
- مسعود کیمیایی فقط نامی در تاریخ سینمای ایران نیست؛ بخشی از شناسنامه آن است. شاید فیلمهای سالهای اخیرش دیگر در قامت «قیصر» و «گوزنها» ظاهر نشده باشند، اما ردِ کیمیایی هنوز در قابهایش پیداست؛ در رفاقت، خیانت، عشق، زخم و قهرمانانی که حاضر نیستند بیصدا شکست بخورند.
چارسو پرس: مسعود کیمیایی فقط یک کارگردان نیست؛ بخشی از حافظه سینمای ایران است. نام او برای چند نسل از مخاطبان، منتقدان و فیلمسازان با واژههایی چون «قیصر»، «گوزنها»، «رفاقت»، «لوطیگری»، «خیابان»، «جنوب شهر»، «عصیان»، «زخم» و «قهرمان» گره خورده است. شاید سینمای کیمیایی در سالهای اخیر دیگر به قلههای گذشته نرسیده باشد و برخی آثار متأخر او نتوانسته باشند جایگاهی همسنگ «قیصر»، «گوزنها»، «سفر سنگ»، «دندان مار» یا «سرب» پیدا کنند؛ اما این واقعیت، چیزی از اهمیت تاریخی و هویتی او کم نمیکند. کیمیایی از آن فیلمسازانی است که حتی وقتی فیلمش موفق نیست، باز هم «کیمیایی» است؛ ردِ جهان او، زبان او و آدمهای او در اثر باقی میماند. و شاید همین، معنای واقعی مؤلف بودن باشد.
مسعود کیمیایی؛ نامی بزرگتر از چند فیلم
در تاریخ سینمای ایران، بعضی فیلمسازان را با یک یا چند فیلم به یاد میآوریم و بعضی دیگر را با «جهانی» که ساختهاند. مسعود کیمیایی بیتردید متعلق به گروه دوم است.
هفتم مرداد ۱۳۲۰، در تهران، مردی متولد شد که چند دهه بعد بخش مهمی از سینمای ایران را با زبان و جهان شخصی خود دگرگون کرد. کیمیایی از دل تهران، از دل کوچهها و خیابانها و آدمهایی آمد که در سینمای رسمی آن روز کمتر فرصت داشتند خودشان باشند؛ آدمهایی که خشم داشتند، زخم داشتند، رفاقت میکردند، عاشق میشدند، خیانت میدیدند و در نهایت، به جای پذیرفتن منفعلانه سرنوشت، دست به کنش میزدند.
کیمیایی را نمیتوان تنها در فهرست فیلمهایش خلاصه کرد. او در سینمای ایران یک «لحن» ساخت؛ لحن آدمی که حرفش را با مکث میزند، زخمش را پنهان نمیکند و جهان را از زاویه خیابان میبیند.
به همین دلیل است که نام کیمیایی، پیش از آنکه یادآور عنوان یک فیلم باشد، یادآور یک جهان است. جهانی که در آن «رفاقت» صرفاً یک کلمه نیست؛ عهدی است که میتواند از عشق هم مهمتر شود. «نامردی» فقط یک صفت نیست؛ شکستن یک نظم اخلاقی است. «انتقام» فقط واکنش به یک حادثه نیست؛ تلاشی است برای بازگرداندن تعادل ازدسترفته و «قهرمان» الزاماً مردی شکستناپذیر نیست؛ اغلب آدمی است زخمی، تنها، خسته و حتی محکوم به شکست که با این حال حاضر نیست تسلیم شود، این جهان، امضای کیمیایی است.

«قیصر»؛ لحظهای که سینمای ایران صدای دیگری پیدا کرد
اگر قرار باشد برای جایگاه مسعود کیمیایی در تاریخ سینمای ایران فقط یک نقطه را انتخاب کنیم، احتمالاً نام «قیصر» به میان میآید.
کیمیایی «بیگانه بیا» را در سال ۱۳۴۷ ساخت، اما این «قیصر» بود که یک سال بعد نام او را به عنوان فیلمسازی صاحب جهان تثبیت کرد. فیلمی که نه فقط در گیشه موفق شد، بلکه بحثی جدی درباره سینمای ایران، قهرمان، زبان، مناسبات اجتماعی و شکل روایت به وجود آورد. «قیصر» توانست مخاطب عام را با خود همراه کند و همزمان مورد توجه بخش مهمی از فضای روشنفکری و منتقدان قرار گیرد.
اهمیت «قیصر» فقط در داستان آن نیست.
مسئله این است که کیمیایی با «قیصر» به آدمهایی نگاه کرد که سینمای آن زمان کمتر به آنها فرصت دیدهشدن میداد. آدمهایی از کوچه و بازار، آدمهای عادی با زبان و رفتار قابل لمس؛ آدمهایی که قرار نبود صرفاً تیپهای تزئینی قصه باشند.
قیصر آمد و گفت قهرمان میتواند از همان کوچهای بیاید که تماشاگر هر روز از آن عبور میکند.
میتواند کت و شلوار اتوکشیده نداشته باشد، میتواند تحصیلات عالی نداشته باشد، میتواند با زبان فاخر حرف نزند.
اما میتواند «غیرت»، «رفاقت»، «عشق» و «عدالت» را به زبان خودش بفهمد و برای آن بجنگد.
از همینجا بود که کیمیایی یکی از مهمترین شناسنامههای سینمای ایران را نوشت.
«قیصر» به تعبیر دقیقتر، فقط فیلمی از مسعود کیمیایی نبود؛ فیلمی بود که «مسعود کیمیایی» را به عنوان یک مؤلف به سینمای ایران معرفی کرد. در تحلیلهای سینمایی نیز بر همین ویژگی تأکید شده است: اینکه «قیصر» به واسطه خلق قهرمانی فردی، فاعل و عصیانگر و همچنین شکل دادن به مؤلفههای جهان شخصی کیمیایی، نقشی فراتر از یک فیلم معمولی در کارنامه او پیدا کرد.

کیمیایی و کشف «قهرمان ایرانی»
یکی از مهمترین میراثهای کیمیایی، قهرمانانی هستند که پیش از او کمتر با چنین شکل و شمایلی در سینمای ایران دیده شده بودند.
قهرمان کیمیایی معمولاً آدمی است که با جهان رسمی کنار نمیآید او از بیعدالتی عصبانی است، از خیانت بیزار است.
به رفاقت وفادار است. عشق را جدی میگیرد و مهمتر از همه، در برابر تحقیر شدن سکوت نمیکند. این قهرمان البته همیشه قابل دفاع نیست.
گاهی خشونت میکند، گاهی تصمیمی اشتباه میگیرد و گاهی حتی از نظر اخلاقی در موقعیت پیچیدهای قرار دارد.
اما چیزی که او را از قهرمانهای کلیشهای جدا میکند، «فاعلیت» است او منتظر نمیماند تا جهان برایش تصمیم بگیرد
خودش تصمیم میگیرد.
و این شاید یکی از مهمترین مفاهیم سینمای کیمیایی باشد: آدمی که میخواهد صاحب سرنوشت خودش باشد.
این مضمون در «قیصر» شکل میگیرد و در «گوزنها» به سطح اجتماعیتر و پیچیدهتری میرسد؛ جایی که فرد دیگر تنها با یک دشمن شخصی مواجه نیست و مسئله به مناسبات اجتماعی، فقر، انفعال و مناسبات قدرت گسترش پیدا میکند.

«گوزنها»؛ وقتی کوچه تبدیل به جامعه شد
اگر «قیصر» سینمای کیمیایی را معرفی کرد، «گوزنها» آن را به مرحلهای دیگر رساند.
در «گوزنها» دیگر فقط با داستان یک انتقام شخصی روبهرو نیستیم. آدمها در شرایطی قرار دارند که جامعه، فقر، اعتیاد، بیعدالتی و سرخوردگی سیاسی و اجتماعی بر زندگیشان سایه انداخته است.
قدرت و سیدرسول، در جهانی پر از شکست و انسداد، یکدیگر را پیدا میکنند، رفاقت در اینجا دیگر فقط یک ارزش اخلاقی نیست؛ به نیرویی برای بازگرداندن فرد به زندگی تبدیل میشود. همین وجه اجتماعی است که «گوزنها» را در کارنامه کیمیایی به جایگاهی ویژه رسانده است. تحلیلهای سینمایی درباره این فیلم نیز بر پیوند میان رفاقت، اختیار، انتخاب و تبدیل «مفعول» به «فاعل» تأکید کردهاند.
کیمیایی در «گوزنها» نشان میدهد که آدم شکستخورده الزاماً آدم تمامشده نیست ممکن است یک رفاقت، یک نگاه، یک خاطره یا حتی یک تلنگر، دوباره او را به جهان برگرداند و این همان چیزی است که سینمای کیمیایی را در بهترین لحظاتش انسانی میکند.

سینمای کیمیایی؛ سینمای رفاقت و زخم
شاید هیچ واژهای به اندازه «رفاقت» برای توضیح جهان کیمیایی مناسب نباشد در سینمای او، آدمها بیش از آنکه به نهادها اعتماد داشته باشند، به یکدیگر اعتماد میکنند، رفاقت جای قرارداد را میگیرد، قول جای قانون مینشیند و دست دادن میتواند معنایی سنگینتر از یک امضا داشته باشد.
این نگاه البته در جهان امروز برای بسیاری از مخاطبان، که در ساختارهای اجتماعی متفاوتی زندگی میکنند، ممکن است گاه نوستالژیک یا حتی آرمانگرایانه به نظر برسد اما همین نوستالژی بخشی از قدرت کیمیایی است. او سینمای خود را بر اساس خاطره بنا کرده است؛ خاطره تهران، خاطره محله، خاطره مردان و زنانی که در ذهن او هنوز زندهاند.
برای همین، تهران کیمیایی فقط یک شهر نیست، شخصیت است.کوچههایش حافظه دارند، قهوهخانههایش شاهدند، خیابانهایش شاهد نزاع و عشق و شکستاند و آدمهایش انگار از دل یک تاریخ شفاهی بیرون آمدهاند.

از «سفر سنگ» تا «دندان مار»؛ گسترش جهان کیمیایی
کیمیایی در بهترین دوره کاری خود، فقط یک فیلمساز محبوب نبود؛ یکی از فیلمسازانی بود که میتوانست نبض جامعه را به زبان سینما ترجمه کند.
«سفر سنگ» دامنه اجتماعی جهان او را گسترش داد «سرب» به فضای تاریخی و هویتی دیگری رفت «دندان مار» یکی از نمونههای مهم نگاه او به تهران و زخمهای اجتماعی دوران پس از جنگ شد و در بسیاری از این آثار، یک مؤلفه ثابت باقی ماند: آدمهایی که در یک جهان خشن، به دنبال معنا میگردند، ممکن است زمان عوض شود، ممکن است لباسها تغییر کنند، ممکن است خیابانها شکل دیگری پیدا کنند. اما مسئله همچنان همان باشد: آدم در برابر جهان، آدم در برابر خیانت،
آدم در برابر تنهاییو آدم در برابر فراموش شدن. همین تداوم، معنای «سینمای مؤلف» را در مورد کیمیایی روشن میکند.
کیمیایی را از روی چند ثانیه فیلم میتوان شناخت؛ از روی نوع دیالوگ، میزانسن، رابطه آدمها، موسیقی، جنس نگاه دوربین و حتی نوع مکث شخصیتها، این همان چیزی است که او را از یک کارگردان صرفاً حرفهای جدا میکند.

کیمیایی؛ حتی وقتی فیلم خوب هم نمیسازد، باز هم «کیمیایی» است
و اینجا باید به بخش دشوارتر و البته صادقانهتر ماجرا رسید؛ ستایش مسعود کیمیایی نباید به معنای نادیده گرفتن ضعفهای سینمای سالهای اخیر او باشد. واقعیت این است که بسیاری از آثار متأخر کیمیایی نتوانستهاند با قلههای کارنامه او رقابت کنند. از «حکم» و «رئیس» تا «محاکمه در خیابان»، «جرم»، «متروپل»، «قاتل اهلی»، «خون شد» و «خائنکشی»، واکنش منتقدان و مخاطبان به آثار او یکدست نبوده و در مواردی، نقدهای جدی درباره تکرار الگوها، ضعف روایت یا فاصله گرفتن فیلمها از قدرت آثار کلاسیک او مطرح شده است. این را باید پذیرفت. کیمیایی دیگر آن کیمیایی جوانی نیست که «قیصر» را ساخت. جهان هم دیگر همان جهان «قیصر» نیست. تهران عوض شده، زبان آدمها تغییر کرده، روابط انسانی دگرگون شده، مفهوم رفاقت شکل دیگری پیدا کرده، قهرمانهای امروز، شاید دیگر با همان منطق قهرمانهای دهههای گذشته زندگی نکنند اما نکته اینجاست: ضعیف شدن بعضی فیلمهای کیمیایی، به معنای از بین رفتن «کیمیایی» نیست.
حتی وقتی فیلمی از نظر فیلمنامه، ساختار یا اجرا با استانداردهای آثار بزرگ او فاصله دارد، باز هم رد او در فیلم باقی است. در دیالوگها، در شخصیتهاف در نوع نگاه به خیابان، در علاقه به مردان زخمیف در رابطه میان عشق و خیانت، در رفاقت، در حسرت گذشته، در همان جملههایی که گاهی بیش از آنکه حرف آدمهای امروز باشند، صدای مردی هستند که دهههاست با این جهان زندگی کرده است. این شاید بزرگترین نشانه مؤلف بودن کیمیایی باشد.

مسئله اصلی؛ کیمیایی هنوز دارد با «گذشته» حرف میزند
یکی از مهمترین نقدهایی که میتوان به کیمیایی وارد کرد این است که سینمای او در سالهای اخیر بیش از اندازه در گذشته خودش زندگی میکند. گاهی به نظر میرسد کیمیایی به جای کشف آدم امروز، تلاش میکند آدم دیروز را در جهان امروز دوباره پیدا کند. اما این ضعف، همزمان یک ویژگی است. کیمیایی فیلمساز خاطرههاست. او نمیتواند به آسانی از جهانی که ساخته جدا شود؛ همانطور که یک شاعر نمیتواند از واژههایی که تمام عمر با آنها شعر گفته جدا شود.
«رفاقت»، «عشق»، «خیانت»، «نامردی»، «رفیق»، «مرد»، «زن»، «خیابان» و «قهرمان» برای او صرفاً عناصر فیلمنامه نیستند؛ بخشی از فرهنگ شخصی او هستند. برای همین است که وقتی یک فیلم کیمیایی را میبینیم، حتی اگر فیلم به لحاظ کیفیت هنری با «گوزنها» یا «دندان مار» قابل قیاس نباشد، همچنان با چیزی مواجهیم که نمیتوان به آسانی از فیلمساز دیگری انتظارش را داشت.

چرا هنوز باید کیمیایی را جدی گرفت؟
چون سینما فقط مجموعهای از فیلمهای خوب نیست، سینما تاریخ هم هست، حافظه هم هست، تأثیر هم هست و گاهی یک فیلمساز به اندازه فیلمهایی که ساخته، با نسلی که تحت تأثیر او قرار گرفته اهمیت پیدا میکند. مسعود کیمیایی یکی از فیلمسازانی است که نمیتوان تاریخ سینمای ایران را بدون او نوشت. نه فقط به خاطر «قیصر» یا «گوزنها»، بلکه به خاطر تأثیری که در تعریف یک نوع قهرمان ایرانی، یک نوع زبان سینمایی و یک نوع نگاه به طبقه و خیابان و مناسبات انسانی گذاشت.
«قیصر» در تاریخ سینمای ایران صرفاً یک فیلم نیست؛ نقطهای است که در آن سینمای ایران بخشی از مخاطب عام را با زبان سینمای مؤلف پیوند زد و همزمان بحثهای جدی پیرامون فرم، محتوا و قهرمان به راه انداخت. به همین دلیل است که کیمیایی را باید در مقیاسی بزرگتر از موفقیت یا شکست یک فیلم مشخص دید.

شناسنامه سینمای ایران
شناسنامه، فقط نام و تاریخ تولد نیست، شناسنامه یعنی هویت، یعنی چیزی که ثابت میکند «تو کی هستی». و اگر قرار باشد برای سینمای ایران شناسنامههایی بنویسیم، مسعود کیمیایی یکی از نامهای حذفنشدنی این شناسنامه است.
ممکن است کسی «قیصر» را دوست نداشته باشد، ممکن است منتقدی با جهانبینی کیمیایی موافق نباشد، ممکن است برخی فیلمهای متأخر او را ضعیف بداند، همه اینها مشروع است.
حتی نقد سخت و بیرحمانه درباره کیمیایی نیز بخشی از همان میراثی است که خود او ساخته است؛ فیلمسازی که از ابتدا سینمایش محل بحث و جدل بوده و «قیصر» نیز از همان زمان نمایش با موافقتها و مخالفتهای جدی مواجه شد.
اما یک چیز را نمیتوان انکار کرد:
سینمای ایران بدون مسعود کیمیایی، همان سینمایی نیست که امروز میشناسیم و شاید این مهمترین جملهای باشد که میتوان در زادروز او نوشت.

مردی که هنوز از خیابان میآید
مسعود کیمیایی بخش مهمی از عمر خود را صرف ساختن آدمهایی کرد که از دل خیابان میآمدند. آدمهایی که شاید زبان دانشگاه را نمیدانستند، اما زبان رفاقت را بلد بودند. آدمهایی که قانون را همیشه مقدس نمیدانستند، اما مرام را جدی میگرفتند. آدمهایی که گاهی شکست میخوردند، اما حاضر نبودند شکست را به عنوان تعریف نهایی خود بپذیرند. شاید سینمای امروز دیگر به چنین قهرمانهایی کمتر نیاز داشته باشد، شاید جهان تغییر کرده باشد. شاید «قیصر» امروز اگر ساخته میشد، فیلم دیگری میبود. اما هنوز وقتی نام مسعود کیمیایی میآید، چیزی در حافظه سینمای ایران تکان میخورد. صدای قدمهای مردی در یک کوچه، صدای موسیقیای که از دور میآید، صدای مردی که آرام حرف میزند اما تصمیمش را گرفته است و این همان چیزی است که میراث یک فیلمساز را میسازد: نه تعداد جوایز، نه فروش یک فیلم و نه حتی تعداد آثار موفق بلکه ردی که از خود در حافظه یک فرهنگ باقی میگذارد.
مسعود کیمیایی چنین ردی از خود باقی گذاشته است. او ممکن است در سالهای اخیر فیلمی نساخته باشد که به اندازه «قیصر» یا «گوزنها» سینمای ایران را تکان دهد؛ ممکن است حتی بعضی فیلمهای تازهترش ناامیدکننده باشند. اما همچنان، وقتی فیلمی از او روی پرده میآید، میتوان ردِ مسعود کیمیایی را در آن دید و شاید برای یک فیلمساز، این بالاترین شکل ماندگاری باشد. این فیلم، مسعود کیمیایی بودن را با خود حمل میکند.
زادروزش مبارک؛ برای مردی که بخش مهمی از سینمای ایران را به زبان خودش روایت کرد و به ما یادآوری کرد که گاهی یک خیابان، یک رفیق، یک زخم و یک تصمیم، برای ساختن یک قصه بزرگ کافی است.









