چه کسی ناصر تقوایی را در خانه زندانی کرد؟

چارسو پرس: در مورد ناصر تقوایی چه می‌توان گفت که پیش‌تر گفته یا نوشته نشده باشد؟ به نظر می‌رسد حرف تازه‌ای باقی نمانده است؛ جز اینکه او در ۸۳سالگی حال خوشی نداشت، درها به رویش بسته شده بود، ارتباطش با آدم‌ها و دنیای بیرون قطع شده بود و در انزوایی ناخواسته به سر می‌برد. او که روزگاری عاشق فوتبال بود و مانند دیگر آبادانی‌ها، فوتبال در خونش جریان داشت، شاید دیگر نه توان تماشای مسابقات را داشت و نه امکان نشستن مقابل تلویزیون و دنبال‌کردن آن‌ها را.

نمی‌دانم؛ چراکه از سال ۱۳۹۵، به دلیلی که خواهم گفت، دیگر او را ندیده بودم. پیش از آن، اغلب از طریق تلفن یا دیدارهای حضوری از حالش باخبر می‌شدم. هرگز ندیدم از وضعیت خودش و مسائل دیگر زندگی گله کند؛ مگر آنکه صحبت به سینمای ایران می‌رسید.

این جمله را بارها در دیدارهایمان یا حتی در محافل سینمایی، در انتقاد از فیلم‌های آب‌دوغ‌خیاری که روزبه‌روز تعدادشان بیشتر می‌شد و هنوز هم می‌شود، شنیده بودیم: «این، آن سینمایی نیست که ما در پی‌اش بودیم و باورش داشتیم.»

آخرین دیدارها با مردی که ساعت‌ها حرف می‌زد

یکی از دیدارهایمان شبی اتفاق افتاد که دوستان و شاگردانش برای او جشن تولد گرفته بودند. من که از ماجرا بی‌خبر بودم، به دیدنش رفتم تا از او برای برگزاری یک کارگاه آموزشی کارگردانی دعوت کنم؛ جایی که در آن زمان مسئولیت آموزش را بر عهده داشتم.

همان شب درباره برگزاری کارگاه به توافق رسیدیم. زمان و ساعت و دیگر جزئیات هم مشخص شد و در میان هیاهوی دوستان و شاگردانش، ساعاتی خوش گذشت. کارگاه نیز برگزار شد؛ هرچند برای بعضی‌ها بسیار جذاب بود و برای برخی دیگر کسالت‌بار از کار درآمد. یکی از هنرجویان ناراضی درباره آن گفته بود: «بیشتر گفتاردرمانی بود تا کارگاه عملی.»

تقوایی سه ساعت روی صندلی می‌نشست و حرف می‌زد؛ بی‌آنکه خسته شود.

از آنجا که هر دو در شهرک اکباتان زندگی می‌کردیم و همسایه بودیم، گاهی با هم به دیدار یکدیگر می‌رفتیم و با هم برمی‌گشتیم. در مسیر، درباره موضوعات مختلف حرف می‌زدیم. من نظر هنرجویان را برایش بازگو می‌کردم و تقوایی هم کار خود را که به تعبیر بعضی‌ها «گفتاردرمانی» بود، توجیه می‌کرد.

البته حرف‌هایش چنان جذاب و متقاعدکننده بود که آدم در نهایت قانع می‌شد و به این نتیجه می‌رسید که حق با اوست. تقوایی نه‌فقط در حوزه سینما، بلکه درباره هر موضوعی به‌اندازه کافی حرف منطقی و قانع‌کننده داشت؛ و لابد هنوز هم دارد.

همکاری در «موج نو» که به قطع ارتباط انجامید

سال‌هاست که نه او را دیده‌ام و نه خبری از او دارم. دلم برای نشستن در کنارش و هم‌صحبتی با او تنگ شده است.

ماجرای جدایی‌مان از سال ۱۳۹۵ آغاز شد؛ زمانی که تصمیم گرفتم فیلم «موج نو» را درباره چگونگی شکل‌گیری و زمینه‌های پیدایش موج نوی سینمای ایران بسازم. ساختار فیلم بر گفت‌وگو و همراهی دو سینماگر استوار بود؛ دو نفری که یا از یکدیگر تأثیر پذیرفته‌اند یا به یکدیگر علاقه و ارادت دارند.

یکی از گزینه‌هایم برای حضور در فیلم، ناصر تقوایی بود؛ یکی از سه چهره‌ای که در کنار داریوش مهرجویی و مسعود کیمیایی، از آغازگران سینمای نوین ایران در اواخر دهه ۱۳۴۰ به شمار می‌رفتند.

مدتی طول کشید تا او را راضی کنم جلوی دوربین بنشیند. تقوایی به‌شدت تکیده شده بود، چشمانش در گودی نشسته بود و دوست نداشت با آن ظاهر مقابل دوربین دیده شود. سرانجام قرار گذاشتیم که همراه کیومرث پوراحمد به خانه‌اش برویم، او را سوار کنیم و در خیابان‌های تهران به راه بیفتیم و فیلم‌برداری کنیم.

چند روز بعد، درحالی‌که در خانه داریوش مهرجویی  همان جایی که بعدها به محل قتل او و همسرش تبدیل شد مشغول فیلم‌برداری بودیم، تماس تلفنی ناگهانی همه‌چیز را به هم ریخت.


بیشتر بخوانید

چه بر سر ناصر تقوایی آمد؟ از ازدواج سوم تا انزوای ناخواسته


اتهام ورود به حریم خصوصی؛ آغاز یک جدایی

فردی پشت خط بود که مدعی شد من به حریم خصوصی آن‌ها تجاوز کرده‌ام و بدون رضایتشان با تقوایی قرار گذاشته‌ام. لحن و حرف‌هایش چنان بود که گویی با یک متجاوز روبه‌رو شده است.

از همان روز، دیدار دوباره تقوایی برایم به امری ناممکن تبدیل شد.

مدتی بعد، نامه‌ای خطاب به تقوایی نوشتم؛ کسی که تا آن زمان فقط «ناصر» صدایش می‌کردم. چون می‌دانستم اجازه نمی‌دهند وارد خانه شوم، نامه را به نگهبان ورودی ساختمان سپردم و تأکید کردم که آن را فقط به دست خود تقوایی برساند.

اما ظاهراً نگهبان بعدی که از ماجرا خبر نداشت، نامه را به فرد دیگری تحویل داده بود. در نتیجه، تقوایی احتمالاً تا امروز هم نمی‌داند چه کسی باعث جدایی و قهر میان ما شد.

تقوایی؛ گنجینه‌ای از دانش و عشق به ایران

تقوایی برای ما تنها یک سینماگر فرهیخته نبود؛ انسانی بود و هست که با تمام وجودش این سرزمین را دوست دارد. او وجب‌به‌وجب ایران را گشته بود و درباره بسیاری از شهرها و مناطق کشور، دانشی بیش از اهالی همان مناطق داشت.

تقوایی می‌توانست درباره خرما، گونه‌های مختلف آن و روش‌های کشت، داشت و برداشتش، کتابی هزارصفحه‌ای بنویسد. می‌توانست تاریخچه بعضی مناطق را حتی بهتر از مورخان روایت کند.

به قول امروزی‌ها، «دیده‌ام که می‌گویم».

افسوس که این گنجینه ارزشمند سال‌هاست از دسترس دور مانده و با ضعف‌های جسمی و روحی فراوان دست‌وپنجه نرم می‌کرده است.

البته شاید کسی که از این گنجینه نگهداری می‌کند نیز برای دفاع از خود دلایلی داشته باشد؛ مثلاً اینکه اگر او نبود، چه کسی از ناصر مراقبت می‌کرد؟ شاید توضیحاتی از این دست مطرح باشد.

اما برای یک هنرمند، چیزی دردناک‌تر از این نیست که ارتباطش با مخاطبانش قطع شود و از جریان طبیعی فرهنگ و هنر دور بماند.

این، روایت احمد طالبی‌نژاد از دورانی است که ناصر تقوایی از دوستان و فضای فرهنگی فاصله گرفته بود؛ روایتی شخصی که در کنار حسرت دورماندن یک هنرمند بزرگ از جامعه، پرسشی تلخ را پیش روی ما می‌گذارد: چه بر سر ارتباط ناصر تقوایی با جهان بیرون آمد؟

منبع: روزنامه اعتماد، ۱۹ تیر ۱۴۰۳. این یادداشت به مناسبت درگذشت ناصر تقوایی بازنشر می‌شود.

منبع
روزنامه اعتماد
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا