نقد فیلم «مبانی فلسفه»؛ پل شریدر، گناه و امکان تغییر

- استاد فلسفهای درگیر مواجههای آشفته با یک خطای هولناک از گذشتهاش میشود؛ تلاشی صادقانه و بهطرزی عجیب جذبکننده برای تبدیل موضوعی بهشدت بحثبرانگیز و ناخوشایند به روایتی درباره گناه و اخلاق.
چارسو پرس: مردی دیگر، اتاقی دیگر، و خطایی نفرتانگیز از گذشته که نیازمند کفاره است. از یک سو میتوان پل شریدر، نویسنده و کارگردان فیلم، را متهم کرد که در تازهترین اثرش بار دیگر به سراغ زمین آشنای همیشگی خود رفته است؛ کاوشی بیپیرایه در گناه، تخطی و کار فکریای که یک گناهکار باید برای رستگاری از گناهانش انجام دهد.
از سوی دیگر، هیچوقت نمیتوان پل شریدر را متهم کرد که وقتی راه دشوارتری برای عمیقتر شدن در اختیار دارد، مسیر آسان را انتخاب میکند.
یک پرسش اخلاقی به غایت تاریک
اگر شریدر در این فیلم دوباره به سراغ مضامین آشنای خود رفته، این بازگشت به هیچ وجه آرامشبخش نیست؛ زیرا این مضامین که در بخش بزرگی از آثار اخیر او حضور داشتهاند، در نهایت به یک پرسش واحد تقلیل مییابند؛ پرسشی که هر بار با الگویی متفاوت و هولناکتر بازتعریف میشود.
در «شمارنده کارت»، او پرسید آیا ممکن است کسی زمانی شکنجهگر بوده باشد، اما دیگر شکنجهگر نباشد.
در «باغبان ارباب»، این پرسش را مطرح کرد که آیا ممکن است کسی زمانی نازی بوده باشد، اما دیگر نازی نباشد.
و حالا در فیلم جدید، دغدغههای بیپایان او بار دیگر به نوعی افق رویداد اخلاقیِ هولناک نزدیک میشوند:
آیا ممکن است کسی زمانی کودکآزار بوده باشد، اما دیگر کودکآزار نباشد؟
«مبانی فلسفه»؛ شروعی صریح و بیپرده
«مبانی فلسفه» با پروفسور جان یوریسن با بازی جک هیوستون آغاز میشود که مقابل تختهای ایستاده و روی آن عبارت «مبانی فلسفه» نوشته شده است.
او درباره درس خود، «مبانی فلسفه»، با دانشجویان صحبت میکند و تلاش دارد نظر آنها را درباره مبانی فلسفه جویا شود.
این شیوه کاملاً مستقیم و نمایشی یا بهشدت ناشیانه و محکوم به شکست به نظر میرسد، یا جسورانه و صریح؛ بستگی دارد شما در کدام سوی «خط تقسیم شریدر» ایستاده باشید.
و هر طرفی که پیشتر در آن قرار گرفتهاید، بعید است این فیلم اسمش چه بود؟ همان اثری باشد که شما را از یک ستون به ستون دیگر منتقل کند.
شریدر، اسپینوزا و سینمای گناه
اما برای کسانی که و در برخی موارد شاید خودشان هم دقیقاً ندانند چرا در پروژه مداوم شریدر برای کلنجار رفتن با معضلات بزرگ تخطی و رستگاری ارزشی آزاردهنده و مداوم پیدا میکنند، اینجا چیزهای تازهای وجود دارد.
از یک سو، همکاری شریدر با فیلمبردار برجسته شان پرایس ویلیامز اندکی جذابیت بصری به زیباییشناسی ریاضتکش و مرزیِ فیلمهای پیشین او اضافه کرده است؛ زیباییشناسیای که گاهی تا آستانه بیرنگوبویی پیش میرود.
از سوی دیگر، جدیت نیت شریدر حتی اگر نتیجه نهایی ناهموار باشد با حالوهوای سنگین و مالیخولیایی موسیقی الی کِزلر که بیقرار و تسخیرشده به نظر میرسد، تقویت شده است.
با این حال، فضایی از مصنوعی بودن و گاهی تئاتری بودن بر صحنههای پرگفتوگو و اغلب تعلیمی فیلم سایه انداخته است؛ مسئلهای که در واقع به نفع بازیها تمام میشود، بهخصوص بازی هیوستون.
او در این فیلم چشمگیر است؛ بهخاطر شدت عجیب نگاهش، لحن صدای فرهنگی و بیش از حد کنترلشدهاش و آن احساس کلی که چیزی در مورد این شخصیت کمی، فقط کمی، درست نیست.
استاد فلسفهای با گذشتهای تاریک
جان روزها در یک کالج کوچک و سرسبز تدریس میکند و شبها مشغول نوشتن کتابی درباره فیلسوف عقلگرا باروخ اسپینوزا است.
او همچنین با همکار زیبایش بکا با بازی صوفیا بوتلا رابطه دارد؛ استادی در رشته روانشناسی که پسری دارد و جان رابطه خوبی با او برقرار کرده است.
پدر جان، ملوین با بازی بیل پولمن، مردی ثروتمند و از جنس صاحبان صنایع است که رابطهاش با پسرش مدتهاست تحت فشاری نامشخص قرار دارد. او در بیمارستان بستری است و در حال مرگ.
در مراسم خاکسپاری، جان متنی کوتاه و موجز برای پدرش میخواند و میگوید این کوتاهی ادای احترامی است به علاقه پدرش به دقت و صرفهجویی در استفاده از کلمات.
اما زمانی که میگل واسکه با بازی درخشان دنیل زواتو را میان حاضران میبیند، در بیان همان کلمات ساده نیز دچار لغزش میشود.
راز میگل
فیلم از طریق فلاشبکهایی که بیشتر القاکنندهاند تا گرافیکی و صریح، گذشته را آشکار میکند. این فلاشبکها همچنین از ترفندی نسبتاً ارزان و تلویزیونی استفاده میکنند: تصاویر سیاهوسفید با کنتراست شدید که خطوط و چینوچروک صورت بازیگران را برجسته میکند.
سالها پیش، جان به میگل ۱۴ ساله با بازی ترور دولدن، پسر باغبان خانواده، درس پیانو میداد.
در یکی از همین جلسات، جان به پسر تعرض جنسی کرد.
سپس بلافاصله به پدرش اعتراف کرد و پدر نیز برای جبران و در عین حال پنهان کردن جرم پسرش، عملاً حمایت مالی و عاطفی مادامالعمری از میگل و خانواده او را بر عهده گرفت.
مواجهه با قربانی
جان به دنبال مواجهه با میگل میرود که حالا به یک مشاور املاک موفق تبدیل شده است.
در ابتدا به نظر میرسد داستان قرار است مسیر مستقیمی را طی کند؛ مسیری که در آن مرتکب جرم تلاش میکند از قربانی خود طلب بخشش کند.
حتی با وجود یک میانپرده واقعاً عجیب که طی آن جان در پارک قدم میزند و با اسپینوزایی با بازی کارل گلاسمن گفتوگو میکند؛ اسپینوزایی که به شکلی غیرقانعکننده کلاهگیس گذاشته است و شاید تنها تلاش این درام بهشدت جدی برای ایجاد لحظهای طنز باشد.
اما گذشته جان و میگل که برای جان همیشه حضوری تهدیدآمیز و تا حدی شوم دارد، در حالی که تقریباً تنها شخصیت فیلم است که در تمام طول داستان با نجابت و بدون فریب رفتار میکند تنها یکی از اجزای روایت پیچیده و گرهخورده فیلم است.
فیلم خیلی زود شکل عجیب و منحصربهفردی پیدا میکند که بیشتر از هر چیز بازتاب وسواسهای فکری خود شریدر است؛ از میل ناکام و خودکشی گرفته تا خودفریبی، خودکاوی و گناهانی که به جای آنکه صرفاً لکهای موقت باشند، برای همیشه روح انسان را آلوده میکنند.
در نتیجه، فیلم دیگر چندان به چیزی شبیه منطق روانشناختی متعارف پیش نمیرود.
باورهایی که رفتار جان آنها را زیر سؤال میبرد
جان باور دارد تعرض جنسی او به یک کودک تنها یک اتفاق بوده و دیگر هرگز چنین کاری نخواهد کرد.
جان باور دارد که متأسف است.
جان باور دارد که همجنسگرا نیست.
جان به چیزهای زیادی باور دارد.
اما رفتارش تمام این باورها را بیثبات میکند؛ گویی شریدر در حال استدلال کردن درباره تکتک این مسائل است؛ شیوهای که حتی زمانی که قانعکننده نیست، مخاطب را به دنبال خود میکشد و گاهی دقیقاً به این دلیل که قانعکننده نیست، وادار به فکر کردن میکند.
«مردی در یک اتاق» و تناقضهای پل شریدر
مانند دیگر فیلمهای مجموعه «مردی در یک اتاق»، شریدر در «مبانی فلسفه» نیز نوعی آسیبپذیری فکری و اخلاقی آگاهانه از خود نشان میدهد؛ آسیبپذیریای صادقانه، متناقض و دشوار برای سازگار کردن با تصویری که از پل شریدر در فضای عمومی داریم؛ بهخصوص با حضور او در شبکههای اجتماعی که اغلب نشاندهنده مواضعی غیرقابل دفاع و اصلاحنشده است.
اما شاید دیگر نباید از این تناقضها تعجب کنیم.
همانطور که پایان دوپهلو و مبهم «مبانی فلسفه» نشان میدهد، بله، ممکن است یک انسان تغییر کند.
اما به محض اینکه این حقیقت را بپذیرید، باید احتمال همیشه حاضر و تهدیدکننده تغییر دوباره او را نیز بپذیرید.
«مبانی فلسفه» از همان قلمرویی میآید که پل شریدر سالهاست در آن رفتوآمد میکند: مردی تنها، گذشتهای آلوده، گناهی که پاک نمیشود و تلاش فکری برای پیدا کردن راهی به سوی رستگاری.
اما فیلم به جای ارائه پاسخی ساده، پرسشی دشوارتر مطرح میکند: آیا تغییر واقعی یک انسان را میتوان پذیرفت، بدون آنکه احتمال بازگشت او به گذشته را نیز در نظر گرفت؟
قدرت فیلم در همین بیپاسخ گذاشتن پرسش است؛ حتی اگر مسیر رسیدن به آن گاهی بیش از اندازه مصنوعی، تئاتری یا فلسفی شود.
اطلاعات فیلم The Basics of Philosophy
نام فیلم: مبانی فلسفه
عنوان اصلی: The Basics of Philosophy
کارگردان و فیلمنامهنویس: پل شریدر (Paul Schrader)
بازیگران: جک هیوستون، صوفیا بوتلا، بیل پولمن، دنیل زواتو، کارل گلاسمن، ترور دولدن
فیلمبردار: شان پرایس ویلیامز
موسیقی: الی کزلر
گونه: درام، روانشناختی
موضوع: گناه، اخلاق، رستگاری، سوءاستفاده جنسی، فلسفه و امکان تغییر انسان
سوالات متداول
فیلم «مبانی فلسفه» درباره چیست؟
داستان فیلم درباره استاد فلسفهای به نام جان یوریسن است که گذشتهای هولناک دارد و پس از سالها ناچار میشود با پیامدهای اخلاقی و انسانی عمل خود روبهرو شود.
کارگردان «مبانی فلسفه» کیست؟
پل شریدر نویسندگی و کارگردانی فیلم را بر عهده دارد.
جک هیوستون در «مبانی فلسفه» چه نقشی دارد؟
جک هیوستون نقش پروفسور جان یوریسن، استاد فلسفه و شخصیت اصلی فیلم، را بازی میکند.
ارتباط اسپینوزا با داستان فیلم چیست؟
جان در حال نوشتن کتابی درباره فیلسوف عقلگرای هلندی باروخ اسپینوزا است و ایدههای فلسفی در فیلم به بخشی از تلاش او برای مواجهه با گناه، اخلاق و خودشناسی تبدیل میشوند.
مهمترین پرسش اخلاقی فیلم چیست؟
فیلم در نهایت این پرسش را مطرح میکند که آیا فردی که مرتکب عملی هولناک شده میتواند واقعاً تغییر کند و از گذشته خود فاصله بگیرد؛ و اگر تغییر ممکن باشد، آیا امکان بازگشت به رفتار گذشته را میتوان هرگز نادیده گرفت؟
امتیاز تحریریه
کارگردانی
فیلمنامه
بازیگری
جنبههای فنی (فیلمبرداری، تدوین، موسیقی و...)
ارزش تماشا
امتیاز تحریریه به این فیلم









