطور اتفاق افتاد؟

من برای نمایش «دو لیتر در دو لیتر صلح»
۱۱‌بار بازبینی رفتم. تاریخ نمایش من به‌خاطر نگاه‌های سلیقه‌ای عوض شد. تاسفبار است بگویم نمایش من اصلا زمان و مکان نداشت ولی سالی که اجرا رفت بازبین‌ها از وحشت مجبورم کردند در همان متن بی‌مکان و تاریخ هم دست ببرم. کار به جایی رسید که نمایش به دوره شوالیه‌ها رفت! یا نوشتن نمایشنامه «ترن» ۸ ماه طول کشید و کار به قدری سخت و فشرده بود که بین مهره‌های گردنم فاصله افتاد، بعد متن را برای هیات بازخوان می‌فرستیم، یک نفر در صفحه ۴۰ نمایشنامه با خط قرمز می‌نویسد «نمایش همین‌جا تمام شود!» بعد طوری که انگار با دفتر مشق مدرسه بچه‌ها طرف باشد از صفحه ۴۰ تا ۱۰۰ روی تمام متن خط قرمز می‌کشد. باید برای چه کسی کار کنم؟ مگر چقدر بها داده‌اند؟ همین حالا که روبه‌روی شما نشسته‌ام به خودم و گروه بدهکارم. بیاییم روی کاغذ حساب کنیم من تا امروز از تئاتر چه نفع مالی داشته‌ام. درحالی که می‌بینید کمی آن‌طرف‌تر اتفاق‌های عجیب مالی می‌افتد. این عشق است که ما را نگه داشته است.

چون با مسعود کیمیایی کار کردید به جمله‌ای از ایشان اشاره می‌کنم که می‌گوید ما کار نکردن را هم باید با کار کردن نشان دهیم. فکر می‌کنید این جمله در سینما محقق می‌شود یا در تئاتر هم امکان دارد؟

این دقیقا در سینما برای شخصی مثل استاد کیمیایی ممکن است. چند نفر می‌توانند این حرف را بزنند، اصلا چند نفر اجازه دارند چنین حرفی بزنند؟ چند نفر توان راه رفتن دارند؟ واقعا جای دیگران صحبت کردن کار سختی است. این به شخص حمیدرضا آذرنگ هم ارتباط ندارد چون ما در دوره‌ای با هم صحبت می‌کنیم که غالب مولفان و نمایشنامه‌نویسان خانه‌نشین شده‌اند، پس یک زخم عمومی جریان دارد و این فقط من نیستم که نمی‌نویسم. دست خیلی شکسته و قلم در دست‌مان درد می‌گیرد.

پس بحث مادیات مطرح نیست چون آن زمان که می‌نوشتید هم وجود نداشت.

قطعا همین‌طور است، ما همیشه برای اینکه تئاتر کار کنیم هزینه‌ هم می‌کردیم. من ۱۳ سال از عمرم را به عنوان کارمند در سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران سوزاندم که در تئاتر به هر کاری تن ندهم. وقتی می‌خواستند بازخریدم کنند برای ۱۳ سال کار ۱۱ میلیون تومان پرداختند. چه عمری از من سوخت و چقدر تحقیر شدم.

اگر هنرمندان شناخته شده تئاتر با قدرت حق خود و تئاتر را از دولت مطالبه کنند اتفاق بهتری نمی‌افتد؟

حمایت وظیفه دولت و شهرداری است، همه جای جهان هم همین‌طور است. حالا اینجا همان دوزار پولی که در قالب قرارداد قدیمی و ناکافی «تیپ» به هنرمند می‌پرداختند را هم حذف کرده‌اند و هیچ‌کس پاسخ نمی‌دهد بودجه تئاتر صرف چه می‌شود. از طرف دیگر می‌خواهم بگویم ما جامعه تئاتری هم مقصریم چون هیچ‌وقت برای احقاق حق یکی نشدیم. همیشه شخصی پیش می‌رفتیم و هرچه وجود داشت را برای خودمان خواستیم. زمانی در خانه تئاتر مشغول رایزنی با مسوولان دولتی در اداره کل هنرهای نمایشی بودیم تا به تعاملی سازنده برای برگزاری جشن بازیگر برسیم. وقتی به جلسه وارد شدیم یکی از اعضا بلافاصله شروع کرد به صحبت درباره دریافت زمان اجرا برای خودش و من همان‌جا تمام شدم. خانه تئاتر امروز چه می‌کند؟

هیچ کار نمی‌کند؟

بیایید ببینیم امکاناتی که خانه تئاتر در طول این سال‌ها به اسم تئاتری‌ها دریافت کرده به بچه‌ها رسیده یا خیر. وای بر ما اگر لنگ یک بیمه باشیم و وای بر دولتمردان ما اگر هنرمندان کشور همچنان دغدغه بیمه داشته باشند. چیزی که از وظایف ابتدایی است، آن‌ هم در این کشور ثروتمند. خانه تئاتر چه می‌کند؟

اگر نمایش شما توقیف شود خانه تئاتر حتی یک بیانیه هم صادر نمی‌کند.

اصلا بیانیه چیست؟ روزگاری در آن ۸ سال کبود وقتی آقایان داشتند تشریف می‌بردند برای آنکه هنرمندان را زیر دین خود ببرند، گفتند مبلغی به‌عنوان عیدی کنار گذاشته‌ایم. خودم را کشتم که آقایان این پول را برگردانید و یک نامه هم ضمیمه کنید که ما خیلی بیش از اینها طلبکاریم، اندازه ما این نیست. ولی چه شد؟ آن‌قدر خودمان را فقیر نشان داده‌ایم که به همان اندازه حقیرمان کرده‌اند. چرا وقتی وزیر ارشاد به تماشای نمایش می‌نشیند من باید تشکر کنم؟ مگر وظیفه وزیر فرهنگ چیزی جز این است؟

برای فاصله گرفتن از این تلخی کمی به نمایش بازگردیم. اینکه وقتی در مقام نویسنده، متن خود را کارگردانی می‌کنید موجب نمی‌شود در هرس کردن دست به عصا عمل کنید؟

بحث راهبردی کردن جریان تولید است که قصه بهتر به گوش برسد. در این متن وقتی نگاه شما فقط معطوف به این است که بازیگر کجا بایستد یا ورود و خروج‌ها چگونه باشد، دیگر بازیگر را هم از مسیر خارج کرده‌اید. من تئاتر قصه‌گو کار می‌کنم و یکی از وظایف کارگردان در چنین تئاتری این است که قصه را به گوش بیننده برساند. متاسفانه از دوره‌ای فرم و اجرای آثار فرمال در تئاتر غالب شد که جسارت از مخاطب گرفته شد. اتفاقی افتاد که تماشاگر برای نفهمیدن هم کف بزند در حالی که شما در نگاهش متوجه می‌شوید که اصلا متوجه نشده در اجرا چه اتفاقی افتاده است. در سالن کف می‌زند ولی هنگام خروج می‌گوید «وای این چی بود؟»

منظورم دقیقا نوعی عبور از متن و رسیدن به چیزی تازه‌تر یا شاید کمی متفاوت است.

اتفاقا من خیلی راحت به نفع کار و قصه‌گویی از چیزی که نوشته‌ام عبور می‌کنم. خیلی راحت می‌توانستم یک چیدمان فرمال در‌نظر بگیرم و تماشاگر را مسحور تصاویر کنم ولی این زیبایی‌های ظاهری سلیقه و ذایقه را در تماشاگر تئاتر کشته است. فقط می‌خواستم قصه‌ام به ساده‌ترین شکل کار روایت شود.

و چطور شد تصمیم گرفتید بین اپیزودها موسیقی وجود داشته باشد؟‌ چیزی شبیه به موسیقی‌- نمایش‌هایی که رایج شده است.

من با جواد طالبی در یک سفر آشنا شدم. او فرزند شهید است ولی هیچ‌کس نمی‌داند. مثل بسیاری از فرزندان شهدا پر از عشق بی‌آنکه به کسی کاری داشته باشد، سر به زیر کار خودش را می‌کند. دیدم با گوهری طرفم که آرام و بی‌صدا در گوشه‌ای از کشور مشغول کار هنری است. دوست داشتم جایی از هنر و توانایی‌اش استفاده کنم و «خنکای ختم خاطره» این بهانه را به دست داد.

ولی در نمایش‌های قبلی به نظر می‌رسید که این شکل استفاده از موسیقی در سلیقه شما نیست.

اتفاقا جالب است بدانید من پیش از راه افتادن این موج موسیقی -‌نمایش‌ و کنسرت- نمایش‌ به همراه نادر برهانی‌مرند طرحی نوشته بودیم و قصد داشتیم کنسرت-نمایش برگزار کنیم که نشد. یعنی جریان در من سابقه دارد و به نظرم چراکه نه؟ تئاتر جمیع هنرها را در دل خود جای داده است. جواد طالبی هم به نظرم بخشی از کار است. از طرفی نمی‌توان کتمان کرد که نمایش به تلخی گرایش دارد بنابراین به نظرم رسید بهتر است بین اپیزودها برای تماشاگر یک جای تنفس بگذارم. چون به خاطر دارم همان ۹ سال قبل هم نمایش جایی برای تنفس نمی‌گذاشت و این انباشت قصه‌ها باعث می‌شد ماجراها درست شنیده نشوند.

چرا بعضی بازیگرها مثل بهنام شرفی در نقش شخصیتی روی صحنه می‌روند که به لحاظ سن و سال از هم فاصله دارند؟

کسی را پیدا نکردم چون خدا را شکر بچه‌های تئاتر چنان خودشان را به سینما و تلویزیون حقنه کرده‌اند که اکثرا درگیرند. کار بهنام را در نمایش «آبی مایل به صورتی» دیدم بضاعت زیادی دارد. یا آرزو داشتم که روزی با خانم معتمد‌آریا در تئاتر همکاری کنم.

مشخصا برای این بازیگر متن نمی‌نویسید؟ می‌بینید! مدام دنبال این هستم که بهانه‌ای برای متن جدید و کار تازه از حمید آذرنگ بتراشم.

باور می‌کنید که ۵۰ طرح برای نوشتن دارم ولی هر زمان که به سمت کار می‌روم مدام تصاویری در ذهنم زنده می‌شوند که دست و دلم می‌لرزد. ذهنم مریض شده است.

چه تصویری؟

آن همه دویدن و نوشتن و نشدن. سختی‌ها

الان که شما هر امکاناتی بخواهید در اختیارتان می‌گذارند.

اصلا بحث امکانات نیست. شما زمانی به بیماری دچار می‌شوید که دیگر نمی‌توانید بنویسید. این سوال را باید از علیرضا نادری نازنین پرسید. صاحب آن قلم زیبا و شیوا و دوست داشتنی. چرا نادری نمی‌نویسد؟ من هم به همان دلیل و بسیاری دیگر هم به همان دلیل دست‌مان به نوشتن نمی‌رود. حالا مشغول دفاع از چیزی هستیم که در گذشته خلق کردیم. مگر کل این جریان قرار است چه تعداد تماشاگر داشته باشد؟ اصلا شما در نظر بگیرد ۳۰ شب ۳۰۰ نفر به تماشای نمایش بنشینند، ۹ هزار نفر از ۸۰ میلیون نفر قرار است کار ما را ببینند. ۷۰ میلیون و نهصد و نود و یک هزار آرزو در دل ما باقی می‌ماند. آدم دلش می‌سوزد. این متن ۹ سال قبل نوشته شده و همه شهرستان‌ها علاقه دارند آن را کار کنند ولی در ۸۰‌درصد شهرستان‌ها مجوز دریافت نمی‌کند. یعنی ما حتی وقتی قواعد را می‌پذیریم هم یکپارچگی وجود ندارد. نمایشی که در جشنواره تئاتر فجر روی صحنه رفته و ۶ جایزه بین‌الملل دریافت کرده است.

ضد‌جنگ است؟

اگر ضد‌جنگ باشد که من افتخار می‌کنم. عده‌ای یک واژه اختراع کرده‌اند و زیر آن خودشان را زیر سوال می‌برند. مگر ما مدافع جنگ هستیم؟ مگر شعار صلح‌دوستی نمی‌دهیم؟‌ بعد ما آدم مخالف جنگ را خانه‌نشین می‌کنیم؟ چرا این نمایشنامه نمی‌تواند در دیگر شهرهای ایران اجرا شود؟ چون کسی به فکر تئاتر نیست و اندیشه را دوست ندارد. نمایش «مادر مانده» من سال ۸۸ و در میانه آن کشمکش‌ها با شبی ۶ تماشاگر روی صحنه رفت. ما را موظف کرده بودند حتما اجرا برویم چون آن زمان هنوز قراردادی وجود داشت و اگر اجرا نمی‌رفتیم حق و حقوق گروه را نمی‌دادند. شاید سرجمع ۱۰۰ نفر آن نمایش را ندیده باشند و من خیلی دلم می‌خواهد دوباره روی صحنه بیاید.

اگر دولت حمایت کند اجرا می‌کنید؟

چراکه نه، ولی این‌طوری فکر می‌کنم به من توهین می‌شود. فراموش نکنیم مرکز هنرهای نمایشی وظیفه دارد به اجراها و تولید آثار نمایشی کمک کند. متاسفم که روسای مرکز اعلام می‌کنند در تلاش هستیم بودجه را از این رقم به فلان رقم برسانیم. خب بودجه را افزایش بدهید که چه اتفاقی بیفتد؟ چرا شفاف نمی‌گویید این پول‌ها را چطور هزینه می‌کنید؟ حالا گروه‌های تئاتری نه تنها خودشان باید هزینه‌ها را تامین کنند، بلکه وقتی اتفاقی هم می‌افتد کسی پشت‌شان نیست. رییس تئاترشهر را می‌برند و ما قدرت دفاع نداریم. این اتفاق بی‌سابقه و باعث افسوس است و گویا سلامت خریدار ندارد.

  • نویسنده : بابك احمدي
  • منبع خبر : روزنامه اعتماد