«داستانهای موازی» اصغر فرهادی؛ فیلمی میان تحسین و تردید منتقدان

- مدتی است «داستانهای موازی»، تازهترین ساخته اصغر فرهادی، با حضور بازیگرانی چون ایزابل هوپر، ویرژینی اِفیرa، ونسان کسل، پییر نینه، آدام بسا، ایندیا هیر و کاترین دونو در فضای مجازی ایران منتشر شده است. این فیلم محصول مشترک فرانسه، آمریکا، بلژیک و ایتالیاست و داستان نویسندهای سالخورده را روایت میکند که ناخواسته درگیر ماجرایی پیچیده میشود؛ اثری که پس از نمایش در جشنواره کن، واکنشهای متفاوتی از سوی منتقدان جهانی دریافت کرده است. در این گزارش، مصطفی جلالیفخر، احمد طالبینژاد، آنتونیا شرکا، رضا درستکار و رامتین شهبازی، «داستانهای موازی» را بررسی کرده و درباره جایگاه تازهترین فیلم فرهادی در مسیر سینمای او نظر دادهاند.
چارسو پرس: «داستانهای موازی» با بازی گروهی از بازیگران شناختهشده جهانی، محصول مشترک فرانسه، آمریکا، بلژیک و ایتالیاست. فیلم درباره نویسندهای سالخورده است که ناخواسته درگیر ماجرایی پیچیده میشود و آنچه ابتدا در محدوده تخیل و برداشت شخصی او شکل گرفته، به تدریج وارد زندگی واقعی آدمهای دیگر میشود.
فیلم پس از نمایش در جشنواره کن در سینماهای کشورهای مختلف به نمایش درآمد و واکنشهای متفاوتی را برانگیخت. بخشی از منتقدان با آن همراه نشدند، در حالی که گروهی دیگر، تازهترین اثر فرهادی را فیلمی پرتعلیق، هوشمندانه و استادانه دانستند.
برای بررسی دقیقتر این تجربه تازه و جایگاه آن در مسیر کاری فرهادی، با پنج منتقد و کارشناس سینما گفتوگو شده است.

مصطفی جلالیفخر: چیدمان مطلوب یک پازل انسانی
مصطفی جلالیفخر «داستانهای موازی» را نوعی مهندسی سینمایی میداند؛ هندسهای دقیق و هوشمندانه که واقعیت، ذهن و حقیقت را در هم میتند، بدون آنکه ضرورت داشته باشد مرز روشنی میان آنها کشیده شود.
به اعتقاد او همه چیز در فیلم با دقتی میلیمتری کنار یکدیگر قرار گرفته و بیش از آنچه میبینیم، و گاه حتی بیش از آنچه نمیبینیم، حضور مقتدر و نبوغآمیز نویسنده و فیلمساز احساس میشود. جلالیفخر معتقد است فرهادی پیشتر از ایدهآل حذف فهم کارگردانی سخن گفته بود، اما در تازهترین اثرش، خودِ او بیش از دیگران به چشم میآید.
از نگاه این منتقد، فیلم بیش از آنکه صرفاً روایتی درباره خیانت، سوءظن و روابط پنهان باشد، درباره توان و تأثیر روایت در تار و پود واقعیت است.
نویسندهای سالخورده و منزوی، از پنجره خانهاش زندگی آدمهای مقابل را زیر نظر میگیرد و از رفتار، حرکت و روابط آنها داستانی را بر اساس تخیل و برداشت شخصی خود مینویسد. اما زمانی که دستنوشته او به دست آدمهای واقعی میرسد، اتفاقی مهم رخ میدهد: واقعیت روبهرو، در فرآیندی معکوس، تحت تأثیر روایت قرار میگیرد.
آدمها این بار احساس و رفتار خود را از دریچه داستان میبینند. به روابطی که پیشتر برایشان عادی بوده، مشکوک میشوند و تخیل روایت کمکم وارد زندگی واقعی آنها میشود و آن را به شکل خود درمیآورد.
جلالیفخر این اتفاق را امتداد یکی از مضامین همیشگی فرهادی میداند؛ ناتوانی انسان در کشف و درک کامل حقیقت. با این تفاوت که این بار مسئله در چند لایه دنبال میشود: آیا واقعیت جهان، مستقل از روایتهایی است که درباره آن میسازیم؟ آیا داستانهایی که درباره دیگران تعریف میکنیم میتوانند در نهایت به واقعیت شکل تازهای بدهند؟
ساختار فیلم نیز بر همین اساس بارها برداشت مخاطب از یک صحنه، رخداد یا شخصیت را تغییر میدهد و او را وادار میکند میان آنچه واقعاً رخ داده و آنچه در ذهن یک شخصیت شکل گرفته تمایز بگذارد.
به اعتقاد جلالیفخر، جذابیت فیلم فقط در بازی روایی آن نیست و جزئیات رفتار و احساس آدمها نیز نشان میدهد که چگونه سکوت، نگاه، سوءتفاهم، اندوه، تنهایی، خشم و حتی یک داستان ساختگی میتواند زنجیرهای از تصمیمها و واکنشها را ایجاد کند.
او میگوید تا اواسط فیلم احساس میکرده با اثری بیروح و رباتیک مواجه است که بیشتر از آنکه دوستداشتنی باشد، شبیه یک چیدمان دقیق است، اما به تدریج که پازل با ظرافت و دانش کامل میشود، فیلم برایش به اثری قابل قبول تبدیل میشود؛ فیلمی که به نظر او شاهکار نیست اما ممکن است در گذر زمان اعتبار بیشتری پیدا کند.
جلالیفخر معتقد است «داستانهای موازی» از آن فیلمهایی است که به راحتی میتوان تحسینش کرد، اما شاید نتوان چندان دوستش داشت و همچنان «درباره الی» را دوستداشتنیترین فیلم اصغر فرهادی میداند.

احمد طالبینژاد: «داستانهای موازی» و شباهت به «کاغذ بیخط»
احمد طالبینژاد «داستانهای موازی» را از دو منظر قابل بررسی میداند. نخست اینکه میتوان فیلم را اثری خارجی دید که توسط یک کارگردان ایرانی ساخته شده است. از این منظر، روابط اجتماعی و انسانی و خطوط قرمز موجود در فیلم اهمیت بیشتری پیدا میکنند و این پرسش مطرح میشود که آیا فیلم توانسته حق مطلب را ادا کند یا نه.
طالبینژاد معتقد است «داستانهای موازی» در معنای متعارف، یک فیلم فرنگی نیست. بهرغم برخورداری از ایدهای خلاقانه، فضای فیلم سرد است و ارتباط عاطفی قدرتمندی با مخاطب ایرانی برقرار نمیکند.
از نگاه او، فرهادی هنوز نتوانسته به شناخت کاملی از دنیای خارج برسد.
او در عین حال فیلم را در امتداد برخی آثار قبلی فرهادی قرار میدهد و معتقد است مضمون اصلی بیشتر آثار این کارگردان، اخلاقیات است؛ موضوعی که با مؤلفههای فرهنگی ایرانی پیوند دارد.
طالبینژاد این ویژگی را نوعی آشنایی دوباره انسان ایرانی امروز با گذشته فرهنگی خود میداند و تأکید میکند که چنین نگاهی را نباید با واپسگرایی یا ارتجاع اشتباه گرفت.
او برای توضیح این موضوع به ژاپنیها اشاره میکند که با وجود همه پیشرفتهای مدنی و صنعتی، همچنان آداب سنتی خود را حفظ میکنند.
از همین زاویه، شخصیت اصلی «داستانهای موازی» برای او یادآور همان شخصیت آشنای آثار فرهادی است؛ کسی که فالگوش میایستد و به دنبال رمز و راز میگردد. به اعتقاد طالبینژاد، فرهنگ ایرانی در این فیلم به صراحت «جدایی نادر از سیمین» یا «شهر زیبا» دیده نمیشود، اما حس آشنای ایرانی همچنان در آن حضور دارد.
او حتی معتقد است اگر «داستانهای موازی» در ایران ساخته میشد، میتوانست جذابتر از آب دربیاید و آن را از این نظر به «کاغذ بیخط» ناصر تقوایی نزدیک میداند.
طالبینژاد همچنین ساخت فیلم برای یک فیلمساز ایرانی در خارج از کشور را دشوار میداند و معتقد است این دشواری حتی برای فیلمسازی توانا مانند فرهادی وجود دارد؛ مگر آنکه فیلمساز به معیارهای سینمای مقصد تن دهد.
به باور او، فیلمسازانی مانند عباس کیارستمی و اصغر فرهادی که هم توانستهاند هویت خود را حفظ کنند و هم در خارج از کشور فیلم بسازند، مسیر آسانی نداشتهاند.
او معتقد است «جدایی نادر از سیمین» برای مخاطبان خارجی غافلگیرکنندهتر از «داستانهای موازی» بود، چرا که تماشاگر خارجی معمولاً ترجیح میدهد فیلمسازان سرزمینهای دیگر را ببیند تا از شرایط آن کشورها آگاه شود، نه اینکه فیلمسازی از یک کشور دیگر برای آنها فیلمی کاملاً درون همان فرهنگ بسازد.
با وجود این نقدها، طالبینژاد برای ساخت فیلم در خارج از ایران، به فرهادی تبریک میگوید و امیدوار است شرایطی فراهم شود که او دوباره در سرزمین خودش فیلم بسازد.

آنتونیا شرکا: داستانهایی که چندان موازی نیستند
آنتونیا شرکا «داستانهای موازی» را اثری متفاوت در کارنامه اصغر فرهادی میداند، اما معتقد است باید دید آیا این تفاوت توانسته ارزش تازهای به کارنامه او اضافه کند یا نه.
به گفته او، فرهادی این بار به جای مسئله نسبیت در قضاوت، یعنی بررسی یک واقعیت واحد از منظر افراد مختلف، سراغ نقش روایت و تأثیر آن بر روند واقعیت رفته است.
با این حال، آنچه در فیلم پررنگ است، از نگاه شرکا ادای دین به کارگردان محبوب فرهادی و نسلی است که او به آن تعلق دارد؛ کریستف کیشلوفسکی.
شرکا تأثیرپذیری فرهادی از سینمای کیشلوفسکی را در جای خود قابل توجه و ارزشمند میداند، اما معتقد است «داستانهای موازی» حرف تازهای در سینمای جهان ارائه نمیکند؛ بهخصوص از سوی فیلمسازی ایرانی که دو جایزه اسکار را برای فیلمهای ایرانی خود دریافت کرده است.
او تأکید میکند فیلمهای فرهادی، چه ایرانی و چه خارجی، همواره با مفاهیم جهانشمول سروکار داشتهاند، اما بیشترین تحسین جهانی نصیب آثاری شده است که ریشه در زادگاه فیلمساز داشتهاند. از این منظر، نمیتوان نقش سرزمین مادری را در شکلگیری درامهای فرهادی نادیده گرفت.
به اعتقاد شرکا، «داستانهای موازی» بر روایتهای چندگانه از یک واقعیت استوار است؛ ساختاری که پیش از این در سینمای ایران و جهان تجربه شده و نمونه شاخص آن «راشومون» آکیرا کوروساواست.
با این حال، اصرار بیش از حد فیلم بر این ساختار گاهی آن را از حالت طبیعی و منطقی خارج میکند و باعث میشود بعضی کنشها و واکنشهای شخصیتها مصنوعی به نظر برسند.
شرکا معتقد است فیلم، با وجود پرداختن به موضوعات روزی چون آزار زنان در محیط کار و جنبش «میتو» و همچنین مشکل پذیرفته نشدن مهاجران جهان سومی در جوامع اروپایی، چه در محتوا و چه در فرم، چندان نو و خلاقانه نیست.
از نظر او، «داستانهای موازی» فیلمی کشدار است که امتیاز چندانی نیز برای خالقش محسوب نمیشود.

رضا درستکار: فرهادی از سینمای مستقیمگو فاصله گرفته است
رضا درستکار معتقد است سینمای فرهادی در «داستانهای موازی» رو به جلو حرکت کرده، اما جنس آن به شکل محسوسی تغییر کرده است.
از نگاه او، فرهادی نیز مانند هر فیلمساز دیگری با ساخت هر اثر به نیازهای درونی و بیرونی خود پاسخ میدهد و در «داستانهای موازی» نیز مسائلی مطرح میشوند که پیوند زیادی با فیلم قبلی او، «قهرمان»، دارند.
در آثار پیشین، به اعتقاد درستکار، با سینمایی آماده و تحویلدادهشده مواجه بودیم؛ داستانها، حتی با وجود پایانهای باز، بسته و مشخص بودند و موضوعی معین را در قالب روایتهای کلاسیک مطرح میکردند.
او «جدایی نادر از سیمین» را درباره نسبت انسان با سرزمین پدری و وضعیت جدید میداند، «فروشنده» را برجستهکننده مسئله معصومیت از دسترفته و شیوه زیستن و «قهرمان» را اثری که تصنع شکلگرفته در محیط اجتماعی را به چالش میکشد.
اما در «داستانهای موازی»، سینمای مستقیم و قصهگو جای خود را به سبکی سیالتر، دیریابتر و سردتر داده است.
درستکار دلیل این تغییر را پیچیدهتر شدن نگاه خود فیلمساز میداند. به باور او، فرهادی نیز از خلال رفتارهای سینوسی جامعه پیچیده و چندوجهی، بالغتر و حساستر شده است.
از نگاه این منتقد، «داستانهای موازی» تکلیف قصه را روشن نمیکند، در جهت هیچکس نمیایستد و به تخیل و نقش آن در زندگی بُعد تازهای میدهد. فیلم حتی آنقدر مالیخولیایی و هوشمندانه عمل میکند که نمیخواهد در دام نتیجهگیری روشن گرفتار شود.
درستکار میگوید منظورش از رشد سینمای فرهادی، صرفاً تجربههای فرمی، شکست زمان یا ترکیب خیال و واقعیت نیست، بلکه تغییر در محتوا نیز برای او اهمیت دارد.
او میان «قهرمان» و «داستانهای موازی» نیز پیوندی میبیند: مسئلهای که در «قهرمان» مطرح شده، حالا در فیلم جدید به شکل دیگری دنبال میشود؛ اینکه حق مالکیت معنوی در نهایت چه ارزشی دارد، وقتی دنیا تا این اندازه درهمتنیده و متقارن است.
در این چارچوب، پرسشهایی تازه شکل میگیرند: نویسنده این داستان تا چه اندازه نقش اصلی دارد؟ تخیل و مخلوق داستان، که با خواست نویسنده به عنصری از اثر تبدیل شدهاند، چقدر داستان را پیش میبرند؟ و اساساً راوی چه کسی است و چه اهمیتی دارد؟
به باور درستکار، «داستانهای موازی» ما را با پردهای تازه و نادیدنی از جهان امروز روبهرو میکند و همین مسئله ارزشمند است.
او حرکت فرهادی از جهان چسبناک سینمای مستقیمگو و روایی به سمت جهانی باز را نشانهای از تغییر مسیر فیلمساز میداند؛ تغییری که به اعتقاد او خوب است، زیرا کارگردان مخاطب خود را نیز در این مسیر همراه میکند.

رامتین شهبازی: روایتگری در آینه
رامتین شهبازی در نگاه نخست «داستانهای موازی» را فیلمی متوسط میداند. از نظر او، این اثر در مقایسه با فیلمهای درخشانی مانند «درباره الی» و «جدایی نادر از سیمین»، آن ضرباهنگ پرکشش و غافلگیریهای اخلاقی ویرانگر آثار گذشته فرهادی را ندارد.
او همچنین معتقد است فیلم گاهی بیش از اندازه مهندسیشده و سرد است و به نظر میرسد تعادل میان احساس و ساختار به نفع ساختار سنگینی میکند.
با این حال، شهبازی باور دارد که اگر کمی عمیقتر به فیلم نگاه کنیم، «داستانهای موازی» از یک اثر معمولی فراتر میرود و به تجربهای شخصی برای فیلمساز تبدیل میشود.
از نگاه او، ارزش اصلی فیلم نه لزوماً در کیفیت دراماتیک آن، بلکه در لحظهای است که فرهادی ایستاده و به پشت سر خود نگاه کرده است.
به اعتقاد شهبازی، فرهادی پس از سالها تکرار الگوی واقعگرایی اخلاقی در سینما، این بار مکث کرده تا خودِ سازوکار قصهگویی را به چالش بکشد. جذابیت واقعی فیلم برای او همینجاست؛ ورود مستقیم فرهادی به جهان «فرارویت» یا همان Meta-narrative، روایتی که درباره خود روایت سخن میگوید.
در چنین ساختاری، دیگر با داستانی ساده درباره آدمها مواجه نیستیم، بلکه پشت صحنه ساخته شدن حقیقت در سینما را میبینیم.
شهبازی معتقد است فرهادی دوربین خود را از کانون کشمکشهای طبقاتی برداشته و مستقیم به سمت خودِ قصهگویی گرفته است. او با شکستن روایت خطی و بازی با زاویه دیدها یادآوری میکند که هر روایت پیش از آنکه حقیقت باشد، یک ساختار است.
از این منظر، یک اتفاق واحد بسته به اینکه چه کسی و با چه نگاهی آن را تعریف میکند، میتواند شکل متفاوتی پیدا کند.
اگر فیلمهای قبلی فرهادی به دنبال کشف حقیقت اخلاقی پنهان در رفتار آدمها بودند، «داستانهای موازی» ساختگی بودن همین حقیقت را به مسئله خود تبدیل میکند.
به باور شهبازی، فیلم بیش از آنکه یک درام تکاندهنده باشد، تمرینی است برای نشان دادن اینکه زبان سینما چگونه میتواند خودش را بازسازی کند.
او در عین حال معتقد است فاصله گرفتن فیلم از حالوهوای آثار قبلی و کند شدن بعضی بخشها، از اثرگذاری آن کم میکند، اما دیدن بازنگری مؤلف در روش سینمایی خودش همچنان ارزشمند است.
«داستانهای موازی» در نهایت به ما میگوید که برای فرهادی، چگونگی گفتن قصه هنوز یک مسئله زنده است؛ حتی اگر این بار به قیمت از دست رفتن بخشی از جادوی همیشگی سینمای او تمام شده باشد.

«داستانهای موازی»؛ ادامه یک مسیر یا آغاز یک دوره تازه؟
دیدگاه این پنج منتقد، تصویری یکدست از «داستانهای موازی» ارائه نمیدهد و شاید همین اختلاف نظر، مهمترین نکته درباره تازهترین تجربه اصغر فرهادی باشد.
از یک سو، جلالیفخر و درستکار بر پیچیدگی ساختار، تأثیر روایت بر واقعیت و حرکت فرهادی به سوی جهانی بازتر تأکید میکنند. از سوی دیگر، طالبینژاد، شرکا و شهبازی بر سردی، فاصله گرفتن از ریشههای فرهنگی سینمای فرهادی، کشدار شدن فیلم و کمرنگ شدن آن جادوی آشنای آثار گذشته دست میگذارند.
با این حال، تقریباً در تمام این دیدگاهها یک نکته مشترک دیده میشود: «داستانهای موازی» فیلمی است که نمیتوان جایگاه آن را در کارنامه فرهادی صرفاً با مقایسه مستقیم با «درباره الی» یا «جدایی نادر از سیمین» تعیین کرد.
فرهادی در این فیلم بیش از گذشته به خودِ روایت نگاه میکند؛ به اینکه داستان چگونه ساخته میشود، چگونه در ذهن آدمها تغییر میکند و چگونه میتواند در نهایت روی واقعیت اثر بگذارد.
شاید مسئله اصلی همین باشد: آیا فرهادی با «داستانهای موازی» شاهکار دیگری ساخته است؟ پاسخ منتقدان به این پرسش یکسان نیست. اما حتی منتقدانی که فیلم را متوسط یا کماثر ارزیابی میکنند نیز بر این نکته صحه میگذارند که این اثر نشانه تغییری مهم در مسیر سینمای فیلمساز است؛ سینمایی که این بار بیش از آنکه فقط درباره حقیقت باشد، درباره چگونگی ساخته شدن حقیقت از دل روایتهاست.









