چه بر سر ناصر تقوایی آمد؟ از ازدواج سوم تا انزوای ناخواسته

- احمد طالبینژاد، منتقد و نویسنده سینما، در گفتوگویی درباره ناصر تقوایی، از ویژگیهای فیلمسازی خالق «ناخدا خورشید» و «دایی جان ناپلئون»، توانایی او در اقتباس ادبی، مستندهای ماندگارش و پروژههایی گفت که هرگز به سرانجام نرسیدند. او همچنین از انزوای ناخواسته تقوایی در سالهای پایانی عمر، مشکلات تولید فیلمهایش و خاطرات شخصی خود از این فیلمساز سخن گفت.
چارسو پرس: ناصر تقوایی، کارگردان، نویسنده و مستندساز برجسته سینمای ایران، در طول فعالیت حرفهای خود آثاری ماندگار از جمله «آرامش در حضور دیگران»، «نفرین»، «ناخدا خورشید»، «کاغذ بیخط» و مجموعه تلویزیونی «دایی جان ناپلئون» را ساخت. بااینحال، بخش مهمی از کارنامه او به فیلمهایی اختصاص دارد که هرگز به مرحله تولید نرسیدند یا نیمهتمام باقی ماندند.
به گزارش چارسو پرس به نقل از ایسنا؛ ۲۲ مهرماه نخستین سالروز درگذشت ناصر تقوایی است. به همین مناسبت، احمد طالبینژاد، منتقد و نویسنده شناختهشده سینمای ایران که در دورههای مختلف از نزدیکان و همراهان این فیلمساز بود و کتاب «به روایت ناصر تقوایی» را منتشر کرده است، در گفتوگویی به بررسی ابعاد مختلف زندگی و کارنامه او پرداخت.
طالبینژاد در این گفتوگو از تجربههای زیسته تقوایی در جنوب ایران، ارتباط او با ادبیات، شیوه اقتباس از آثار ادبی، جزئیات شخصیتپردازی در فیلمهایش و مشکلاتی که مانع ادامه فعالیت سینمایی او شدند، سخن گفته است. او همچنین درباره فیلمهای مستند تقوایی، آثار ساختهنشده، خاطرات شخصی و انزوای سالهای پایانی زندگی این هنرمند توضیح داده است.

احمد طالبینژاد از آخرین دیدار با ناصر تقوایی میگوید
به مناسبت سالروز درگذشت ناصر تقوایی، میخواهیم از روزی شروع کنیم که خبر درگذشت این هنرمند را شنیدید. از حسوحال خود در آن روز بگویید.
احمد طالبینژاد: واقعیت این است که چندان تمایلی ندارم درباره احساساتم در آن روز صحبت کنم؛ چون از مدتی قبل میدانستم که دیگر چیز زیادی از او باقی نمانده است. آخرین باری که ناصر تقوایی را دیدم، بسیار تکیده شده بود. چشمهایش گود افتاده بود و حالتی داشت که انگار تندیسی از یک انسان روبهروی شما نشسته است؛ نه حرفی میزد و نه…
آن دیدار هم به این دلیل اتفاق افتاد که همسرش آن روز در خانه نبود و من توانستم به دیدن ناصر تقوایی بروم. اگر فرصت مناسبی پیش بیاید، درباره مشکلاتی که در سالهای اخیر وجود داشت، صحبت خواهم کرد. البته من با تقوایی مشکلی نداشتم و او هم با من مسئلهای نداشت؛ شخص سومی باعث شده بود که همه گرفتار مشکل شوند.
بااینحال، بهتر است بحث را از نکتهای آغاز کنم که در کتابم با عنوان «به روایت ناصر تقوایی» آمده است. شاید این موضوع راهی برای ورود به بحثهای بعدی باشد.
در بخشی از کتاب، از قول خود ناصر تقوایی نقل شده است: «من از دوران جنینی فیلمساز بودم.» منظورش این بود که از زمانی که در شکم یا رحم مادرش قرار داشت، فیلمساز بوده و میدانسته دوربین و لنز چیست و جای دوربین چه معنایی دارد!
این ادعا بسیار عجیب به نظر میرسد و باورکردنش آسان نیست؛ اما به اعتقاد من، شاید آنقدرها هم عجیب نباشد. بههرحال، افرادی هستند که استعداد و توانایی انجام کاری را از گذشتگان خود به ارث میبرند. ناصر تقوایی هم چنین ویژگیای داشت.
او بچه جنوب بود. پدرش کارمند گمرک بود و در گمرکات مناطق جنوبی، از بندرعباس گرفته تا اهواز، آبادان و بندر کنگ، کار میکرد؛ همان بندری که تقوایی فیلم «ناخدا خورشید» را در آنجا ساخت.
تجربههایی که تقوایی در آن محیط به دست آورده بود، بسیار گستردهتر از تجربههای معمول ما بود. او قاچاق را در شکلهای مختلفش دیده بود؛ از فعالیتهای کلان گرفته تا شکلهای خردی که مردم منطقه نیز درگیر آن بودند. حتی صید مروارید و خریدوفروش آن را هم از نزدیک تجربه کرده بود.
اینها تجربههایی دستاول و ناب بودند. آدمهای کنجکاوی مانند ناصر تقوایی در چنین محیطی متولد میشوند و رشد میکنند و همین فضا بر جهانبینی و آثارشان تأثیر میگذارد.
ناصر تقوایی از نخستین نویسندگان داستانهای کارگری در ایران به شمار میآید. پس از او احمد محمود آمد و این جریان را به نوعی تکمیل کرد. تقوایی از نخستین کسانی بود که درباره کارگران جنوب ایران داستان مینوشت.
از سوی دیگر، نویسندگان و هنرمندانی که در حاشیه شهرها یا مناطق جنوبی کشورها زندگی میکنند، اغلب با طیف متنوعی از آدمها روبهرو هستند. نمونهاش همینگوی است. این افراد با کسانی سروکار دارند که زندگی معمولی و باثباتی ندارند؛ افرادی که شغل ثابتی ندارند و مدام در معرض تجربههای متفاوت قرار میگیرند.
به همین دلیل، تجربههای زندگی آنها میتواند بسیار گستردهتر از تجربههای ما باشد. بنابراین، وقتی تقوایی میگوید «من از دوران جنینی هم فیلمساز بودم»، به نظرم منظورش همین تجربههای عمیق و ریشهداری است که از کودکی با آنها زندگی کرده بود.
چرا جنوب ایران خاستگاه نویسندگان و فیلمسازان برجسته است؟
امروز فیلمسازانی که از خطه جنوب میآیند، بسیار مطرح هستند.
طالبینژاد: نویسندگان مطرحی هم در جنوب ایران حضور داشتهاند و دارند؛ از ابراهیم گلستان و صادق چوبک گرفته تا اسماعیل فصیح که چند سال پیش از دنیا رفت. شاعران بزرگی مانند منوچهر آتشی، علی باباچاهی و بسیاری دیگر نیز از همین منطقه برخاستهاند.
واقعیت این است که هر کسی در جنوب زندگی کرده باشد و اندکی استعداد و تمرین هم داشته باشد، میتواند به جایگاه بالایی برسد. برای مثال، نجف دریابندری و صفدر تقیزاده از چهرههای مهم فرهنگی این منطقه بودند و اتفاقاً از معلمان ناصر تقوایی هم به شمار میآمدند.
در مصاحبهای که با تقوایی انجام دادم و در کتاب «به روایت ناصر تقوایی» نیز منتشر شده است، او میگوید آشنایی اولیهاش با ادبیات از طریق همین دو نفر، یعنی نجف دریابندری و صفدر تقیزاده، شکل گرفت. آنها به نوعی معلمش بودند.
از طرف دیگر، تقوایی رنج و سختیهایی را که کارگران تحمل میکردند، از نزدیک دیده و لمس کرده بود. مجموعه این تجربهها و آشناییها بود که به شکلگیری شخصیت هنری او کمک کرد.
به اعتقاد من، تقوایی در هر زمینهای که وارد شد، هنرمندی درجهیک بود؛ چه در نویسندگی، چه در عکاسی و چه در فیلمسازی. البته در تئاتر فعالیت نکرد تا بدانیم آیا در آن حوزه نیز چنین استعدادی داشت یا نه.

آیا ناصر تقوایی میتوانست نویسنده بزرگتری شود؟
آقای تقوایی با چهرههای ادبی دوستی نزدیکی داشت. برخی از دوستان ادیب او از فاصله گرفتنش از ادبیات ناراحت بودند و معتقد بودند که میتوانست نویسنده بسیار سرشناسی شود.
طالبینژاد: من بابت اینکه تقوایی وارد سینما شد و از ادبیات فاصله گرفت، افسوس نمیخورم؛ زیرا حضور او در سینما باعث شد این عرصه در ایران تکانی بخورد. بااینحال، واقعیت این است که اگر در ادبیات باقی میماند، آنجا هم میتوانست آثار مهمی خلق کند.
یک بار جلسهای برگزار شد تا بخشهایی از تصاویر تمرین فیلم «گاو» را که در فیلمخانه پیدا شده بود، نمایش دهند. آقای علی نصیریان و تعدادی دیگر از بازیگران فیلم نیز در آن جلسه حضور داشتند.
در یکی از تصاویر، محمود دولتآبادی را میدیدیم که جوان بود، لباس شخصی به تن داشت و هنوز لباس روستایی شخصیتش را نپوشیده بود. در همان جلسه گفته شد: «ایشان هم محمود دولتآبادی است. من افسوس میخورم که در سینما نماند و رفت، اما ادبیات را آباد کرد.»
ناصر تقوایی هم اگرچه در ادبیات نماند، سینما را آباد کرد.
تعداد فیلمهایی که تقوایی در طول سالهای فعالیتش ساخت، نسبت به مدت فعالیت او چندان زیاد نیست؛ اما نکته مهم این است که فیلم بدی در کارنامهاش نمیبینم.
البته من شخصاً فیلم «ای ایران» را چندان دوست ندارم. این موضوع را صریحاً به خود تقوایی هم گفتم و حتی برایش نوشتم. برای این نظر هم دلیل دارم.
این فیلم به مناسبت دهمین سالگرد انقلاب ساخته شد و در واقع سفارشی بود که طرح مشخصی برای آن در اختیار تقوایی قرار گرفته بود. بااینحال، حتی در همین فیلم نیز میتوان ظرافتها و هوشمندیهایی را دید که در آثار بسیاری از فیلمسازان دیگر کمتر پیدا میشوند.
میخواهم بگویم حتی فیلمی از تقوایی که چندان دوستش ندارم، از بسیاری از شاهکارهای یکبارمصرف سینمای ایران بالاتر است.
بعضی از بازیگران ویژگی خاصی دارند که از آن با عنوان «آنِ بازیگری» یاد میشود. تقوایی هم به نظر من «آنِ کارگردانی» داشت؛ ویژگیای که باعث میشد آثارش حتی در ضعیفترین حالت خود نیز از دقت و کیفیتی برخوردار باشند که بهسادگی نمیتوان از کنار آن گذشت.

«دایی جان ناپلئون»؛ یکی از کاملترین آثار تلویزیونی ایران
طالبینژاد ادامه داد: تردید نکنید که «دایی جان ناپلئون» یکی از کاملترین آثار تلویزیونی ایران است.
البته نسخهای که در اختیار مخاطبان قرار گرفته، ناقص است و این مجموعه در ۱۶ قسمت نمایش داده شده است. خود تقوایی نیز به این موضوع اعتراض داشت و ظاهراً نسخه اصلی طولانیتر بوده است.
بااینحال، همین مقدار باقیمانده نیز یک شاهکار است. بهسختی میتوان در آن ایرادی پیدا کرد؛ البته اگر کسی مثل من بخواهد با دقت و وسواس به جزئیات نگاه کند، شاید بتواند یکی دو اشکال پیدا کند که اگر بحثش پیش بیاید، درباره آنها توضیح خواهم داد.
همین حالا درباره این اشکالات صحبت کنید.
طالبینژاد: راوی «دایی جان ناپلئون» اولشخص است؛ یعنی در واقع خود سعید، با بازی سعید کنگرانی، روایت را بر عهده دارد و داستان را از جایگاه فردی بزرگسال بازگو میکند.
وقتی روایت اولشخص است، طبق قاعده انتظار میرود راوی در تمام لحظاتی که روایت میشوند، حضور داشته باشد یا دستکم بتوان توضیح داد که اطلاعات هر صحنه از چه طریقی به او رسیده است.
اما در یکی از صحنههای سریال، اسدالله میرزا به خانه شیرعلی قصاب میرود و آنجا مینشیند و با خودش خلوت میکند. سعید در این صحنه حضور ندارد. بنابراین، مشخص نیست چه کسی این موقعیت را برای ما روایت میکند و نقطه دید متعلق به چه کسی است.
اینها نکاتی هستند که شاید در برابر عظمت کلی مجموعه چندان به چشم نیایند، اما بههرحال قابلتأملاند.
از سوی دیگر، متن «دایی جان ناپلئون» واقعاً جذاب است. نوشته ایرج پزشکزاد بسیار قدرتمند و خواندنی است، اما ویژگیهای مثبت مجموعه تلویزیونی فقط به متن اصلی محدود نمیشود.
در بعضی بخشها، تقوایی چنان در متن دخلوتصرف کرده و آن را به شکل تصویری پرداخت کرده است که به اعتقاد من، نسخه تصویری در برخی جنبهها حتی پختهتر و کاملتر از متن ادبی شده است.
این ویژگی را در بسیاری از آثار تقوایی میتوان دید. یکی از مهمترین تواناییهای او اقتباس از ادبیات بود.

از «آرامش در حضور دیگران» تا «نفرین»؛ ناصر تقوایی و اقتباس ادبی
طالبینژاد گفت: اگر از نخستین فیلم بلند تقوایی، یعنی «آرامش در حضور دیگران»، شروع کنیم، میبینیم که این اثر اقتباسی از داستان «واهمههای بینامونشان» نوشته غلامحسین ساعدی است.
نمیخواهم بگویم «آرامش در حضور دیگران» یک شاهکار است، اما باید به این نکته توجه کرد که تقوایی آن را بهعنوان نخستین فیلم بلندش، در شرایطی ساخت که سینمای فیلمفارسی بر فضای سینمای ایران حاکم بود.
ساخت فیلمی با چنین فضای وهمآلود، متفاوت و دور از الگوهای رایج آن زمان، اتفاق مهمی بود. ممکن است در آن بتوان خامدستیهای یک اثر اول را دید، اما در مجموع، تجربهای قابلتوجه به شمار میآید.
تقوایی پس از آن نیز بارها سراغ ادبیات خارجی رفت. در فیلم «صادق کرده» هم با اقتباس از یک حادثه واقعی اجتماعی روبهرو هستیم. صادق کرده شخصیتی واقعی در جنوب ایران بود و ماجراهای زندگی او دستمایه ساخت فیلم قرار گرفت.
تقوایی از این ماجرا اثری بسیار منسجم و پاکیزه ساخت.
اما به نظر من، بهترین نمونه در این زمینه فیلم «نفرین» است؛ یکی از کاملترین آثار تقوایی که متأسفانه در مقایسه با دیگر فیلمهایش کمتر دیده شده است.
«نفرین» نیز اقتباسی از اثر یک نویسنده اهل چک است. داستان آن در ظاهر ساده به نظر میرسد، اما در لایههای زیرین خود پیچیدگیهای زیادی دارد.
در «ناخدا خورشید» نیز به نقطه اوج فیلمنامهنویسی در سینمای ایران میرسیم. من تا امروز فیلمنامهای به کمال و قدرت «ناخدا خورشید» ندیدهام؛ چه از نظر دیالوگنویسی و چه از نظر شخصیتپردازی.
البته در فیلم، یک خط سیاسی هم وجود دارد که به شرایط زمان ساخت آن مربوط میشود. «ناخدا خورشید» در سالهای ۱۳۶۴ یا ۱۳۶۵ ساخته شد؛ دورهای که انتظار میرفت بسیاری از فیلمهای سینمای ایران به شکلی با انقلاب و مسائل سیاسی آن زمان ارتباط پیدا کنند.
به همین دلیل، افرادی که قصد دارند از ایران خارج شوند و در فیلم نقش فراریها را دارند، با سابقه فعالیت در جریان ۱۵ خرداد معرفی میشوند و همین موضوع، وجه سیاسی داستان را شکل میدهد. این بخش سیاسی تقریباً در همین اندازه باقی میماند.
اما باقی فیلم واقعاً تکاندهنده است؛ بهخصوص در زمینه شخصیتپردازی، شیوه روایت و جزئیاتی که تقوایی با دقت در فیلم قرار داده است.
برای نمونه، شخصیتی به نام ملول در فیلم داریم که سعید پورصمیمی نقش او را بازی میکند. ملول، که با نام مستر فرهان نیز شناخته میشود، میخواهد آقای نصیریان را به مسافرخانه ببرد.
در مسیر، تلاش میکند به او بفهماند که نباید تصور کند با آدم بیاهمیتی روبهرو است. ملول نمیخواهد دیگران او را فردی معمولی یا خدمتکار ببینند و میکوشد اهمیت خودش را به رخ بکشد.
از او میپرسند: «تو نوکر دولت که نیستی؟»
پاسخ میدهد: «نه، من نوکر دولت نیستم.»
ملول میگوید: «بدبختی من نوکر دولت هم هستم.»
بعد از او میپرسند: «پس چهکارهای؟»
و او جواب میدهد: «هیچی، فانوس میچرخونم.»
در ادامه مشخص میشود که او فانوسکش است. ملول میخواهد بگوید که آدم مهمی است و نباید او را دستکم گرفت، اما در معرفی شغلش طوری حرف میزند که انگار کاری ساده و بیاهمیت انجام میدهد.
این جزئیات را در دیگر فیلمهای تقوایی هم میتوان پیدا کرد؛ هرچند برخی از آثارش به دلایل مختلف ناتمام ماندند یا به نتیجه موردنظر او نرسیدند.
در گذشته، زمانی که هنوز برق در بسیاری از شهرها وجود نداشت، افرادی به نام فانوسکش مسئول روشن کردن و آویختن فانوسها در گذرها و معابر بودند تا مردم بتوانند مسیر خود را پیدا کنند.
همین جزئیات بهظاهر کوچک، دنیای فیلم را واقعیتر میکنند و به «ناخدا خورشید» کیفیتی میبخشند که آن را به یکی از نقاط اوج سینمای تقوایی تبدیل کرده است.
تجربه زندگی در آبادان چگونه به اقتباسهای موفق تقوایی کمک کرد؟
با توجه به ارتباط نزدیک تقوایی با ادبیات و سابقه داستاننویسی او، آیا موفقیت اقتباسهایش نتیجه آشنایی و تجربهاش در این حوزه بود؟
طالبینژاد: پاسخ من هم بله است و هم نه.
تقوایی حتی پیش از آنکه بهعنوان داستاننویس شناخته شود، با ادبیات و فرهنگ آشنایی داشت. شاید تعبیر داستاننویس برای معرفی او دقیقتر از قصهنویس باشد، اما نکته مهم این است که او پیش از ورود حرفهای به نویسندگی، در محیطی رشد کرده بود که ارتباط نزدیکی با فرهنگ داشت.
محل زندگی او آبادان بود؛ شهری که یکی از نخستین دروازههای ورود فرهنگ غرب به ایران به شمار میآمد.
فیلمهای آمریکایی و اروپایی در آبادان تقریباً همزمان با دیگر نقاط کشور و گاهی حتی زودتر به نمایش درمیآمدند. تا جایی که به یاد دارم، هنوز هم کتابفروشیای در آبادان وجود دارد که احتمالاً نامش «حییم» بوده است. ظاهراً این کتابفروشی از نخستین مکانهایی بود که کتابهای خارجی را به زبان اصلی وارد میکرد.
بنابراین، بچههایی که در چنین محیطی بزرگ میشدند، از صبح تا شب با سینما، کتاب و فرهنگ سروکار داشتند و بهنوعی در همین فضا پرورش پیدا میکردند.
همانطور که گفتم، منوچهر آتشی و بسیاری از چهرههای دیگر نیز در آن محیط حضور داشتند. اکنون همه نامها را به یاد ندارم، اما نمیتوان نقش این فضای فرهنگی را نادیده گرفت.
از طرف دیگر، خود تقوایی داستاننویس بود و به همین دلیل، هنگام اقتباس از آثار ادبی، شناخت خوبی از ادبیات و داستان داشت. او داستانها را خوانده بود، با آنها زندگی کرده بود و میدانست با چه جهان و شخصیتهایی روبهرو است.
در سینمای ایران نویسندگانی داشتهایم که از اقتباس آثارشان ناراضی بودهاند و حتی اعتراض کردهاند. این موضوع نشان میدهد که اقتباس کار سادهای نیست.
اقتباس نوعی بازآفرینی است. داریوش مهرجویی در مستند «موج نو» که من ساختم و خودش نیز در آن حضور دارد، میگوید اقتباس یعنی «تصرف کردن». یعنی شما اثری را میگیرید، در آن دخلوتصرف میکنید و آن را به چیزی دیگر تبدیل میکنید.
تقوایی توانایی انجام چنین کاری را داشت، اما بسیاری از افراد دیگر از عهده آن برنمیآمدند. اقتباس واقعاً کار دشواری است. ممکن است دو نام، دو شخصیت یا دو نوع تفکر را کنار هم قرار دهید، اما نتیجه الزاماً همان چیزی نباشد که انتظار دارید.
بسیاری از فیلمسازان ما سراغ ادبیات رفتهاند، اما نتیجه همیشه قانعکننده نبوده است. گاهی میدانیم یک فیلمساز از اثری ادبی اقتباس کرده، اما وقتی فیلم را میبینیم، احساس میکنیم حاصل کار فاصله زیادی با اثر اصلی دارد.
به یاد دارم فردی داستان «مروارید شوم» را که بر اساس اثری از همینگوی بود، به «مروارید سیاه» تبدیل کرده بود؛ اما فیلم عملاً ارتباط چندانی با همینگوی نداشت.
در سینمای ایران نیز نمونههای زیادی از این دست وجود دارد. بسیاری از فیلمسازان از آثار هوشنگ مرادی کرمانی اقتباس کردهاند؛ از کسانی که نخستین فیلم خود را میساختند تا کارگردانانی که چندین اثر در کارنامه داشتند. اما هیچکدام به «قصههای مجید» ساخته کیومرث پوراحمد تبدیل نشدند.
چرا؟ چون پوراحمد مسیری را در زندگی طی کرده بود که تا حد زیادی با مسیر زندگی مرادی کرمانی همخوانی داشت. همین نزدیکی تجربهها باعث شد بتواند ارتباط عمیقتری با جهان داستانهای او برقرار کند و مجموعهای موفق بسازد.
بسیاری از فیلمسازان دیگر نیز به سراغ ادبیات، داستان و حتی شعر رفتهاند، اما نتوانستهاند به نتیجه مطلوب برسند. اقتباس، برخلاف تصور رایج، کار بسیار دشواری است.

خاطره ناصر تقوایی از صندلی شماره ۲۱ سینما تاج آبادان
ناصر تقوایی خاطره معروفی درباره صندلی شماره ۲۱ سینما تاج آبادان داشت. ظاهراً این سینما یکی از مکانهای مهم در شکلگیری جهان فرهنگی او بود. اگر ممکن است درباره این خاطره بگویید.
طالبینژاد: تقوایی میگفت همه کسانی که به سینما تاج میرفتند، سیگار میکشیدند؛ اما دستگاههای تهویه و هواکش آنقدر قوی بودند و بهخوبی کار میکردند که بوی سیگار در سالن نمیپیچید.
ساخت سینما تاج نیز به حضور اروپاییها و آمریکاییها در جنوب ایران مربوط بود. این سینما در ابتدا برای آنها ساخته شده بود. یکی از نکاتی که تقوایی همیشه به آن اشاره میکرد، کیفیت خوب صدا و فضای مناسب این سینما بود.
فیلمها در آنجا به زبان اصلی نمایش داده میشدند. یک بار از تقوایی پرسیدم: «تو که زبان را بهطور کامل بلد نبودی، چطور میتوانستی فیلمها را بفهمی؟»
میگفت: «واقعیت این است که فیلمها آنقدر قدرتمند بودند و همهچیز در آنها درست و دقیق ساخته شده بود که لازم نبود حتماً زبان را کامل بدانیم.»
به گفته او، همان مقدار اندکی که بهتدریج از فیلم متوجه میشدند، برایشان کافی بود. آدم آنقدر در لذت تماشای خود فیلم غرق میشد که زبان دیگر مانع چندانی ایجاد نمیکرد.
تقوایی میگفت در سینما تاج صندلی شماره ۲۱ وجود داشت که ممکن است در این روایت کمی هم اغراق آبادانی وجود داشته باشد! به گفته او، بلیتفروش سینما میدانست که آن صندلی متعلق به اوست و هر بار که به سینما میرفت، روی همان صندلی مینشست.
البته ممکن است این اتفاق فقط چهار بار افتاده باشد، اما بههرحال بخشی از خاطرات اوست. بالاخره تقوایی خوزستانی بود و نباید این ویژگی را فراموش کنیم!
آن دوران، دوران طلایی سینمای اروپا و آمریکا بود. فیلمهای نوآر، سینمای روشنفکرانه اروپا و بسیاری از جریانهای مهم سینمایی، در کنار یکدیگر فضایی ساخته بودند که آدمها با تماشای فیلمها، ناخودآگاه چیزهای زیادی از آن میآموختند.
در واقع، خود سینما به یک مدرسه تبدیل شده بود. تقوایی نیز در کتاب «به روایت ناصر تقوایی» به این موضوع اشاره میکند که هیچچیز جای خود فیلم را برای یادگیری نمیگیرد. به اعتقاد او، سینما را باید از طریق خود سینما آموخت.
چرا ناصر تقوایی فیلمهای کمتری ساخت؟
کمکاری آقای تقوایی بیشتر به مشکلات سینمای ایران، بهویژه در حوزه تهیهکنندگی و تولید، مربوط بود یا وسواسهای شخصی او نیز در ناتمام ماندن پروژهها نقش داشت؟ برای مثال، فیلم «چای تلخ» با وجود آغاز فیلمبرداری متوقف شد.
طالبینژاد: درباره این موضوع نمیتوان قضاوت قطعی کرد. آنچه من میتوانم بهعنوان کسی که بخشی از ماجرا را از نزدیک دیده است بگویم، این است که متأسفانه گرفتاریهای ناصر به جایی رسیده بود که دیگر توان و رمقی برای بهزحمت انداختن خودش و خلق یک فیلم نداشت.
درعینحال، نباید فراموش کنیم که ممیزان و مسئولان سینمایی همیشه با تردید و نگرانی به فیلمنامههای تقوایی نگاه میکردند.
هر فیلمنامهای که ارائه میداد، با این نگاه بررسی میشد که مبادا منظورش چیز دیگری باشد یا در پس داستان، معنایی وجود داشته باشد که آنها نپسندند. نوعی سوءظن دائمی نسبت به نوشتههای او وجود داشت.
این وضعیت، طبیعتاً بهانهای هم به دست خود تقوایی میداد تا کار را عقب بیندازد.
البته نمیخواهم بگویم آدم تنبلی بود. او داستانهای زیادی نوشته بود که نمیدانم سرنوشتشان چه شد و اکنون کجا هستند. عکاسی میکرد، نمایشگاه عکس برگزار میکرد و فعالیتهای دیگری هم داشت.
اما خودش هم کاملاً بیتقصیر نبود. نمیگویم سهم او از عوامل دیگر بیشتر بود، ولی تقوایی نیز در کنار بسیاری از عوامل دیگر، در کمکاری و ساختهنشدن فیلمهایش بیتقصیر نبود.
وقتی میخواهید فیلم بسازید، باید از نظر جسمی و روحی آمادگی داشته باشید. ناصر معمولاً شبها سرحال بود و در نهایت، شرایط به جایی رسید که بسیاری تلاش کردند او دوباره فیلم بسازد.
حتی بعضی از مقامها پیشنهاد داده بودند که برای ساخت فیلم به او پول بدهند، اما نمیدانم از چه چیزی میترسیدند. شاید با خودشان فکر میکردند اگر به تقوایی پول بدهند، آیا او هنوز توانایی ساخت فیلم را دارد یا نه؟ درحالیکه بسیاری از این تردیدها در عمل بهانه بودند.
بعد از ازدواج سومش، این وضعیت تشدید شد. او با زنی جوان که شاگردش بود ازدواج کرد. بااینحال، باید بگویم که همسرش مراقبت از تقوایی را بر عهده گرفت و کمک کرد او دستکم در سالهای پایانی زندگیاش سختی کمتری تحمل کند.
اما درعینحال، ارتباط تقوایی با بیرون نیز قطع شد. اینکه چرا چنین اتفاقی افتاد، نمیدانم.
به همین دلیل، ناصر در انزوایی ناخواسته قرار گرفت؛ وضعیتی که اجازه نمیداد ارتباط چندانی با دنیای بیرون داشته باشد. جز خودش و گربهای که در خانه داشت، ارتباط زنده و گستردهای با دیگران برایش باقی نمانده بود.
پیش از آن، به اینسو و آنسو میرفت و سخنرانی میکرد. قبل از ازدواجش نیز بارها با هم به شهرستانها سفر کرده بودیم.
بههرحال، فیلمساز باید فیلم بسازد و نمیدانم این همه معطلی را چگونه میتوان توجیه کرد.
وقتی به «چای تلخ» و پیش از آن، «زنگی و رومی» فکر میکنیم، میبینیم که «چای تلخ» میتوانست یکی از بهترین فیلمهایی باشد که درباره جنگ ساخته شدهاند.
من این فیلمنامه را در کلاس درس تدریس میکردم و بارها به خود ناصر گفته بودم که آنقدر خوب است که آن را سر کلاس آموزش میدهم. اتفاقاً او را نیز برای یک ترم به همان کلاس دعوت کردم و آمد و خودش شاهد و ناظر بحثها بود.
اگر فیلم ساخته میشد و به پایان میرسید، میتوانست اثری کامل باشد. بااینحال، نمیدانم چرا این اتفاق نیفتاد.
البته خود تقوایی هم برای توقف کار دلایلی داشت. میگفت از عوامل خواسته بود یک ماشین نعشکش سر صحنه بیاورند، اما آنها بهجای آن یک ماشین توزیع گوشت آورده بودند و بعد میخواستند با ظاهرسازی آن را به چیزی که او میخواست تبدیل کنند.
ببینید، نخبهگرایی هم حد و اندازهای دارد. وقتی در سینمای ایران کار میکنید، باید بدانید امکانات همین اندازه است و نمیتوان انتظار داشت همهچیز مطابق ایدهآل شما فراهم شود.
نمیتوانید بگویید مثلاً ۶۰ کرهاسب میخواهم و انتظار داشته باشید همهچیز بهراحتی مهیا شود.
یک بار با محمدعلی فردین صحبت میکردم. او برای بازی در فیلمی مشترک به ایتالیا رفته بود. سالها بعد، وقتی برای مجله «فیلم» با او مصاحبه کردم، گفت: «اگر آنجا میگفتی ۴۰ تا کرهاسب میخواهم یا ۶۰ تا کرهاسب که یالهایشان مشکی باشد و فلان ویژگی را داشته باشند، ظرف یک هفته برایت آماده میکردند. اما اینجا اگر بگویی دو تا خر لنگ میخواهم، نمیتوانند پیدا کنند.»
واقعیت این است که تقوایی برای خودش جایگاه و موقعیتی تعریف کرده بود و گاهی فقط به این دلیل که مبادا نتیجه کار مطابق میلش از آب درنیاید، از ساخت فیلم صرفنظر میکرد.
به اعتقاد من، این مسئله گاهی بهانهای بود که پشت آن پنهان میشد؛ حتی میتوان گفت نوعی سرپوش برای تنبلی او بود.
البته اگر همراهانش همکاری بیشتری میکردند، شاید وضعیت به شکل دیگری پیش میرفت. تهیهکنندگان برخی پروژهها، از جمله «چای تلخ»، وقتی متوجه شدند او با سرعت مورد انتظار آنها کار نمیکند، به این نتیجه رسیدند که ادامه تأمین مالی و رساندن پروژه به پایان برایشان ممکن نیست.
آیا ممیزی باعث توقف فیلم «چای تلخ» شد؟
آیا فیلمنامه «چای تلخ» با ممیزی مواجه شد و همین موضوع باعث شد تقوایی از ساخت آن منصرف شود و پروژه نیمهتمام بماند؟
طالبینژاد: من این موضوع را از خود تقوایی نشنیده بودم.
وقتی با هم به جایی میرفتیم، معمولاً با ماشین من سفر میکردیم و در طول مسیر صحبت میکردیم. او میگفت به او گفته بودند کارش کند پیش میرود و آنها نمیتوانند هزینهها را تأمین کنند؛ بنابراین بهتر است پیش از آنکه پروژه جلوتر برود، آن را متوقف کنند تا مشکلات بیشتری به وجود نیاید.
به نظر من، مسئله اصلی همین بود.
تقوایی پیش از این هم با چنین مشکلاتی روبهرو شده بود. مجموعه «کوچک جنگلی» را نیز به همین دلیل از دستش گرفتند و بهروز افخمی جایگزین او شد؛ چون سرعت کار تقوایی با اقتضائات تولید تلویزیونی هماهنگ نبود.
برای مثال، از او انتظار داشتند روزانه سه دقیقه فیلم مفید بگیرد، اما این اتفاق نمیافتاد و حتی روزهایی وجود داشت که اصلاً کار نمیکرد.
در مورد «ای ایران» هم مشکلات مشابهی پیش آمد. فیلمبرداری این اثر دو سال طول کشید و با وقفههای پیدرپی همراه بود.
بههرحال، تقوایی آدمی بسیار مشکلپسند و به معنای مثبت کلمه، خودخواه بود؛ یعنی میخواست بهترین کار ممکن را انجام دهد.
البته مشکلات دیگری هم داشت که همه از آنها اطلاع داریم و بارها دربارهشان صحبت شده است.
بااینهمه، فکر میکنم اگر «چای تلخ» ساخته میشد، یکی از بهترین فیلمهای جنگی سینمای ایران از آب درمیآمد. حتی معتقدم ممکن بود به بهترین فیلم جنگی ما تبدیل شود.
آیا باید «چای تلخ» را با کارگردانی دیگری ساخت؟
سعید حاجیمیری، تهیهکننده «چای تلخ»، در سالهای اخیر در مصاحبههایش گفته بود که قصد دارد این پروژه را به سرانجام برساند. نظر شما چیست؟
طالبینژاد: به نظر من، بهتر است این پروژه را از ابتدا به فرد دیگری بسپارند تا آن را بسازد.
کاری که تقوایی انجام داده، اساساً برای بازسازی به همان شکل مناسب نیست. اصلاً قرار است چه چیزی را بازسازی کنند؟ میزانسنها و فضای فیلم را چگونه میخواهند دوباره خلق کنند؟
بخش عمده صحنههای فیلم داخلی است و همین مسئله نیز بازسازی آن را دشوار میکند. لوکیشن فیلم را در آبادان ساخته بودند؛ در دورهای که هزینههای سینما هنوز به اندازه امروز بالا نرفته بود.
یعنی به نظر شما باید فیلم «چای تلخ» را یک بار دیگر از ابتدا بسازند؟
طالبینژاد: بله. بههرحال، فیلمنامه «چای تلخ» بسیار محکم و منسجم است. متن خوبی است و جزئیات آن نیز منتشر شده و همه میتوانند آن را بخوانند.
البته فیلمنامه یک ایراد دارد؛ از آن دسته ایرادهایی که در اصطلاح به آنها «مکگافین» میگویند.
در داستان، یک افسر عراقی به دختری ایرانی که معلم است تجاوز میکند و این اتفاق به بارداری او منجر میشود. درحالیکه صرف وقوع تجاوز لزوماً به بارداری منجر نمیشود.
اما بههرحال، با یک اثر نمایشی و دراماتیک روبهرو هستیم. داستان به شکلی پیش رفته که باید کودکی به دنیا بیاید تا پدر و مادر بخواهند او را حفظ کنند. گاهی چنین اتفاقهایی در شکلگیری درام رخ میدهد.
بهجز این مسئله، دیالوگنویسی فیلمنامه عالی و بینظیر است.

«کاغذ بیخط»؛ فیلمی که باید دو بار تماشا کرد
درباره فیلم «کاغذ بیخط» هنوز به اندازه کافی صحبت نکردهایم.
طالبینژاد: بله. تقوایی در گفتوگویی که پس از نمایش فیلم با مجله «فیلم» انجام داد و من آن را در کتاب «به روایت ناصر تقوایی» نیز آوردهام، درباره این اثر گفت که از جمله فیلمهایی است که باید دو بار دیده شوند.
او میگفت فیلمهایش را باید دوبار تماشا کرد و به نظر من، حرف درستی میزد.
وقتی برای نخستین بار فیلم را میبینید، ممکن است از خودتان بپرسید چه اتفاقی در حال رخ دادن است، شخصیتها چه نسبتی با یکدیگر دارند و ماجرا از چه قرار است.
اما وقتی بار دوم آن را تماشا میکنید، متوجه میشوید که فیلم درباره موضوعی حرف میزند که در زمان ساختش مطرح بود و ترس زیادی در جامعه ایجاد کرده بود: قتلهای زنجیرهای.
صحنهای که مادر داستان «شنگول و منگول» را تعریف میکند، بسیار نمادین است. ممکن است این صحنه کمی شعاری به نظر برسد، اما «شنگول و منگول» قصهای بود که در بسیاری از خانهها حضور داشت.
هر کودکی که از دنیای بیرون میترسید، میتوانست خودش را در آن داستان پیدا کند. فضای ترس و وحشتی که در فیلم به تصویر کشیده میشود، با شرایطی که جامعه ما در آن زمان تجربه میکرد، ارتباط دارد.
درعینحال، فیلم درباره ذهنی خیالپرداز نیز هست؛ ذهنی که مدام داستان میسازد و چیزهای تازهای خلق میکند. تا پایان فیلم هم بهطور کامل متوجه نمیشویم که داستانی که میبینیم، در واقع در ذهن این زن جریان دارد.
دو جهان متفاوت در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. زن در جهان داستان و خیال گرفتار شده، درحالیکه شوهرش در دنیای پول و مادیات زندگی میکند.
این دو جهان هیچوقت به یکدیگر نمیرسند.
«کاغذ بیخط» ظرفیت تفسیرهای فراوانی دارد و میتوان از جنبههای مختلف به آن نگاه کرد. البته فیلم به معنای عامهپسند کلمه، اثر سرگرمکنندهای نیست. فیلم خاصی است که مخاطب خاص خودش را میطلبد.
ناصر تقوایی؛ یکی از مستندسازان برجسته سینمای ایران
شما به وجه دیگری از فعالیتهای تقوایی، یعنی مستندسازی، هم اشاره کردید. به نظر میرسد برخی از مستندهای مهم او، بهویژه آثاری که درباره تعزیه ساخته، بر فیلمسازیاش نیز تأثیر گذاشتهاند. درباره مستندسازی او توضیح دهید.
طالبینژاد: اگر بخواهیم پنج مستندساز درجهیک سینمای ایران را نام ببریم، قطعاً باید نام ناصر تقوایی را در میان آنها قرار دهیم. او یکی از بهترینهای این حوزه است.
تقوایی علاوه بر مستندهایی که برای تلویزیون ساخت و اکنون ارزش آرشیوی دارند، آثاری دارد که از نظر کیفیت و اهمیت نیز قابلتوجهاند.
البته همه آثار تلویزیونی او الزاماً در یک سطح نیستند. برای مثال، «ارتباط» یا «رابطه» که ثریا قاسمی در آن بازی میکند، «نانخورهای بیسوادی»، «تاکسیمتر» و کارهای دیگری از این دست در کارنامه او وجود دارند.
خوشبختانه نسخه برخی از این آثار باقی مانده و اکنون در دسترس قرار گرفته است.
اما باید از فیلمهایی مانند «باد جن»، «نخل»، «اربعین» و «تمرین آخر» نیز نام ببریم.
فیلم «باد جن» با وجود اینکه حدود ۶۰ سال از ساخت آن میگذرد، هنوز هم هنگام تماشایش احساس میکنیم کسی همین امروز به جنوب رفته و درباره یک آیین باستانی فیلم ساخته است.
این فیلم درباره آیینی به نام «زار» یا «بابازار» است که در آن منطقه شهرت داشته و ظاهراً همچنان نیز وجود دارد.
«باد جن» ویژگیهای خاصی دارد. تا جایی که به یاد دارم، احمد شاملو نیز متن گفتار فیلم را خوانده است؛ البته درباره این موضوع کاملاً مطمئن نیستم.
اما به اعتقاد من، اوج مستندسازی تقوایی را باید در «اربعین» جستوجو کرد.

«اربعین»؛ مستندی که یک مراسم ساده را به تجربهای سینمایی تبدیل کرد
طالبینژاد گفت: «اربعین» درباره مراسمی مذهبی در یکی از مسجدهای متعلق به بوشهریهاست؛ مراسمی که با شیوه خاصی از سینهزنی همراه است.
تقوایی از یک مراسم بسیار ساده، فیلمی ساخته که در عین سادگی، روان، تأثیرگذار و کوبنده است.
وقتی فیلم را تماشا میکنید، بهتدریج فراموش میکنید که موضوع اولیه آن چیست و با جریان خود فیلم همراه میشوید. حتی دلتان میخواهد فیلم ادامه پیدا کند.
صدای مداح، یا به تعبیر خودشان کسی که نوحه میخواند، تأثیر بسیار زیادی دارد. فکر میکنم آن فرد راننده تاکسی بوده یا در جنوب شغل دیگری داشته است؛ بههرحال، صدایی عجیب و بهیادماندنی دارد.
حتی به یاد دارم که در سریال «دلیران تنگستان» که پیش از انقلاب ساخته و پخش شد، در یکی از صحنههای درگیری از همین صدا استفاده کردند. نام این فرد «ماشو» بود و صدایش تأثیر زیادی بر مخاطب میگذاشت.
بههرحال، «اربعین» یکی از کاملترین آثاری است که در حوزه مستند ساخته شده است.
مستند مهم دیگر تقوایی «نخل» است که به انواع خرما، نخل خرما و مسائل مرتبط با آن میپردازد.
نکته دیگری نیز در کتاب «به روایت ناصر تقوایی» وجود دارد که نشان میدهد او تا چه اندازه با جزئیات زندگی مردم جنوب آشنا بود.
تقوایی درباره زمانی صحبت میکند که قرار بود کیش به منطقه آزاد تبدیل شود. به گفته او، مردم آن منطقه دامدار بودند و مسئولان ظاهراً به این نتیجه رسیده بودند که میتوانند به شیوهای خاص، مردم را از آنجا دور کنند و منطقه را به فضایی آزاد، مدرن و شیک تبدیل کنند.
او نقل میکرد که به مردم گفته بودند اگر بز بیاورند، چون بز ریشه گیاهان را میخورد، منطقه در کمتر از یک سال به برهوت تبدیل میشود و در نتیجه میتوان هر کاری را که بخواهند در آنجا انجام دهند.
من در روایتهایی که درباره کیش خوانده بودم، چنین چیزی نشنیده بودم؛ اما تقوایی از این ماجرا اطلاع داشت.
میخواهم بگویم اطلاعات او تا چه اندازه جامع و گسترده بود. همین آگاهی عمیق از زندگی مردم و محیط اطرافشان به موفقیتش در مستندسازی کمک میکرد.
اگر فعالیتهایش ادامه پیدا میکرد، میتوانست آثار بیشتری از این دست بسازد.
«تمرین آخر»؛ مستندی درباره تعزیه که کمتر دیده شد
طالبینژاد ادامه داد: «تمرین آخر» نیز به نظر من فیلم بسیار جالبی است. من که آدم چندان مذهبیای نیستم، نمیدانم چرا، اما وقتی فیلم تمام شد، واقعاً گریه کردم.
این فیلم حاصل مجموعه مشاهدات ناصر تقوایی از تعزیه در نقاط مختلف ایران است؛ مشاهداتی که در زواره و اردستان متجلی شدهاند و در فیلم به تصویر درآمدهاند.
«تمرین آخر» اثری بسیار موفق است، اما یکی از مشکلاتش این بود که برای نمایش عمومی در ایران ساخته نشده بود. این فیلم با حمایت یونسکو ساخته شد، درحالیکه میتوانستند آن را در اختیار ایران نیز قرار دهند تا مردم ببینند و از تماشایش لذت ببرند.
از نظر میزانسن نیز فیلم بسیار دقیق است. من خودم اهل همان مناطق هستم و محیط را میشناسم؛ به همین دلیل، جزئیات و دقت تقوایی در بازنمایی فضا برایم اهمیت زیادی دارد.
متأسفانه، یا شاید خوشبختانه، این اثر آنطور که باید دیده نشد. برای مثال، تلویزیون آن را پخش نکرد و این موضوع واقعاً جای افسوس دارد.
ناصر تقوایی از ساختهنشدن کدام فیلمهایش بیشتر افسوس میخورد؟
فکر میکنید تقوایی بیش از همه بابت ساختهنشدن کدام فیلم یا فیلمنامهاش افسوس میخورد؟
طالبینژاد: یک بار خودم درباره همین موضوع با او صحبت کردم. پاسخ داد که از همه آنها افسوس میخورد.
به گفته او، هرکدام از کارهایی که ساخته نشدند، نوعی دلشکستگی عجیب برایش به همراه داشتند.
واقعاً هم حق داشت؛ چون من فیلمنامه بدی از او ندیدهام. حتی میان فیلمنامههایی که چاپ شدهاند و آنهایی که هنوز منتشر نشدهاند، کار ضعیفی ندیدهام.
بعضی از آنها را در خانهاش دیدم، ورق زدم و خواندم.
تقوایی در دیالوگنویسی واقعاً بیهمتا بود.
ما متأسفانه درباره دیالوگنویسی دچار نوعی توهم شدهایم. دیالوگ وسیلهای برای پیشبرد داستان است، اما وظیفه آن فقط این نیست.
به قول معروف، «تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.»
دیالوگ در وهله نخست باید ارتباط میان آدمها، ارتباط هر فرد با خودش و ارتباط او با مخاطب را برقرار کند.
گاهی دیالوگهای برخی فیلمسازان گمراهکنندهاند. البته من خودم دیالوگهای علی حاتمی را واقعاً دوست دارم؛ بعضی از آنها مانند شعر ناب هستند.
اما گاهی هم جملههایی در آثار او وجود دارد که آدم از شنیدنشان حیرت میکند، بیآنکه لزوماً ارتباط مستقیمی با فیلم و داستان داشته باشند. بعضی از این جملهها بیشتر شبیه ضربالمثلاند تا دیالوگ.
ویژگی تقوایی این بود که دیالوگهایش، حتی وقتی کمی پیچیده یا نامأنوس به نظر میرسیدند، آنقدر شیرین و دقیق بودند که ارتباط خوبی با مخاطب برقرار میکردند.

چرا دیالوگهای «ناخدا خورشید» ماندگار شدند؟
طالبینژاد گفت: در فیلم «ناخدا خورشید» صحنهای وجود دارد که یک دلال به همراه فرج، با بازی آقای نصیریان، نزد ناخدا میآیند تا او را راضی کنند قاچاقچیها را با قایق جابهجا کند.
در این صحنه درباره دستمزد صحبت میشود. حالا دقیقاً به یاد ندارم چه مبلغی مطرح میشود؛ فرض کنیم ۵۰۰ تومان.
ناخدا بهجای اینکه مستقیماً بگوید مبلغ کم است یا اعتراضش را به شکل معمول بیان کند، از شیوه خاص خودش استفاده میکند و در نهایت میگوید: «تنگ غروبی خلق منو تلخ نکنه.»
معنای این جمله چیست؟ یعنی اگر این مبلغ را قبول کنم، آخر روز خلقم تنگ میشود و حالم گرفته خواهد شد.
ببینید، این زبان چقدر بومی است؛ زبانی که از دل همان محیط، فرهنگ و شیوه زندگی بیرون آمده است.
به نظر من، این یکی از نمونههای کمنظیر اقتباس در سینمای ایران است که در آن فیلم از متن اصلی فراتر میرود. حتی معتقدم «ناخدا خورشید» از فیلم «داشتن و نداشتن» ساخته هاوارد هاکس نیز بسیار بالاتر است.
در فیلم «داشتن و نداشتن»، ناخدا همان تیپ همیشگی شخصیتهایی را دارد که آن بازیگر نقششان را بازی میکرد.
زن درماندهای هم که در داستان اصلی وجود دارد، زنی سیاهپوست است که شش دختر دارد و شخصیتی تندخو و بداخلاق دارد؛ اما در فیلم، نقش او را لورن باکال بازی میکند که آن زمان معشوقه همفری بوگارت بود.
این دو شخصیت نیز مانند بسیاری از شخصیتهای آن فیلمها، ظاهری شیک دارند؛ کتوشلوار پوشیدهاند و کراوات زدهاند.
در مقابل، زن ناخدا در فیلم تقوایی را پروانه معصومی بازی میکند؛ زنی جنوبی، تودار که مدام گله و شکایت نمیکند و در رابطه با همسرش رفتاری مطیعانه دارد.
البته این ویژگی در برخی از زنان آن منطقه دیده میشد. من نمیخواهم درباره اینکه زن ایرانی باید چنین رفتاری داشته باشد یا نه، بحث کنم! حالا هم نمیخواهم بحث فمینیستی پیش بکشم. اصلاً منظورم این نیست که زن خوب زنی است که کاملاً مطیع شوهرش باشد؛ بحث من صرفاً درباره شخصیتپردازی فیلم است.
خود ناخدا نیز یک دست ندارد و این جزئیات اهمیت زیادی دارد.
در یکی از صحنهها، فردی متوجه میشود ناخدا یک دست دارد و از او میپرسد: «ناخدا، چی شده؟»
طرف میخواهد از این موقعیت استفاده کند و با ناز کشیدن یا جلب ترحم، پول بیشتری بگیرد.
ناخدا پاسخی میدهد که دقیقاً به یاد ندارم، اما مضمونش این است که نباید نگاه مخاطب فقط به دست ازدسترفته او باشد؛ دست دیگرش کار دست ازدسترفته را انجام میدهد.
این دیالوگ نیز نمونه دیگری از ویژگیهای خاص فیلم است؛ جایی که شخصیتپردازی، زبان بومی و موقعیت نمایشی به شکلی طبیعی در کنار یکدیگر قرار میگیرند.
آیا نوشته منتشرنشدهای از ناصر تقوایی باقی مانده است؟
آیا مطلب یا گفتوگوی منتشرنشدهای از ناصر تقوایی در اختیار دارید؟
طالبینژاد: ناصر تقوایی چندان اهل حرف زدن نبود.
البته کاری انجام دادم که اکنون نمیخواهم از کسی یا چیزی گلایه کنم. یک بار، در اوج گرفتاریهایش، به خانهاش رفتم. ضبطصوتم را بردم، آن را جایی پنهان کردم و روشن گذاشتم تا بتوانیم گفتوگویی داشته باشیم.
گفتوگوی بسیار خوبی هم شد.
بعد آن را تنظیم کردم و به روزنامه «اعتماد» یا «شرق» دادم؛ دقیقاً به یاد ندارم کدامیک بود. با روزنامه هماهنگ کردیم و مصاحبه منتشر شد.
اما فردای آن روز اتفاقی افتاد. آقای تقوایی متنی نوشت که به نظر میرسید از خودش نیست و انگار کسی آن را به او دیکته کرده بود.
در آن متن، از مدیرمسئول روزنامه بابت انتشار گفتوگو تشکر کرده بود.
من هم چندان مشتاق نبودم که از من تشکر شود، اما واقعیت این بود که به نظر میرسید کسی به تقوایی گفته بود از روزنامه تشکر کن، نه از فلانی!
بههرحال، من آن کار را انجام داده بودم و این هم گلایهای بود که مطرح کردم؛ چون اگر نمیگفتم، شاید در دلم باقی میماند.
آیا ناصر تقوایی میتوانست در سالهای پایانی عمرش مستند بسازد؟
اگر تقوایی در سالهای پایانی عمرش به هر دلیلی خانهنشین نشده بود، حتی اگر فرصت ساخت فیلم سینمایی نداشت، میتوانست فیلم کوتاه یا مستند بسازد و شرایط بهتری داشته باشد؟
طالبینژاد: این «اگر»ها بسیار زیادند.
اگر واقعاً کسی در کنار او بود و بهجای اینکه او را از چشم دیگران پنهان کند و ارتباطش را با دیگران قطع کند، اجازه میداد آدمها به دیدنش بروند و با او در ارتباط باشند، شاید شرایط متفاوت میشد.
یکی از افتخارات من این است که تقوایی یک بار جملهای به من گفت که برایم بسیار ارزشمند بود.
زمانی که دانشجو بودیم، ما او را استاد خودمان میدانستیم. یک روز به من گفت: «تو بهترین دوست منی. حواست هست؟»
من هم گفتم: «آره.»
دورهای بود که با هم رفتوآمد داشتیم و دوستان نزدیکی بودیم. شبها او به خانه ما میآمد و من نیز به خانهاش میرفتم.
اما متأسفانه، به نظر میرسید این رابطه برای یک نفر یا چند نفر خوشایند نبود و به شکلی ارتباط ما قطع شد.
اگر این ارتباطها قطع نمیشد و تقوایی کمی روحیه و توان بیشتری پیدا میکرد، احتمالاً میتوانست، همانطور که شما گفتید، مستند بسازد؛ حوزهای که واقعاً در آن نظیر نداشت.
اما اکنون دیگر با اگر و مگرهای زیادی روبهرو هستیم.
من این حرفها را میزنم تا دوستان جوانتر با زندگی این هنرمندان و مصائبی که ممکن است گرفتارش شوند، آشنا شوند.
شاید آرمانگرایانه باشد که بگوییم این تجربهها میتوانند درس عبرتی باشند. میدانم که در عمل، اغلب کسی به حرف دیگری گوش نمیکند.
اما باید ببینیم چه نعمتهایی را از دست دادهایم؛ چه بزرگان و استعدادهایی را از دست دادهایم، آن هم بهدلیل همین اتفاقها و شرایط.
من این حرفها را به این دلیل میزنم که شاید تلنگری به ذهن بعضیها بزند.
خاطره احمد طالبینژاد از تماشای فوتبال با ناصر تقوایی
در پایان، از خاطره تماشای فوتبال با ناصر تقوایی بگویید. ظاهراً خودتان علاقه چندانی به فوتبال نداشتید.
طالبینژاد: من اصلاً فوتبال دوست نداشتم.
دورهای بود که تقوایی به شهرک اکباتان آمده بود و همسایه بودیم. ابتدا در یک بلوک زندگی میکردیم، اما بعد او به بلوک دیگری رفت.
گاهی ناگهان، ساعت یک یا دو بعدازظهر یا حتی شب، زمانی که خواب بودم، زنگ میزد و میگفت: «احمد، امشب فلان بازی فوتبال را نشان میدهند.»
بعد هم با عصبانیت چیزی میگفت که چرا بازی را پخش نمیکنند! سپس میگفت: «ماهواره که داری، بگیر ببینیم.»
ما هم میرفتیم و با دستگاه ور میرفتیم تا بالاخره شبکهای عربی یا هر شبکه دیگری را که بازی را پخش میکرد، پیدا کنیم. بعد مینشست و فوتبال تماشا میکرد.
قدرت تحلیل فوتبالش واقعاً عجیب بود. عادل فردوسیپور هم باید به قول قدیمیها برود جلو!
تقوایی قدرت تشخیص و تحلیل بسیار بالایی داشت. میگفت: «الان گل میشود، این گل است…» و بعد واقعاً گل میشد!
واقعیت این است که او یک خوزستانی ناب بود. در خوزستان، فوتبالدوستی موضوع سادهای نیست؛ نوعی مسئله ناموسی است. اینطور نیست که بگوییم کسی فوتبال را هم دوست دارد؛ فوتبال بخشی از زندگی مردم است.
بارها پیش آمده بود که به خانهاش میرفتم و میدیدم از یکی از شبکههای استانی فوتبال تماشا میکند. مثلاً مسابقهای از شبکه آذربایجان پخش میشد که شاید حتی بازی قدیمیای بود.
او آنقدر به فوتبال علاقه داشت که زمان برگزاری یا قدیمی و جدید بودن مسابقه برایش اهمیت چندانی نداشت؛ فقط میخواست فوتبال ببیند.
یک علاقه دیگر هم داشت که تا امروز کمتر کسی درباره آن صحبت کرده است. حالا من میگویم و امیدوارم مشکلی نباشد! او به برنامههای مد و فشن، نمایشهای لباس و اینجور چیزها نیز علاقه زیادی داشت و آنها را دنبال میکرد.
از علاقه به مد و لباس تا وسواس در طراحی صحنه
طالبینژاد ادامه داد: جملهای در کتاب من وجود دارد که به نظرم جمله طلاییای است. تقوایی میگوید تمام تلاشی که کارگردان، فیلمبردار، طراح صحنه، طراح لباس و دیگر عوامل انجام میدهند، برای این است که بازیگر روی پرده خوب جلوه کند.
این جمله نشان میدهد که تقوایی چقدر به جزئیات توجه داشت.
لباس بسیار مهم است، طراحی صحنه اهمیت زیادی دارد و همه این عناصر در ماندگاری یک فیلم نقش دارند.
برای مثال، «دایی جان ناپلئون» را در نظر بگیرید. تقریباً تمام مجموعه در یک خانه فیلمبرداری شده است.
چند سال پیش، فکر میکنم دو یا سه سال پیش، همراه خود زریندست به آن خانه رفتیم. شهرداری مشغول بازسازی ساختمان بود و بعداً شنیدم که بازسازی آن نیز کامل شده است.
وقتی آنجا بودیم، توضیح میدادند که مثلاً این اتاق، اتاق مشقاسم بوده و اتاق دیگر متعلق به شخصیت دیگری بوده است.
من فکر کردم و پرسیدم: «پس بیرون و اینجور جاها را کجا ساخته بودید؟»
گفتند: «ما بیرون خاصی نداشتیم؛ همینجا بازار را درست میکردیم.»
یعنی همهچیز در همان خانه ساخته شده بود. انگار تمام شهر تهران در همان خانه خلاصه شده بود.
ناصر تقوایی فوتبال و تماشای فیلمهای خارجی را بسیار دوست داشت. به یاد دارم که پیراهن شماره ۱۰ تیم صنعت نفت آبادان را نیز به او داده بودند.
این جزئیات، در کنار علاقه او به سینما، ادبیات، عکاسی، طراحی لباس و فرهنگ جنوب، تصویر کاملتری از هنرمندی به دست میدهند که با وجود آثار ماندگارش، بخش مهمی از ظرفیتهای خلاقانه او هرگز مجال ظهور پیدا نکرد.
ناصر تقوایی با فیلمهایی مانند «ناخدا خورشید»، «کاغذ بیخط»، «نفرین» و مجموعه «دایی جان ناپلئون» جایگاه ویژهای در تاریخ سینمای ایران دارد؛ اما روایت احمد طالبینژاد یادآوری میکند که کارنامه این فیلمساز تنها به آثاری که ساخته محدود نمیشود، بلکه فیلمهای نیمهتمام، فیلمنامههای منتشرنشده، مستندهای کمتر دیدهشده و سالهای انزوای او نیز بخشی از میراث هنری و فرهنگیاش هستند.









