ناگفتههای یک «دورهمی خاص» با هوتن شکیبا و حسن معجون

- یوسف باپیری پس از حدود هفت سال دوری از فضای رسمی تئاتر، با اجرای «دایی وانیا» به صحنه بازگشته است؛ نمایشی با بازی هوتن شکیبا و حسن معجونی که به گفته این کارگردان، تلاشی برای ایجاد یک تجربه جمعی و انسانی در شرایط بحرانی امروز است.
چارسو پرس: یوسف باپیری، کارگردان تئاتر، پس از حدود هفت سال دوری از فضای رسمی تئاتر، با اجرایی بر اساس «دایی وانیا» اثر آنتوان چخوف به صحنه بازگشته است؛ نمایشی که هوتن شکیبا و حسن معجونی در آن ایفای نقش میکنند و در مجموعه تئاتر «لبخند» روی صحنه میرود.
باپیری میگوید انتخاب «دایی وانیا» آگاهانه بوده است؛ متنی که از نظر او از شرایط سیاسی و اجتماعی روز فاصله دارد، اما در روابط انسانی همچنان به زندگی امروز نزدیک است. او همچنین تئاتر را یکی از معدود فضاهایی میداند که در شرایط بحرانی میتواند افراد با دیدگاههای متفاوت را بدون تنش در کنار یکدیگر قرار دهد.
گفتوگوی پیشرو با یوسف باپیری، علاوه بر جزئیات شکلگیری اجرای «دایی وانیا»، درباره بازگشت او به تئاتر، شرایط اجتماعی و اقتصادی این هنر، نقش تئاتر در ایجاد ارتباط میان مردم و وضعیت فضاهای فرهنگی مرکز شهر تهران است.
ـ تقریبا هفت سالی میشود که از فضای رسمی اجرای تئاتر دور بودهاید.
بله. بعد از اجرای نمایش «اُسلو» در سال ۱۳۹۸، در فضای رسمی اجرایی نرفتم و تا تابستان سال گذشته چنین قصدی هم نداشتم. البته من و هوتن شکیبا پیشتر تصمیم گرفته بودیم با هم کاری را اجرا کنیم که جزئیاتش برایمان مشخص نبود و مدتی هم این ایده را کنار گذاشتیم. تا اینکه سال گذشته جنگ ۱۲ روزه اتفاق افتاد که به شدت مرا مضطرب کرد و از همان مردادماه مدام صحبت از احتمال وقوع جنگ دیگری بود. بعد هم اتفاقات دیماه و جنگ بعدی رخ داد. مدتی با خود خلوت کردم و به طور جدی تصمیم گرفتم نمایشی آماده کنم.
ـ در این نمایش برخلاف نمایشهای قبلیتان متنی مشهور از نویسندهای شناختهشده را دستمایه قرار دادهاید، چه شد که سراغ نویسندهای مانند چخوف رفتید؟
بخشی از این انتخاب کاملاً آگاهانه بود و بخشی از آن هم مانند هر انتخاب دیگری اتفاقی است. در هر دورهای از کارمان، نویسنده خاصی برایمان مهمتر میشود. طبیعتاً نویسندگانی مانند چخوف یا شکسپیر کسانی نیستند که امروز با آنان آشنا شده باشم. آنها از نویسندگان مهم جهان تئاتر هستند که متناسب با شرایط روحی، روانی یا اجتماعیمان، به آثارشان رجوع میکنیم.
پیش از این در کلاسهای کارگردانیام بیشتر بر متون شکسپیر متمرکز بودم، اما در چند سال گذشته بیشتر روی آثار چخوف با دانشجوها و هنرجوها کار میکردیم و همین باعث شد علاقه بیشتری به جهان او پیدا کنم.
ـ چه شد که «دایی وانیا» برایتان پررنگ شد؟
نمایشنامههایی مانند «باغ آلبالو»، «سه خواهر»، «ایوانف» و «مرغ دریایی» بیشتر در ایران کار شده بودند و «دایی وانیا» کمتر اجرا شده بود. از سوی دیگر، دنبال متنی بودم که از موضوعات و اتفاقات سیاسی روز مانند اضطرابها و وقایع جنگ دور باشد.
«دایی وانیا» متنی است که به اندازه کافی از ما و شرایط سیاسی و اجتماعیمان دور بود و هم به همان اندازه در روابطمان به ما نزدیک بود. ترجیح دادم به جای انتخاب متنی مرتبط با موضوعات سیاسی و اجتماعی روز، کاری را انتخاب کنم که حال خودم با آن خوب باشد و «دایی وانیا» از این نظر هم متن مناسبی بود.
«دایی وانیا» جهانی ملالانگیز و ناکام در روابط، اما سرخوش و سرزنده است و به زندگی ما شبیه است. مونولوگ پایانی «سونیا» در متن اصلی که در اجرای ما حذف شده، عصاره جهانی است که آدمهای «دایی وانیا» در آن زیست میکنند و خیلی به جهان ما شبیه است.
ـ تجربیات متعدد آقای معجونی در اجرای آثار چخوف، چقدر در انتخاب ایشان برای بازی در این نمایش تأثیرگذار بود؟
از همان ابتدا که با هوتن شکیبا درباره این نمایش صحبت میکردیم، ایده دو پرسوناژ بودن هم مطرح شد و از اول فقط دو گزینه مطرح بودند؛ هوتن شکیبا و حسن معجونی، که سالها از بازیگری تئاتر دور بود و بیشتر کارگردانی کرده بود و شنیده بودم که اغلب پیشنهادهای بازیگری را رد میکند.
به همین دلیل از طریق دوستی مشترک، متن را برایشان فرستادم که خوشبختانه نظر مثبتی داشت و پذیرفت. همین باعث شد مطمئن شوم بخش بزرگی از راه و حتی تمرین را انجام دادهام. چون با بازیگرانی سر و کار داشتم که جدای از هوش و تواناییشان در بازیگری، روی متن اصلی «دایی وانیا» مسلط هستند و متن دراماتورژیشده را هم پسندیدهاند. از طرفی تجربه مشترکی از کار روی این متن داشتند و همه این موارد در تمرینات و اجرای ما بسیار مؤثر بود.
ـ از اضطراب جنگ ۱۲ روزه گفتید. میتوانیم اجرای این نمایش را نوعی تراپی و تخلیه روانی در واکنش به این اضطراب بدانیم؟
شاید بشود اینگونه هم گفت. آخرین فعالیتم در فضای رسمی تئاتر، اجرای نمایش «اُسلو» بود، ولی در فضای غیررسمی زیاد کار میکردیم.
ـ چرا غیبتتان در فضای رسمی این اندازه طولانی شد؟
دلیل اصلی آن به اتفاقات سال ۱۴۰۱ بازمیگردد و قبلش هم کرونا بود. یک نمایش هم ساختم به نام «عکسالعمل» که مجوز نگرفت. قرار بود تابستان ۱۴۰۱ نمایش «مفیستو برای همیشه» را به طور مشترک با اشکان خیلنژاد در تالار اصلی تئاترشهر کار کنیم که از همان ابتدا متن آن رد شد و گفتند هر متنی به جز این.
اگر خاطرتان باشد، در آن مقطع ممیزی بیشتری حاکم بود و در پاییز سال ۱۴۰۱ به دلیل شرایط، برخی هم تصمیم گرفتند کاری به صحنه نبرند. در آن مقطع نمایشهایی هم ساختم که اجراهای محدودی داشتند.
اما به مرور زمان و به دلایل متعدد، پیش از جنگ بعضی هنرمندان به فضای رسمی بازگشته بودند و بعضی هم به این موضوع فکر میکردند. من هم داشتم به این موضوع فکر میکردم.
نمیتوانم بگویم جنگ باعث این بازگشت شد، چون این بحث از قبل مطرح شده بود و مباحث و پرسشهای جدی را پیش روی تئاتر و تولیدکنندگانش قرار داده بود؛ مانند اینکه تئاتر در چه وضعیتی به سر میبرد؟ جدای از بحرانهای قبلی، بحرانهای جدید متناسب با تصمیمهای گرفتهشده ایجاد شده بود.
شرایط اقتصادی گروههای تئاتر، حضور و چگونگی مطرح شدن نسل تازه تئاتر ایران، رابطه اجتماعی تئاتر با تماشاگرانش و هزاران پرسش و مسئله دیگر، چگونگی رابطه تئاتر با جامعه را به چالش میکشید. اینها بحثهایی بود که در فضاهای تئاتری مطرح میشد.
بنابراین نمیتوانم بگویم اجرای تئاتر بعد از جنگ برایم نقش کمککننده روانی داشت. بیشتر یک تصمیم و یک انتخاب بود.

ـ و دوباره برگشتید…
در دوران جنگ به این فکر میکردم که در اکنون ایران، کدام پدیده فرهنگی موجود میتواند مستقیماً با مخاطب رابطه برقرار کند و به همراه او و در کنار او در اضطرابها، حسرتها، ملالها، محدودیتها و ترسهایش مشارکت کند. چه چیزی به جز تئاتر میتواند در این وضعیت، تجربه متفاوتی برای تماشاگر از حاضر شدن در یک اجتماع کوچک فراهم کند؟
اگر به هویت فرهنگی مرکز شهر تهران هم نگاه کنیم، بیشتر با چهار فضا، یعنی دانشگاه، کتابفروشیها، کافه و تئاتر تعریف میشود و جالب اینکه بیشتر اتفاقات سیاسی، اجتماعی و جنگ هم در همین مکان رخ میدهد.
حالا اگر تئاتر، کتابفروشی، کافه و دانشگاه را از این محدوده برداریم، چه چیزی از هویت آن باقی میماند؟ هیچ!
در یک سال گذشته دانشگاه دچار مسئله شده و معمولاً تعطیل است. کافهها را مدام باز و بسته میکنند. با تعطیلی دانشگاه و کافهها، هویت این محدوده به عنوان پهنه بزرگی از شهر که تراکم نسل جوان در آن است، دچار مشکل میشود. ضمن اینکه تراکم سلیقههای مختلف سیاسی و اجتماعی در این محدوده بیشتر است.
به همین دلیل احساس کردم تئاتر بهترین پدیدهای است که میتواند این رابطه اجتماعی را ایجاد کند. نه اینکه به تازگی این موضوع را فهمیده باشیم، اما تأکید دوبارهای بود که تئاتر میتواند در میانه بحران، رابطهای اجتماعی ایجاد کند.
به همین دلیل، هرچند تئاتر در شکل غیررسمی آن هم بخشی از فضای این محدوده را اشغال میکند، اما به نظر من برای اشغال فضا در این محدوده، تئاتر باید در عرصه عمومی و رسمی حضور گستردهتری داشته باشد؛ چون به واسطه آن، کافهها و کتابفروشیها هم رونق میگیرند و گروههای اجتماعی دیگری از دیگر نقاط شهر در آن حاضر میشوند و میتواند بیشتر فضا را اشغال کند.
چون چه دلمان بخواهد، چه نخواهد، مرکز شهر میدان رقابت نیروهای اجتماعی و سیاسی متنوع برای اشغال و تسخیر فضاست.
ـ حتی وسط جنگ؟
احتمالاً صحبت الانم شبیه شعار است، چون هنوز اتفاق نیفتاده و جنگ اخیر به تهران کشیده نشده، ولی واقعاً به این فکر کردم که اگر دوباره در تهران بمباران و جنگی بشود، حاضرم در طبقه منفی دو همین سالن، تئاتر کار کنم.
این را هم بگویم که در جنگهای قبلی به شدت ترسیدم و بعد از سه الی چهار روز تهران را ترک کردم. ادعای شجاعت و مقاومت هم اصلاً ندارم. ولی این بار تصمیم گرفتم که اگر جنگی شد، نمایشم را اجرا کنم، مگر اینکه تماشاگر نیاید یا بازیگرم حاضر نشود روی صحنه برود. البته امیدوارم این اتفاق رخ ندهد.
ـ کمی به عقب برگردیم. از دوران کرونا، بین اعضای جامعه فاصله افتاد. در فاصله سالهای ۱۳۹۸ تا همین حالا بحرانهای گوناگونی را از سر گذراندیم که راهحلی هم برایشان نداشتیم. شاید این اجتماعی که میگویید در کافهها و کتابفروشیها و حالا در تئاتر شکل گرفته، برای ما یک راهکار بود برای برقراری ارتباط انسانی رو در رو.
حتماً همین است. نمیتوانیم در فضای مجازی، آن جنس از ارتباطی را که در گذشته تجربه کردهایم، داشته باشیم. این به معنای نقد فضای مجازی نیست. ضمن اینکه الان فضای مجازی، به قولی، واقعی شده است که خوبیها و بدیهای خودش را دارد.
اما فضایی که در شبکههای اجتماعی رخ میدهد، گاهی واقعیت را وارونه جلوه میدهد و همزمان به سرعت و شدت امکان آلوده شدن به اغراض سیاسی را پیدا میکند.
وقتی ما در هر جایگاه سیاسی یا اجتماعی که هستیم، به دلایل گوناگون، مثلاً بحرانهای اجتماعی، تحریم، جنگ و… دستور به تعطیلی دانشگاه، کافهها یا تئاتر میدهیم، با تعطیلی این چهارضلعی که صحبتش را کردیم، به روابط اجتماعی آسیب میزنیم. در نتیجه آن روابط به شکل واقعی اتفاق نمیافتند.
به عنوان کسی که در دانشگاه درس میدهم، از دوران کرونا و سال ۹۸ به بعد، دانشگاه تقریباً از منطق اجتماعی خود دور شده است. آموزش آنلاین برای کوتاهمدت پاسخگوست، اما در بلندمدت روابط اجتماعی شکلگرفته در آن را حذف میکند.
دانشگاه فارغ از کیفیت شرح درسها یا استادانش، زمینهای است برای دانشجو تا تجربهای اجتماعی را رقم بزند؛ چراکه از فضای خانه فاصله میگیرد. اما متأسفانه این روزها حتی کودکان هم فرصت حضور در مدرسه و تجربیات مختص این دوره را از دست دادهاند. کودک، نوجوان و جوانی که در کنار دوستانش چنین تجربهای را از سر نمیگذراند، چگونه میخواهد وارد جامعه شود؟
برگردم به سؤال شما، ما همیشه میخواهیم کرونا را حذف کنیم، درحالیکه بحرانهای ما از همان سال ۹۸ شدت گرفت و از آن زمان تاکنون درگیریم و حالا هم که جنگ و فشار شدید اقتصادی اضافه شده است.
حال سؤال این است که در این وضعیت تئاتر چه میتواند بکند؟
تئاتر فضایی است که هر گروهی با هر سلیقه و زیباییشناسی خاص خود دور هم جمع میشوند. بنابراین کارکرد اصلی آن این است که به عنوان پدیدهای اجتماعی و زنده، یک رابطه اجتماعی بسازد. حتی تماشاگری که غر میزند یا فحش میدهد هم جزو همین اجتماع است.
اگر این تنها امکانی است که میتوانند خود را تخلیه کنند، بدون اینکه دچار گرفتوگیر سیاسی و اجتماعی شوند، چرا این فضا را ببندیم؟ ما همه این مجراها را بستیم؛ هم در فشار اقتصادی هستیم، هم در فاجعه و زیر بمباران و حق هم نداریم حرف بزنیم.
به همین دلیل بعد از آتشبس، با اینکه شهر مانند شهر ارواح بود، اما کافهها باز بودند. با اینکه شرایط اقتصادی سخت بود، مردم نیاز داشتند به دورهمی و گفتوگو با یکدیگر؛ بهخصوص که در فضای مجازی، همه شبیه هم شدهایم؛ یا جزو کسانی هستیم که فحش میدهیم یا جزو کسانی که خجالت میکشیم فحش بدهیم؛ چون به جز زندهباد و مردهباد و نگاه کردن، نمیتوان کار دیگری در این فضا انجام داد.
ـ برگردیم به صحبت قبلیمان، بعد از باز شدن سالنها، اتفاقاً تئاتر دوباره مورد توجه قرار گرفت با اینکه در حال حاضر همچنان فرهنگ در قیاس با امور دیگر در حاشیه است، ولی در موقعیت جنگ، هیچوقت مرگ را اینطور نزدیک لمس نمیکنیم و انگار بعد از هر جنگی میخواهیم شیره زندگی را بمکیم و گویی تماشاگر هم میخواهد سهم خود را از زندگی بگیرد، حتی اگر در حد تماشای یک تئاتر باشد که برای دو ساعت او را از بحرانهای زندگی دور کند.
تئاتر نسبت مشخصی دارد با این ایده مرگ و زندگی که مطرح کردید. تئاتر تماماً زندگی است، ولی در عین حال هر شب هم میمیرد؛ برخلاف فیلم و موسیقی که ماندگارترند. تئاتر در لحظه زاده میشود و همان شب هم میمیرد.
در یک فضای اجتماعی عادی و نرمال، افراد در لحظات خاصی به مرگ و زندگی میاندیشند، ولی برای ما در ایران بخشی از زیست روزمرهمان شد.
بنابراین در پاسخ به پرسش شما، الان استقبال از تئاتر خوب است. تعداد تماشاگران در قیاس با دورههای رونق تئاتر، مثلاً دهه ۹۰، بیشتر شده و این در حالی است که قیمت بلیت افزایش پیدا کرده و شرایط اقتصادی مردم به مراتب بدتر شده است.
میتوانم اقرار کنم در حال حاضر تنها جایی که عده زیادی میتوانند بدون تنش خاصی دور هم بنشینند، تئاتر است. چون امکان دیگری نداریم که ۲۰۰، ۳۰۰ نفر در مکانی جمع شوند، چیزی را تماشا و سکوت کنند. یعنی هیچ پدیده اجتماعی دیگری در شهر بزرگی مثل تهران وجود ندارد که چنین شرایطی فراهم کند.
ـ از «دایی وانیا» خیلی دور افتادیم. در کارهای قبلی شما معمولاً نمایشنامه در طول تمرین و به شکل کارگاهی کامل میشد ولی این بار متن کلاسیکی انتخاب کردید و به شیوه خودتان با آن برخورد کردید. از ابتدا قرار بود که این کار دو پرسوناژ داشته باشد یا شرایط اقتصادی در این زمینه تأثیرگذار بود؟
اصلاً مسئله شرایط اقتصادی نبود. همانگونه که ابتدای صحبتم اشاره کردم، «دایی وانیا» کمتر از دیگر نمایشنامههای چخوف در ایران اجرا شده است. ضمن اینکه از همه آنها کوتاهتر و کمپرسوناژتر هم هست.
سنتی که من در تئاتر با آن بزرگ شدهام، تئاتر داستانگو نیست. یعنی از قصه پرهیز میکنم و قصه پرپیچوخم دوست ندارم. شاید ترجیح میدهم در فرم نوآوری کنم.
بنابراین متنی از چخوف را انتخاب کردم که کمترین پیچیدگی داستانی را دارد و به تعبیری اتفاق خاصی در آن نمیافتد. کسانی وارد خانهای میشوند و روابطی شکل میگیرد.
زمان خواندن متن، برایم جالب بود که خیلی از این گفتوگوها دو سه نفره است و جالب است که مهم نیست چه کسی چه موضوعی را مطرح میکند. برخلاف نام نمایشنامه، شخصیت دایی وانیا لزوماً کاراکتر اصلی نیست و همه کاراکترها تا حدودی به یک اندازه عاملیت دارند.
به همین دلیل در نمایش ما، با حذف نام کاراکترها و ادامه گفتوگو، میتوان تصور کرد این گفتوگوی دو نفره میتواند گفتوگوی هر کدام از کاراکترها باشد.
این را هم بگویم که برخلاف مقایسهای که بین اجرای ما و اجرای تکنفره «دایی وانیا» با بازی اندرو اسکات صورت میگیرد، آن ایده ضددراماتورژی عمل میکند؛ زیرا به این معناست که نقشها با هم تفاوت دارند و بازیگر هرکدام را به شکل متفاوتی بازی میکند. اگر چنین چیزی درست باشد، این پرسش مطرح میشود که چرا همه نقشها را یک بازیگر بازی میکند؟
دراماتورژی که مسابقه بازیگری نیست! بازیگرانی مانند هوتن شکیبا یا حسن معجونی به راحتی میتوانند تفاوت زیادی ایجاد کنند، اما چنین قصدی نداشتیم.
این ایده در دراماتورژی برایم جالب بود که گفتوگوها میان بازیگران به صورتی رخ دهد که از جایی به بعد نه کاراکترهایی که دیالوگها را میگویند مهم باشند و نه موضوعی که مطرح میکنند. فقط اینکه این دو نفر با هم حرف میزنند مهم است.
اصلاً هم نمیخواهیم حرف خاصی بزنند. من فقط دوست داشتم این گفتوگو سرگرمکننده باشد. اتفاقاً دوست نداشتم این گفتوگو در عین ملالانگیزی، عبوس و غیرقابل تحمل باشد. دوست داشتم اجرا سرخوش و سرزنده باشد و تماشاگر وضعیت با حال خوبی را تجربه کند. اگر چیزی دریافت کرد که کرد، اگر هم از نمایش من خوشش نیامد، ایرادی ندارد؛ میتواند فحشش را بدهد.

ـ اگر به جای این دو بازیگر، بازیگران دیگری در نمایشتان بازی میکردند، به همین اندازه شیرین میشد؟
قطعاً نه. انتخاب یعنی همین. شاید پرسش بهتر این باشد که اگر هوتن یا حسن از اول قبول نمیکردند، شاید این نمایش را اجرا نمیکردم.
این فرم از اجرا به دلیل حضور این دو بازیگر است. اگر بازیگران دیگری بازی میکردند، مثلاً حامد رسولی و سجاد حمیدیان، قطعاً شیوه اجرایی من متفاوت میشد و مثلاً یک تئاتر وابسته به بدن اجرا میکردیم. هر بازیگری، فرمی با خود میآورد.
ـ نام نمایش «بر اساس دایی وانیا» است. ولی شاید مخاطب غیرمتخصص تئاتر، این عنوان را زیاد جدی نگیرد. از سوی دیگر، دو بازیگر معروف داریم که مخاطبان فراگیری دارند. چقدر روی آشنایی مخاطب با متن اصلی حساب کردهاید؟ نگران نبودید که تماشاگر بدون شناختن متن اصلی، گیج شود؟ بهخصوص که برایتان مهم است که سرگرم بشود.
شاید لحظات اولیه کار کمی سرگردان شود، ولی سرگرم شدن به معنای این نیست که کاری را که او دوست دارد انجام بدهم. سرگرم شدن از نگاه من به معنی داستانگویی نیست.
من آنچه را دلخواه من است انجام میدهم و تماشاگر هم حق دارد واکنش خود را داشته باشد. من هم که از مریخ نیامدهام. در همین مرکز شهر زندگی میکنم و درگیر همین فجایعی هستم که همه هستیم. خدای نکرده، خود را هرگز فرهیختهتر از او نمیدانم و این ایده کهنه را باور ندارم که تئاتر معلم جامعه است.
برخلاف نظر عدهای، اصلاً معتقد نیستم که تئاتر باید رسالت اجتماعی داشته باشد. تئاتر چیز سادهای است و حتماً شعور بسیاری از گروههای اجتماعی از ما بیشتر است.
ولی من هم به عنوان یک آدم اجتماعی که مانند دیگر افراد جامعه، درگیر مشکلات اقتصادی، بحرانهای سیاسی، جنگ و… هستم و به اندازه آنان حق فکر کردن دارم، فکرم را در کاری که بلدم به تماشا میگذارم. تماشاگر هم حق دارد با آن ارتباط بگیرد یا نگیرد.
نکته بسیار مهم این است که این حرف من به معنی کماهمیت شمردن تماشاگر نیست؛ چراکه او مهمترین امکان اجراست و بدون او اصلاً اجرایی وجود ندارد، اما به این معنا نیست که من خودم را با تماشاگر تطبیق بدهم.
نکته بعدی اینکه اصلاً مهم نیست تماشاگر متن اصلی را بخواند یا نه، چون از نظر من این یک جهان مستقل است.
شاید کارهای قبلی من خیلی پیچیدهتر از این نمایش به نظر برسند. این نمایش از منظر کارگردانی، برای من بسیار ساده و روشن است. در تئاترهای خیلی پیچیده، تماشاگر باید برای دریافت و ادراک اجرا تلاشی بکند. اینجا تلاش کوچکی لازم دارد و پس از دقایقی، دیگر آن تلاش هم لازم نیست.
من وظیفه یا رسالتی برای اینکه پیام یا داستان یا چیزی را ساده، سریع و دمدستی به کسی منتقل کنم، برای خودم قائل نیستم. این کاری است که شبکههای اجتماعی و رسانهها انجام میدهند و تماشاگر ما را که اتفاقاً بسیار باهوش، فرهیخته و عاقل است، فریب میدهند. ممکن است این تماشاگر به مرور دارای سلیقهای شده باشد، ولی من مسئول آن سلیقه نیستم.
ـ و دوباره برمیگردیم به آغاز صحبتمان… چهار ضلع فرهنگساز مرکز شهر…
وقتی در اول صحبتمان، ایده فضای فرهنگی را در مرکز شهر مطرح کردم، به این معناست که وقتی دانشگاه، کافه، کتابفروشی و تئاتر همه با هم کار کنند، آن فضا ایجاد میشود.
مثلاً زمانی در تالار اصلی تئاترشهر آقای بیضایی کار میکرد که تماشاگر باید با فرهنگ لغت به تماشای کار او میآمد. ولی چرا آن زمان اعتراض نمیکرد، حتی اگر کار را درک نکرده بود؟ چون آن فضای فرهنگی چنین اقتضایی داشت.
چون فضایی ساخته و تولید شده بود که چنین اجرایی در آن امکان ارائه و مصرف شدن پیدا میکرد. شاید تماشاگر چیز زیادی هم متوجه نمیشد، ولی ممکن بود تلاشی بکند؛ حتی در حد خریدن چند کتاب و آشنایی با یکسری واژگان. نه اینکه فلان برند لباس و مدل مو در کافهها ملاک عمل نسل جدید باشد.
امیدوارم این فضای فرهنگی مرکز شهر که در حال شکلگیری است را دوباره با محدودیتها خراب نکنند.
در اینجا دو نکته وجود دارد؛ یکی اینکه ما بخشی از این فضا هستیم و باید آن را اشغال کنیم، اگر میخواهیم فضای فرهنگی خودمان را تولید کنیم. دوم اینکه به دولتمردان میگویم اگر به دنبال امنیت و مشروعیت هستند، باید بیش از ما در حراست و حفاظت از فضای فرهنگی و هنری شهر کوشا باشند.
گفتنی است نمایش «دایی وانیا» هر شب در دو نوبت ساعت ۱۹ و ۲۱ در مجموعه تئاتر «لبخند» روی صحنه میرود. عکسهای اجرای نمایش که به این گفتوگو ضمیمه شده، از مصطفی قاهری است.









