معرفی فیلم

۱۰ فیلم تریلر برتر روان‌شناختی ۴۵ سال اخیر

خلاصه نوشته
  • ۱۰ فیلم برتر تریلر روان‌شناختی ۴۵ سال اخیر را بررسی می‌کنیم؛ آثاری که با بازی‌های ذهنی، پیچش‌های داستانی، شخصیت‌های پیچیده و ترس‌هایی که مستقیماً با روان انسان سروکار دارند، جایگاه ویژه‌ای در تاریخ سینما پیدا کرده‌اند.

چارسو پرس: گاهی برای فرار از واقعیت سراغ فیلم‌ها می‌رویم، اما این به آن معنا نیست که همیشه دنبال داستان‌هایی ساده و بی‌خطر هستیم. گاهی می‌خواهیم فیلم چیزی بیشتر برای ارائه داشته باشد؛ به همین دلیل است که تریلرهای پرتعلیق تا این اندازه محبوب‌اند. اگر کمی هیجان بیشتر بخواهیم، سراغ تریلر روان‌شناختی می‌رویم؛ ژانری که بازی با ذهن و ادراک شخصیت‌ها را به بخش اصلی تجربه تماشای فیلم تبدیل می‌کند.

در ۴۵ سال گذشته، هالیوود و سینمای جهان تعدادی از بهترین تریلرهای روان‌شناختی تاریخ را ساخته‌اند. از تریلرهای جنایی که شخصیت شرور داستان دقیقاً روی بزرگ‌ترین ترس‌های قربانی خود دست می‌گذارد تا داستان مردی دچار فراموشی که تلاش می‌کند با کمک سرنخ‌های مختلف یک حادثه traumatising را بازسازی کند، این فیلم‌ها تماشاگر را تا آخرین لحظه در انتظار نگه می‌دارند.

اگرچه آثار بسیار دیگری نیز وجود دارند که به‌سختی از این فهرست جا مانده‌اند، این ۱۰ فیلم نماینده‌ای درخشان از چندین دهه، ژانر و شیوه متفاوت داستان‌گویی در سینما هستند.

۱۰. دختر گمشده (Gone Girl) – ۲۰۱۴

در ۴۵ سال گذشته، اقتباس‌های سینمایی بسیار موردانتظاری از رمان‌های موفق ساخته شده‌اند و «دختر گمشده» (Gone Girl) یکی از برجسته‌ترین نمونه‌هاست.

فیلم بر اساس رمان گیلیان فلین ساخته شده و از همان زمانی که کتاب در سال ۲۰۱۲ منتشر شد، طرفداران منتظر بودند ببینند داستان چگونه به پرده سینما منتقل خواهد شد. خوشبختانه دیوید فینچر توانست از این منبع اقتباسی فیلمی بسازد که هیچ شباهتی به یک فیلم تلویزیونی معمولی نداشت.

داستان درباره نیک دان (بن افلک) است که همسرش ایمی (رزاموند پایک) در پنجمین سالگرد ازدواجشان ناپدید می‌شود. با آغاز موج گسترده رسانه‌ای، کارآگاه پلیس، روندا بانی (کیم دیکنز)، به مشکلات مالی، یک بارداری جعلی و دفتر خاطراتی ساختگی می‌رسد که ایمی آن را نوشته تا نیک را فردی خشن و گناهکار نشان دهد.

رفتار سرد نیک در برابر رسانه‌ها و رابطه پنهانی او با یک دانشجوی دختر باعث می‌شود افکار عمومی و پلیس بیش از پیش به او به‌عنوان مظنون اصلی نگاه کنند. اما یک چرخش بزرگ در داستان آشکار می‌کند که ایمی خودش ناپدیدشدنش را طراحی کرده تا با هدف انتقام، نیک را گرفتار کند.

اما ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود.

«دختر گمشده» یک تریلر روان‌شناختی فشرده و بی‌رحم است که فیلمنامه‌ای بسیار دقیق، سبک بصری بی‌نقص و هجویه‌ای تند درباره فرهنگ معاصر را در کنار هم قرار می‌دهد. فیلم همچنین کلیشه «قربانی» را به شکلی استادانه وارونه می‌کند؛ رویکردی که از زمان ساخت فیلم بارها مورد تقلید قرار گرفته است.

«دختر گمشده» داستانی است که شما را وادار می‌کند به همه شک کنید و به هیچ‌کس اعتماد نداشته باشید.

داستان میان نیک و ایمی دان جابه‌جا می‌شود و هیچ‌کدام حقیقت کامل را بیان نمی‌کنند. همین موضوع باعث می‌شود مخاطب دائماً موضع خود را تغییر دهد؛ زیرا کینه‌ها و ناراحتی‌های پنهان یکی پس از دیگری آشکار می‌شوند.

اگر در نهایت نسبت به یکی از این دو شخصیت احساس همدلی کردید، شاید بد نباشد کمی درباره قضاوت‌های خودتان فکر کنید.

این شخصیت‌ها به شکلی فوق‌العاده نوشته شده‌اند و بازی‌های بسیار خوبی نیز دارند و همین موضوع داستان را به مسیرهایی می‌برد که شاید انتظارش را نداشته باشید.

افلک دقیقاً همان بی‌تفاوتی عمومی و جذابیت ناقصی را در شخصیت نیک ایجاد می‌کند که نقش به آن نیاز دارد. پایک نیز که برای این بازی نامزد اسکار شد، شرارت سرد و بی‌رحمانه را با توانایی خارق‌العاده در فریب و دستکاری ترکیب می‌کند.

فینچر کاملاً بر فیلم مسلط است و با استفاده از رنگ‌های سرد، قاب‌بندی‌های دقیق و ریتمی حساب‌شده، یک داستان عامه‌پسند را به اثری هنری تبدیل می‌کند.

فیلم همچنین رسانه‌های خبری ۲۴ ساعته را به‌شدت مورد انتقاد قرار می‌دهد و مونولوگ معروف «دختر باحال» ایمی، شخصیت‌های جعلی‌ای را بررسی می‌کند که زنان گاهی احساس می‌کنند برای جلب رضایت مردان مجبور به ساختن آن‌ها هستند.

این موضوع باعث می‌شود «دختر گمشده» فراتر از یک بازی موش‌وگربه‌ای ساده باشد و لایه‌ای هوشمندانه از نقد اجتماعی به داستان اضافه کند.

۹. قوی سیاه (Black Swan) – ۲۰۱۰

پس از «قوی سیاه» (Black Swan)، وسواس و اشتیاق دیگر هرگز به این اندازه ترسناک به نظر نمی‌رسید.

این تریلر روان‌شناختی به کارگردانی دارن آرونوفسکی داستان نینا سیرز (ناتالی پورتمن)، بالرین جوان و سختکوشی در نیویورک را روایت می‌کند که نقش دوگانه قو سفید معصوم و قو سیاه اغواگر را در باله «دریاچه قو» به دست می‌آورد.

فشار مادر سلطه‌گر و کارگردان سختگیر باعث می‌شود وسواس نینا برای رسیدن به کمال، او را به سمت فروپاشی روانی و توهمات ترسناک سوق دهد.

وقتی رقصنده‌ای کاریزماتیک به نام لیلی (میلا کونیس) به گروه ملحق می‌شود و به‌طور طبیعی ویژگی‌های تاریک و رهاشده‌ای را دارد که نینا فاقد آن‌هاست، نینا دچار پارانویا، وحشت جسمانی و از دست دادن ارتباط با واقعیت می‌شود؛ تا اینکه در نهایت نقش تاریک را می‌پذیرد.

«قوی سیاه» ترکیبی استادانه از وحشت روان‌شناختی و وحشت بدنی است و مخاطب را به سفری هولناک درباره کمال‌گرایی، هویت و هزینه ویرانگر وسواس هنری می‌برد.

آرونوفسکی با قاب‌بندی‌های فشرده، آینه‌های سایه‌دار و استفاده از دوربین روی دست، تماشاگر را درون فروپاشی روانی تدریجی نینا گرفتار می‌کند.

فیلم، «دریاچه قو» چایکوفسکی را با روان نینا پیوند می‌دهد؛ به‌گونه‌ای که جنگ میان سرکوب کامل، یعنی قو سفید، و میل افسارگسیخته، یعنی قو سیاه، به یک استعاره روان‌شناختی تبدیل می‌شود.

وقتی در ذهن خود گرفتار شوید، دیگر راه فراری وجود ندارد.

تماشاگر فروپاشی روانی نینا را در زمان واقعی تجربه می‌کند و شاهد شکل‌گیری کامل پارانویا است. از نظر وحشت جسمانی نیز فیلم لحظات بسیار آزاردهنده‌ای دارد؛ اگر از ناخن هراس دارید، احتمالاً بعضی صحنه‌ها برایتان بسیار ناخوشایند خواهند بود.

پورتمن فوق‌العاده است و مرز شکننده میان معصومیت و وسواس کنترل‌نشده را با واقع‌گرایی ترسناکی به تصویر می‌کشد. او با فرو رفتن کامل در شخصیت نینا، شایستگی دریافت اسکار را به دست آورد.

«قوی سیاه» شاید درباره تلاش یک رقصنده برای رسیدن به بالاترین جایگاه و سقوط او به جنون باشد، اما در نهایت انعکاسی عمومی از وسواس هر هنرمندی برای رسیدن به کمال است.

۸. باشگاه مشت‌زنی (Fight Club) – ۱۹۹۹

سال ۱۹۹۹ یکی از سال‌های درخشان تاریخ سینما بود. بسیاری از فیلم‌های بزرگ درست پیش از ورود به هزاره جدید اکران شدند و یکی از آن‌ها اقتباس سینمایی رمان چاک پالانیک، یعنی «باشگاه مشت‌زنی» (Fight Club) بود.

این فیلم به کارگردانی دیوید فینچر، داستان کارمند بی‌نام و بی‌خوابی را روایت می‌کند که از زندگی شرکتی و بی‌روح خود احساس پوچی دارد.

او برای یافتن نوعی رهایی عاطفی، در جلسات گروه‌های حمایتی مربوط به بیماری‌های جدی شرکت می‌کند؛ حتی اگر خودش بیمار نباشد.

در آنجا با مارلا سینگر (هلنا بونهام کارتر) آشنا می‌شود؛ زنی که او نیز به‌طور جعلی در جلسات شرکت می‌کند و در نهایت توافق می‌کنند جلسات را میان خود تقسیم کنند.

اما زندگی او زمانی کاملاً تغییر می‌کند که تایلر دوردن (برد پیت)، فروشنده‌ای کاریزماتیک و بااعتمادبه‌نفس، او را متقاعد می‌کند یک باشگاه مشت‌زنی زیرزمینی راه بیندازد؛ محلی که قرار است مردان از طریق خشونت خام از کسالت و بیگانگی زندگی مدرن فرار کنند.

با آغاز از دست رفتن کنترل راوی، حقیقت درباره تایلر دوردن آشکار می‌شود.

«باشگاه مشت‌زنی» هجو اجتماعی تند، نقد عمیق مصرف‌گرایی و یک پیچش روان‌شناختی تکان‌دهنده را با هم ترکیب می‌کند؛ عناصری که آن را به یکی از شاخص‌ترین فیلم‌های دهه ۱۹۹۰ تبدیل کرده‌اند.

«باشگاه مشت‌زنی» یک فیلم اکشن و سرشار از آدرنالین است، اما بسیار فراتر از این ویژگی‌ها عمل می‌کند.

فیلم درباره بیگانگی انسان مدرن، هویت و نارضایتی مردان از زندگی معاصر است و تمام این مفاهیم را با سبک بصری منحصربه‌فرد فینچر روایت می‌کند.

زیبایی‌شناسی فینچر در این فیلم حالتی خشن و کثیف دارد و فیلم‌برداری با ته‌رنگ سبز، ظاهر آن را متمایز می‌کند.

فینچر با چشم‌اندازی کاملاً مشخص، مخاطب را از میان تصاویر شدید و طنز تاریک فیلم عبور می‌دهد و کاری می‌کند آنچه می‌بینیم را باور کنیم؛ تا زمانی که پیچش بزرگ داستان همه‌چیز را تغییر می‌دهد.

راوی بی‌نام نماینده کارمند خسته و بی‌چهره‌ای است که از نارضایتی عمیق رنج می‌برد. در مقابل، تایلر دوردن مانند «اید» یا بخش غریزی و طغیانگر روان عمل می‌کند و امیال سرکوب‌شده انسان در دنیای بیش از حد کنترل‌شده و استریل‌شده مدرن را نمایندگی می‌کند.

قانون اول باشگاه مشت‌زنی این است که درباره باشگاه مشت‌زنی صحبت نکنید؛ اما این قانون مانع تحسین این فیلم نشده است.

«باشگاه مشت‌زنی» همچنان بحث‌های فراوانی ایجاد می‌کند و نشان می‌دهد موضوعاتی مانند ماهیت انسان و میل به فرار از واقعیت همچنان مرتبط و قابل بحث هستند.

به‌سختی می‌توان تریلر روان‌شناختی دیگری را پیدا کرد که دقیقاً مانند «باشگاه مشت‌زنی» باشد.


بیشتر بخوانید

۱۵ فیلم تریلر محبوب تاریخ سینما؛ آثاری که تا پایان شما را میخکوب می‌کنند


۷. حس ششم (The Sixth Sense) – ۱۹۹۹

زمانی که شبکه‌های اجتماعی وجود نداشتند، فیلم‌ها در روز اکران با اسپویل شدن گسترده مواجه نمی‌شدند. برای تجربه یک پیچش داستانی شوکه‌کننده، مجبور بودید خودتان به سینما بروید.

به همین دلیل پیچش داستانی «حس ششم» (The Sixth Sense) تا این اندازه مورد تحسین قرار گرفته است؛ زیرا در زمان اکران، تقریباً هیچ‌کس انتظار آن را نداشت.

در تریلر روان‌شناختی تحول‌آفرین ام. نایت شیامالان، دکتر مالکوم کرو (بروس ویلیس)، روان‌شناس کودک افسرده‌ای است که تلاش می‌کند به کول سیر (هیلی جوئل آزمنت)، پسربچه‌ای وحشت‌زده که می‌تواند مردگان را ببیند و با آن‌ها صحبت کند، کمک کند.

کول متوجه می‌شود ارواح فقط می‌خواهند او به آن‌ها کمک کند کارهای ناتمام زندگی‌شان را به پایان برسانند.

مالکوم نیز تلاش می‌کند با کمک به کول، شکست گذشته خود را جبران کند.

وقتی شیامالان پیچش معروف داستان را آشکار می‌کند، کل روایت از نو معنا پیدا می‌کند.

«حس ششم» یک پیچش داستانی افسانه‌ای و دقیق را با بار عاطفی عمیق، درام انسانی غنی و بازی‌های درخشان ترکیب می‌کند.

این فیلم یک داستان ارواح معمولی نیست؛ بلکه دریچه‌ای است به تأمل درباره سوگ، انزوا و التیام.

وقتی ماهیت واقعی مالکوم آشکار می‌شود، این اتفاق کاملاً بی‌مقدمه نیست. شیامالان به اندازه کافی سرنخ در اختیار مخاطب گذاشته است تا بتواند حقیقت را ببیند؛ اما اینکه آن سرنخ‌ها را باور کنید یا نه، به خودتان بستگی دارد.

«حس ششم» حتی سفر روان‌شناختی مخاطب را نیز وارد داستان می‌کند.

ما چگونه جاهای خالی روایت را با انتظارات خودمان پر می‌کنیم؟ چگونه فرض می‌کنیم شخصیت‌ها به‌طور طبیعی با یکدیگر تعامل دارند، در حالی که واقعیت چیز دیگری است؟

چه پایان داستان را بدانید و چه ندانید، تماشای فیلم تجربه‌ای منحصربه‌فرد است. حتی تماشای دوباره فیلم فرصتی فراهم می‌کند تا جزئیات پنهانی را ببینید که در بار اول از دست داده بودید.

«حس ششم» در چندین سطح کار می‌کند.

یکی از این سطوح رابطه مادر و فرزند است؛ جایی که لین، با بازی فوق‌العاده تونی کولت، تمام تلاش خود را برای کمک به پسرش انجام می‌دهد.

سطح دیگر، تلاش برای غلبه بر آسیب‌های شخصی و احساس شکست است؛ مشکلی که مالکوم و کول برای غلبه بر آن به یکدیگر نیاز دارند.

این داستان‌ها تأثیرگذارند؛ فقط اتفاقاً درون یک فیلم ترسناک روایت می‌شوند.

«حس ششم» نیاز شیامالان به ایجاد شوک در فیلم‌های بعدی را پایه‌گذاری کرد. شاید او نیز مانند مالکوم تلاش می‌کند همان موفقیت را دوباره به دست آورد، اما بارها و بارها شکست می‌خورد.

۶. مخمل آبی (Blue Velvet) – ۱۹۸۶

گفته می‌شود تقلید بهترین شکل تعریف و تمجید است و در مورد دیوید لینچ، کارگردانان بسیاری تلاش کرده‌اند از سبک او الهام بگیرند و آن را بازآفرینی کنند؛ با این حال، هیچ‌کدام به اندازه خود لینچ در این زمینه درخشان نبوده‌اند.

لینچ در طول دوران کاری خود تریلرهای روان‌شناختی جسورانه بسیاری ساخته، اما «مخمل آبی» (Blue Velvet) جایگاه ویژه‌ای در میان آن‌ها دارد.

این فیلم معمایی و روان‌شناختی در دنیای زیرزمینی تاریک و فاسدی جریان دارد که زیر ظاهر سالم، آرام و بی‌نقص یک شهر کوچک آمریکایی پنهان شده است.

داستان درباره جفری بومونت (کایل مک‌لاکلن)، دانشجوی جوانی است که پس از بروز یک مشکل پزشکی برای پدرش به شهر آرام زادگاهش، لامبرتون، بازمی‌گردد.

او هنگام قدم زدن در یک زمین خالی، گوش بریده انسانی را پیدا می‌کند که در حال پوسیدن روی چمن‌هاست.

جفری به‌جای اینکه فقط گوش را به پلیس تحویل دهد، آن را به سندی ویلیامز (لورا درن)، دختر نوجوان کارآگاه پلیس، می‌دهد و تحقیقات شخصی خود را آغاز می‌کند.

این تحقیقات او را وارد شبکه خطرناکی از جنایت می‌کند؛ شبکه‌ای که در آن دوروتی والنز (ایزابلا روسلینی)، خواننده پیچیده و آسیب‌دیده یک کلوپ شبانه، و فرانک بوث (دنیس هاپر)، جنایتکار بی‌ثبات و وحشتناکی که شوهر و فرزند دوروتی را ربوده، حضور دارند.

«مخمل آبی» یک داستان بلوغ تاریک و پیچیده است که در آن سفر قهرمان به از دست رفتن معصومیت درباره جهان منتهی می‌شود.

لینچ نمای ظاهراً سالم و بی‌نقص حومه آمریکا را منفجر می‌کند و تریلر روان‌شناختی سوررئال او امیال تاریکی را بررسی می‌کند که زیر سطح زندگی روزمره پنهان شده‌اند.

«مخمل آبی» آسمان آبی روشن، نرده‌های سفید و گل‌های رز قرمز زیبا را در کنار خشونت شدید، انحراف جنسی و بی‌رحمی انسانی قرار می‌دهد.

جفری از یک تماشاگر کنجکاو به فردی تبدیل می‌شود که ناخواسته درگیر یک وسواس تاریک و مخرب شده است؛ موضوعی که نشان می‌دهد تقریباً هر انسانی ممکن است جذب چیزی ممنوع و خطرناک شود.

لینچ به‌جای نمایش صرفاً دورویی، از علاقه ذاتی انسان به چیزهای ممنوع استفاده می‌کند و نشان می‌دهد ظاهر پاک و بی‌گناه و باطن منحرف، در واقع دو نیمه یک واقعیت واحد هستند.

شخصیت‌ها بازتاب‌های چندلایه یکدیگرند و این موضوع نشان می‌دهد خیر و شر در روان انسان به شکل ناخوشایندی در هم تنیده‌اند.

«مخمل آبی» کلیشه شخصیت معمولی و بی‌گناه را نیز تغییر می‌دهد؛ شخصیتی که در نهایت با فرانک بوث، هیولایی که تجسم سادیسم خالص و افسارگسیخته است، روبه‌رو می‌شود.

لینچ با استفاده از صداهای محیطی متضاد، نویز صنعتی و سکوت‌های وهم‌آلود، احساس اضطرابی عمیق و ناخودآگاه ایجاد می‌کند.

در کنار استفاده تأثیرگذار از ترانه عنوان فیلم و اجرای ترسناک قطعه «In Dreams» از روی اوربیسن، «مخمل آبی» فرهنگ عامه را به یک کابوس سینمایی تبدیل می‌کند.

«مخمل آبی» یک داستان معمایی سنتی درباره پیدا کردن قاتل نیست؛ بلکه بیشتر درباره پیدا کردن دلیل است.

این فیلم یک تریلر نئونوآر عامه‌پسند است که زبان بصری و روایی موسوم به «لینچی» را شکل داد؛ زبانی که بعدها در بسیاری از آثار این کارگردان دیده شد.

۵. یادگاری (Memento) – ۲۰۰۰

قرن بیست‌ویکم تا حد زیادی تحت تأثیر کریستوفر نولان بوده است؛ فیلمسازی صاحب‌سبک که در ژانرهای مختلف تعدادی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینما را ساخته است.

همه‌چیز با «یادگاری» (Memento) آغاز شد.

این تریلر روان‌شناختی داستان لئونارد شلبی (گای پیرس)، مردی مبتلا به از دست دادن حافظه کوتاه‌مدت را روایت می‌کند که به دنبال قاتل همسرش، کاترین، است.

او برای پیگیری سرنخ‌ها به سیستمی از عکس‌های پولاروید، یادداشت‌های دست‌نویس و خالکوبی روی بدنش تکیه می‌کند و در جست‌وجوی فردی مرموز به نام «جان جی» است.

در جریان این انتقام، بخش‌های رنگی فیلم به‌صورت معکوس روایت می‌شوند؛ بنابراین مخاطب درست مانند لئونارد، در میانه هر صحنه از خواب بیدار می‌شود و نمی‌داند چگونه به آنجا رسیده است.

در مقابل، بخش‌های سیاه‌وسفید به شکل مستقیم و رو به جلو روایت می‌شوند.

شخصیت‌هایی مانند تدی گمل، پلیس مشکوک با بازی جو پانتولیانو، و ناتالی، متصدی بار محلی با بازی کری-ان ماس، بارها از شکاف حافظه لئونارد برای منافع شخصی خود سوءاستفاده می‌کنند.

«یادگاری» از روایت معکوس زمانی استفاده می‌کند تا وضعیت ذهنی و حافظه‌ای لئونارد را به ساختار روایت تبدیل کند.

فیلم علاوه بر نمایش چگونگی عملکرد فراموشی پیش‌رونده، مخاطب را مستقیماً وارد تجربه آن می‌کند.

نولان با مجبور کردن مخاطب به تجربه همان سردرگمی، گم‌گشتگی و نداشتن اطلاعات زمینه‌ای که لئونارد دارد، یک ترفند روایی را به کاوشی عمیق در مفاهیم مهم تبدیل می‌کند.

ساختار روایی نوآورانه فیلم به یک نقطه عطف تبدیل شد و مسیر حرفه‌ای نولان را شکل داد.

درست مانند لئونارد، مخاطب در ابتدای هر صحنه نمی‌داند چگونه به آنجا رسیده یا چند لحظه قبل چه اتفاقی افتاده است.

«یادگاری» پیشنهاد می‌کند که انسان‌ها برای بازنویسی تاریخچه زندگی خود نیازی به آسیب مغزی ندارند؛ ما فعالانه گذشته خود را می‌سازیم و حتی دروغ‌هایی را انتخاب می‌کنیم که برای ادامه زندگی و پیدا کردن معنا به آن‌ها نیاز داریم.

«یادگاری» از آن دسته فیلم‌هایی است که با هر بار تماشا بهتر می‌شود.

وقتی ترفند ساختاری فیلم را درک کنید، حقیقت تراژیک و چرخه روان‌شناختی لئونارد ابعاد تازه‌ای پیدا می‌کند.


بیشتر بخوانید

نقد فیلم «هفت» (Se۷en)؛ وقتی شر، از عدالت پیشی می‌گیرد


۴. هفت (Se7en) – ۱۹۹۵

شاید این فهرست نشان داده باشد که دیوید فینچر را می‌توان پادشاه تریلرهای روان‌شناختی دانست و «هفت» (Se7en) را می‌توان یکی از مهم‌ترین قله‌های کارنامه او به حساب آورد.

در این تریلر جنایی تاریک، کارآگاه باسابقه ویلیام سامرست (مورگان فریمن) که تنها چند روز تا بازنشستگی فاصله دارد، با کارآگاه تازه‌کار، جاه‌طلب و تندخو، دیوید میلز (برد پیت)، همکار می‌شود.

آن‌ها مجموعه‌ای از صحنه‌های قتل وحشتناک و با دقت طراحی‌شده را بررسی می‌کنند که هر قربانی نماینده یکی از هفت گناه کبیره است.

قاتل که خود را جان دو (کوین اسپیسی) معرفی می‌کند، در میانه تحقیقات خود را تسلیم پلیس می‌کند و پیشنهاد می‌دهد دو جسد نهایی را نیز به کارآگاهان نشان دهد تا شاهکار هولناک خود را کامل کند.

«هفت» شاهکاری است که فضای نئونوآر تاریک، بارانی و ناامیدکننده را به پایانی تکان‌دهنده و از نظر اخلاقی ویرانگر می‌رساند.

فیلم حس سنگینی از وحشت، فروپاشی اخلاقی و بدبینی ایجاد می‌کند.

در داستان دو نگاه فلسفی متفاوت در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند.

از نگاه سامرست، جهان بی‌تفاوت و ناامیدکننده است؛ در حالی که دو باور دارد جامعه نسبت به گناه گسترده بی‌تفاوت شده و اعمال وحشتناک خودش نوعی قضاوت الهی تحریف‌شده هستند.

فیلم به‌جای تکیه بر ترساندن‌های ارزان‌قیمت، وحشت را با نمایش پیامدهای گناهان ایجاد می‌کند، نه لزوماً خود اعمال خشونت‌آمیز؛ هرچند برخی تصاویر همچنان بسیار هولناک‌اند.

فینچر با دقتی وسواس‌گونه تمام جزئیات را طراحی می‌کند؛ حتی دفترچه‌های هزارصفحه‌ای قاتل نیز به واقع‌گرایی وحشت فیلم کمک می‌کنند.

«هفت» همچنین یک کلاس درس بازیگری است.

تفاوت میان شخصیت فریمن و پیت رابطه آن‌ها را بسیار مؤثر می‌کند. اسپیسی نیز در نقش قاتل، به شکلی غیرقابل مقایسه ترسناک است.

و سپس گوئینت پالترو در نقش تریسی حضور دارد؛ شخصیتی آرام و انسانی که باعث می‌شود پیش از وقوع تراژدی، اهمیت انسانی ماجرا را احساس کنیم.

«هفت» حاضر نیست در چارچوب یک پایان خوش هالیوودی قرار بگیرد.

این فیلم نمونه‌ای نادر از داستانی است که در آن شرور پیروز می‌شود تا ماهیت واقعی ضعف انسان را به نمایش بگذارد.

۳. برو بیرون (Get Out) – ۲۰۱۷

سینمای وحشت مدرن با «برو بیرون» (Get Out) به کارگردانی جردن پیل وارد مرحله‌ای تازه شد.

این تریلر روان‌شناختی داستان کریس واشنگتن (دنیل کالویا)، عکاس جوان سیاه‌پوستی را روایت می‌کند که همراه دوست‌دختر سفیدپوستش، رز آرمیتیج (الیسون ویلیامز)، به خانه خانوادگی او می‌رود.

کریس به‌تدریج متوجه رفتارهای عجیب و ترسناک خدمتکاران سیاه‌پوست خانواده می‌شود و در نهایت یک توطئه وحشتناک را کشف می‌کند.

خانواده از هیپنوتیزم برای به دام انداختن قربانیان در یک فضای ذهنی موسوم به «مکان فرو رفته» (Sunken Place) استفاده می‌کنند تا بتوانند مغز افراد سفیدپوست ثروتمند را به بدن‌های سالم افراد سیاه‌پوست منتقل کنند.

کریس باید پیش از آنکه خیلی دیر شود، راهی برای فرار پیدا کند.

پیل در «برو بیرون» به جای نمایش نژادپرستی آشکار و کلیشه‌ای، سراغ نژادپرستی روزمره و ظاهراً لیبرال، ریزپرخاشگری‌ها و نگاه fetishistic به بدن سیاه‌پوستان می‌رود.

«برو بیرون» قواعد ژانر وحشت را تغییر داد و در ساختن تعلیق ترسناک یک کلاس درس تمام‌عیار بود.

فیلم همچنین مفهوم هیولای مدرن را تغییر می‌دهد.

در اینجا هیولاها الزاماً افرادی آشکارا شرور نیستند؛ بلکه می‌توانند انسان‌هایی ظاهراً خیرخواه و لیبرال باشند که از ابزارهای روان‌شناختی برای رسیدن به اهداف خود استفاده می‌کنند.

پیل به دلیل پیشینه‌اش در کمدی، کنترل فوق‌العاده‌ای بر ریتم دارد و می‌تواند تنش، رهایی و تغییرات ناگهانی لحن را به شکلی دقیق مدیریت کند.

«مکان فرو رفته» استعاره‌ای قدرتمند و ملموس از سرکوب سیستماتیک است و به مخاطب اجازه می‌دهد تجربه فردی را درک کند که توانایی تصمیم‌گیری از او گرفته شده، بی‌صدا شده و دیگر کنترلی بر سرنوشت خود ندارد.

تمام موتیف‌های بصری تکرارشونده فیلم، از فنجان چای گرفته تا فلش دوربین و گوزن، وزن معنایی خاصی دارند و نشان می‌دهند جهان داستانی پیل تا چه اندازه دقیق طراحی شده است.

در «برو بیرون»، نقد اجتماعی به ترس واقعی تبدیل می‌شود.

پیل با آوردن تنوع و مسئله دیده‌شدن اقلیت‌ها به مرکز بحث، مسیر تازه‌ای برای سینمای وحشت ایجاد کرد.

داستان همچنین کلیشه قدیمی سینما را تغییر می‌دهد که در آن شخصیت‌های اقلیت معمولاً خیلی زود کشته می‌شوند؛ در عوض، فیلم به هوشیاری و مقاومت کریس پاداش می‌دهد.

«برو بیرون» به یک کلاسیک فوری تبدیل شد و یکی از مهم‌ترین فیلم‌های قرن بیست‌ویکم لقب گرفت.

۲. انگل (Parasite) – ۲۰۱۹

ورود فیلم‌های غیرانگلیسی‌زبان به جریان اصلی سینمای جهان تا حد زیادی با «انگل» (Parasite) تثبیت شد؛ فیلمی که جنگ طبقاتی را از زاویه‌ای بسیار هوشمندانه و متقاعدکننده روایت می‌کند.

به کارگردانی بونگ جون-هو، «انگل» داستان خانواده فقیر کیم را روایت می‌کند؛ خانواده‌ای که در یک آپارتمان نیمه‌زیرزمینی و تنگ در سئول زندگی می‌کنند و برای ورود به خانه خانواده ثروتمند پارک، مدارک و صلاحیت‌های جعلی می‌سازند.

اعضای خانواده کیم یکی پس از دیگری به‌عنوان افراد حرفه‌ای و غریبه با یکدیگر در خانه پارک‌ها مشغول به کار می‌شوند، اما وجود یک راز پنهان در زیرزمین، در نهایت آتش یک درگیری خشونت‌آمیز طبقاتی را روشن می‌کند.

«انگل» با استفاده از طنز اجتماعی تیز و دقیق، عناصر تریلر نفس‌گیر و داستان‌گویی بصری بی‌نقص، شکاف عمیق میان طبقات اجتماعی را بررسی می‌کند؛ بدون اینکه هیچ شخصیتی را به قهرمان یا شرور ساده تبدیل کند.

در این جهان، اخلاق در منطقه‌ای خاکستری قرار دارد.

«انگل» نمونه‌ای فوق‌العاده از ساخت تدریجی تنش و وحشتی است که کاملاً طبیعی شکل می‌گیرد.

بونگ داستان را استادانه می‌سازد و تنش را مرحله‌به‌مرحله افزایش می‌دهد.

فیلم در ابتدا مانند یک کمدی هوشمندانه درباره کلاهبرداری و فریب آغاز می‌شود، اما به‌تدریج و بسیار نرم به یک تریلر تاریک و تکان‌دهنده تبدیل می‌شود.

همین تغییر باعث می‌شود مخاطب دائماً حدس بزند پیچش غیرمنتظره بعدی چه خواهد بود.

در یک جمله: انتظار اتفاقات غیرمنتظره را داشته باشید.

طراحی بصری فیلم نیز به داستان‌گویی درباره شکاف اقتصادی کمک می‌کند.

خانه خانواده پارک نماد ثروت، جایگاه اجتماعی و جدایی طبقاتی است. در نقطه مقابل، خانه تنگ، نمناک و نیمه‌زیرزمینی خانواده کیم قرار دارد؛ جایی که آن‌ها در پایین‌تر از افراد ثروتمند زندگی می‌کنند.

اما بونگ اجازه نمی‌دهد فیلم به داستان ساده «ثروتمند در برابر فقیر» تبدیل شود.

«انگل» نشان می‌دهد چگونه یک سیستم اقتصادی بی‌رحم، انسان‌های مستأصل را مجبور می‌کند برای بقا تقلب کنند، دروغ بگویند و حتی با یکدیگر رقابت کنند.

در نهایت، فیلم یک سؤال مهم مطرح می‌کند:

واقعاً چه کسانی انگل‌های جامعه هستند؟

۱. سکوت بره‌ها (The Silence of the Lambs) – ۱۹۹۱

فیلم‌های ترسناک زمانی رسماً وارد جمع مدعیان جوایز اصلی سینما شدند که «سکوت بره‌ها» (The Silence of the Lambs) توانست پنج جایزه اصلی اسکار را به دست آورد.

و دلیل بسیار خوبی برای این موفقیت وجود دارد.

این فیلم که بر اساس رمان سال ۱۹۸۸ توماس هریس ساخته شده، داستان کلاریس استارلینگ (جودی فاستر)، کارآموز جوان اف‌بی‌آی را روایت می‌کند که با یک قاتل زنجیره‌ای زندانی و آدم‌خوار به نام دکتر هانیبال لکتر (آنتونی هاپکینز) مصاحبه می‌کند.

کلاریس برای پیدا کردن یک قاتل زنجیره‌ای فعال دیگر به نام بوفالو بیل (تد لوین)، به بینش روان‌شناختی لکتر نیاز دارد؛ قاتلی که زنان جوان را می‌رباید و پوست آن‌ها را می‌کند.

اما این همکاری یک معامله دوطرفه است.

کلاریس باید در ازای دریافت معماها و سرنخ‌های رمزگذاری‌شده، جزئیات دردناک دوران کودکی خود را با لکتر در میان بگذارد.

به کارگردانی جاناتان دمی، «سکوت بره‌ها» از تعلیق روان‌شناختی بسیار دقیق استفاده می‌کند تا یکی از قله‌های ژانر تریلر روان‌شناختی را خلق کند.

«سکوت بره‌ها» به جای جامپ‌اسکرهای ارزان‌قیمت رایج در فیلم‌های ترسناک دهه ۱۹۸۰، یک دوئل شدید فکری و عاطفی میان کلاریس و لکتر ایجاد می‌کند.

دمی با استفاده از گفت‌وگوهای آرام، نماهای بسیار نزدیک و بررسی مفاهیمی مانند قدرت، تروما و کنترل، تنش و وحشت را به وجود می‌آورد.

دمی بارها بازیگرانش را وادار می‌کند مستقیماً به لنز دوربین نگاه کنند؛ روشی که مخاطب را درست پشت چشم‌های کلاریس قرار می‌دهد تا انزوای او و نگاه سنگین مردانی را که اطرافش هستند، احساس کند.

فیلم همچنین به لطف بازی فوق‌العاده جودی فاستر ارتقا پیدا می‌کند.

او آسیب‌پذیری و قدرت درونی کلاریس را همزمان به نمایش می‌گذارد و از او یک قهرمان سینمایی به‌یادماندنی می‌سازد.

با این حال، ستون اصلی فیلم بازی خارق‌العاده آنتونی هاپکینز است.

با وجود اینکه هانیبال لکتر در مجموع تنها حدود ۱۶ دقیقه روی پرده حضور دارد، هاپکینز توانست او را به یکی از ترسناک‌ترین، باهوش‌ترین و در عین حال مؤدب‌ترین شرورهای تاریخ سینما تبدیل کند؛ شخصیتی که از آن زمان تاکنون در کابوس‌های بسیاری از تماشاگران حضور داشته است.

«سکوت بره‌ها» با موفقیت بی‌سابقه خود در جوایز اسکار، تمام قواعد را کنار زد و جایگاه خود را به‌عنوان یکی از بهترین و تأثیرگذارترین تریلرهای روان‌شناختی تاریخ سینما تثبیت کرد.


سوالات متداول درباره بهترین فیلم‌های تریلر روان‌شناختی

بهترین فیلم تریلر روان‌شناختی تاریخ کدام است؟

در این رتبه‌بندی، «سکوت بره‌ها» (The Silence of the Lambs) در جایگاه اول قرار گرفته است؛ فیلمی که تعلیق روان‌شناختی، جنایت، وحشت و درام انسانی را با بازی‌های ماندگار جودی فاستر و آنتونی هاپکینز ترکیب می‌کند.

بهترین فیلم روان‌شناختی دیوید فینچر کدام است؟

«هفت» (Se7en) و «باشگاه مشت‌زنی» (Fight Club) از مهم‌ترین تریلرهای روان‌شناختی دیوید فینچر هستند. «دختر گمشده» (Gone Girl) نیز یکی دیگر از آثار مهم او در این ژانر محسوب می‌شود.

کدام فیلم روان‌شناختی بهترین پیچش داستانی را دارد؟

«حس ششم» (The Sixth Sense) یکی از مشهورترین نمونه‌ها برای پیچش داستانی در سینمای روان‌شناختی است. «یادگاری» (Memento) و «باشگاه مشت‌زنی» نیز از فیلم‌هایی هستند که روایت و ادراک مخاطب را به شکل جدی به چالش می‌کشند.

بهترین فیلم روان‌شناختی کریستوفر نولان چیست؟

«یادگاری» (Memento) یکی از مهم‌ترین فیلم‌های روان‌شناختی کریستوفر نولان است. ساختار روایت معکوس آن به‌طور مستقیم با اختلال حافظه شخصیت اصلی ارتباط دارد.

آیا «انگل» یک تریلر روان‌شناختی است؟

«انگل» (Parasite) در درجه اول فیلمی درباره طبقه اجتماعی، نابرابری و روابط انسانی است، اما از عناصر تریلر، تعلیق، وحشت و روان‌شناسی شخصیت‌ها به شکلی جدی استفاده می‌کند و به همین دلیل در فهرست آثار برجسته این ژانر قرار می‌گیرد.

ترسناک‌ترین فیلم روان‌شناختی این فهرست کدام است؟

«سکوت بره‌ها»، «هفت»، «قوی سیاه» و «برو بیرون» از ترسناک‌ترین و آزاردهنده‌ترین آثار این فهرست هستند؛ با این تفاوت که ترس آن‌ها بیشتر از طریق روان، تعلیق و فضای داستان ایجاد می‌شود تا جامپ‌اسکرهای معمول.

کدام فیلم این فهرست ارزش چند بار تماشا کردن دارد؟

«یادگاری»، «حس ششم»، «باشگاه مشت‌زنی» و «انگل» از بهترین گزینه‌ها برای تماشای دوباره هستند؛ زیرا با دانستن پایان داستان می‌توان سرنخ‌ها، جزئیات بصری و نشانه‌هایی را دید که در تماشای اول ممکن است از چشم مخاطب پنهان بمانند.


گرد آورنده
نسرین پورمند
منبع
collider
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا