نقد تئاتر

نقد نمایش «موش‌های بلفاست»؛ مصائب ساختن یک جغرافیای جعلی

خلاصه نوشته
  • نمایش «موش‌های بلفاست» به نویسندگی و کارگردانی فریور خراباتی، با وجود تلاش بازیگران و ایده اولیه برای خلق یک کمدی سیاسی، در بازنمایی تاریخ و جغرافیای ایرلند و ساختن جهانی باورپذیر ناکام می‌ماند.

چارسو پرس: بنمایش «موش‌های بلفاست» ربط چندانی به مردمان ایرلند و جغرافیای تاریخی این سرزمین پیدا نمی‌کند و در فضایی بیش از اندازه دور از مناسبات واقعی آن منطقه پیش می‌رود؛ مسئله‌ای که باعث می‌شود این نخستین تجربه کارگردانی فریور خراباتی در نهایت نتواند به نتیجه مورد انتظار دست پیدا کند.

این‌که چند شخصیت را کنار یکدیگر قرار دهیم و برای آنها نام‌هایی غربی انتخاب کنیم، به‌تنهایی برای ساختن یک وضعیت سیاسی و خلق جهانی خودآیین و باورپذیر کافی نیست. تجربه نشان داده است که این نوع سرهم‌بندی‌های ساختاری در بسیاری از موارد به فضایی نامتعین منجر می‌شود؛ جهانی که در آن مشخص نیست اثر دقیقاً چه حرفی برای گفتن دارد و قرار است در میان بحران معنا و روایت، چه نسبتی با مخاطب برقرار کند.

از همین منظر، این پرسش درباره «موش‌های بلفاست» مطرح می‌شود که آیا نمایش قصد دارد حرف تازه‌ای درباره سرزمینی دور مانند ایرلند بزند؛ حرفی که پیش از این گفته نشده باشد، یا این‌که انتخاب این جغرافیا صرفاً ابزاری است برای اتخاذ موضعی انتقادی و سخن گفتن درباره «اینجا و اکنون» ایرانیان، به واسطه یک وضعیت مکانی متفاوت که قرار است شباهتی استعاری با شرایط امروز ما پیدا کند.

شوربختانه «موش‌های بلفاست» را می‌توان اجرایی ناکام دانست که استراتژی روشنی در قبال تاریخ و سیاست مردم ایرلند اتخاذ نمی‌کند و در نهایت گرفتار همان چیزی می‌شود که ظاهراً از ابتدا قصد داشت از آن فاصله بگیرد؛ یعنی خلق جهانی انتزاعی، غیرتاریخی و فاقد جزئیات اقناع‌کننده.

این‌که یک اجرا خود را بازتاب‌دهنده دوره‌ای ملتهب سیاسی بداند، به‌تنهایی دلیلی برای پذیرفتن این ادعا نیست. تماشاگر نمی‌تواند صرفاً با ادعای گروه اجرایی، تصویری را که روی صحنه ترسیم شده به‌عنوان بازتابی از مناسبات سیاسی یک دوره تلقی کند. در «موش‌های بلفاست»، چهار شخصیت اصلی نیز آن‌چنان که باید رفتاری متناسب با انسان‌ها و فرهنگ مورد اشاره نمایش ندارند و همین مسئله این پرسش را ایجاد می‌کند که چرا باید تصور کنیم اجرای حاضر بازتابی از یک دوره پرتنش سیاسی در ایرلند است.

به بیان دیگر، با توجه به آنچه روی صحنه رخ می‌دهد، این پرسش همچنان پابرجاست که چرا تماشاگر باید چشم‌اندازی را که گروه اجرایی مقابل او قرار داده، بدون مقاومت بپذیرد؛ چشم‌اندازی که به دلیل فاصله بسیار زیاد با تاریخ و جغرافیای ایرلند، به نمونه‌ای روشن از یک بازنمایی کلیشه‌ای و تاریخ‌زدوده تبدیل شده است. از این منظر، می‌توان این شیوه مواجهه با تاریخ یک سرزمین را مورد نقد جدی قرار داد.

«موش‌های بلفاست» و یک کمدی سیاسی بی‌پشتوانه

«موش‌های بلفاست» تلاش می‌کند در فضای میان‌فرهنگی و میان‌زبانی خود، صورتی از یک کمدی سیاسی ارائه دهد، اما شکل مواجهه با تاریخ سیاسی یک ملت، در نهایت به شانه خالی کردن از مسئولیتی تبدیل می‌شود که نمایشنامه‌نویس در قبال زمینه تاریخی و اجتماعی اثر خود بر عهده دارد.

این نمایش مسیری ساده و سهل‌الوصول را انتخاب می‌کند؛ مسیری که تقریباً همه چیز را از طریق تقلیل‌گرایی و تاریخ‌زدایی پیش می‌برد و در نهایت به دستاورد مشخصی نمی‌رسد. حتی با وجود این‌که نمایش چند بار تمدید شده است، نمی‌توان در ساختار آن مازادی پیدا کرد که بتواند ارزش افزوده‌ای برای مخاطب ایجاد کند یا نگاه تازه‌ای به موضوع مورد ادعای اثر ارائه دهد.

در چنین شرایطی، حتی تلاش بازیگران نیز نمی‌تواند گره اصلی اجرا را باز کند. وحید منتظری، مسعود میرطاهری، محمد صدیقی‌مهر و بیتا عزیز، چهار بازیگر حرفه‌ای این نمایش هستند که با وجود تمام تلاش‌های خود، نمی‌توانند از سردرگمی موجود در متن و اجرا عبور کنند و آن کیفیتی را که مخاطب از آنها انتظار دارد، به نمایش بگذارند.

بازی‌ها در اغلب لحظات به سوی کاریکاتور و اغراق حرکت می‌کنند. بازیگران در تله‌ای گرفتار شده‌اند که طراحی کارگردان برای آنها ایجاد کرده و هر اندازه تلاش می‌کنند از آن فاصله بگیرند، بیشتر در همان وضعیت فرو می‌روند. شوخی‌های دم‌دستی و ژست‌هایی که قرار است یادآور سبک زندگی و رفتار مردمان ایرلند باشد، در عمل بیشتر به تقلیدهایی ناشیانه از کلیشه‌های رایج درباره انسان غربی شباهت پیدا می‌کند.

نقد نمایش «موش‌های بلفاست»؛ مصائب ساختن یک جغرافیای جعلی

طراحی صحنه و بازتولید کلیشه‌ها

طراحی صحنه نیز چندان که باید خلاقانه و متناسب با جهان اثر نیست و بیش از اندازه دم‌دستی به نظر می‌رسد. این رویکرد زیبایی‌شناسانه در انتخاب اشیا، میزانسن و شیوه بازی، بی‌سابقه نیست و نمونه‌های مشابه آن را می‌شد در برخی تولیدات نمایشی تلویزیون در دهه شصت شمسی مشاهده کرد.

در آن تولیدات، بازیگران اغلب به جای خلق شخصیت، تیپ‌هایی اجتماعی را بازنمایی می‌کردند که تنها نام و نشانه‌هایی از یک جامعه غربی را با خود حمل می‌کردند و هیچ نسبت جدی و قابل‌باوری با سبک زندگی انسان غربی نداشتند. حاصل چنین شیوه‌ای، شکل‌گیری تصویری نادرست و کلیشه‌ای از فرهنگ غرب بود؛ تصویری که تقریباً همه چیز را به امری ناشیانه و سطحی تقلیل می‌داد.

با گذشت سال‌ها و افزایش دسترسی مخاطبان ایرانی به آثار مهم سینمایی و نمایشی غرب، طبیعی بود که این فاصله میان تصویر کلیشه‌ای و واقعیت تا حد زیادی کاهش پیدا کند. با این حال، آثاری مانند «موش‌های بلفاست» نشان می‌دهند که هنوز هم در بازنمایی ساده یک انسان غربی، گرفتار کلیشه‌های قدیمی هستیم.

البته مسئله را نمی‌توان به کل تئاتر ایران تعمیم داد. تئاتر ایران طی چند دهه اخیر توانسته است آثار قابل‌توجهی تولید کند که در آنها شخصیت‌های غربی صرفاً به تقلیدی از انسان غربی تبدیل نشده‌اند، بلکه دارای تشخص و جهان مستقل خود هستند. در این آثار، بازیگر به جای تلاش برای «غربی به نظر رسیدن»، برداشت و تلقی خود را از جهان غرب، با تکیه بر زیست‌جهان و تجربه اجتماعی خودش بازآفرینی می‌کند.

در چنین رویکردی، مسئله این نیست که بازیگر روی صحنه شبیه یک انسان غربی شود؛ بلکه مهم این است که تلقی هنرمند از غربی بودن، در یک جهان نمایشی منسجم و باورپذیر بازتاب پیدا کند. تنها در چنین شرایطی است که تماشاگر می‌تواند حضور بازیگر را به رسمیت بشناسد و هویتی را که در برابرش ساخته شده، باور کند.

روایتی شبه‌سیاسی از چند شخصیت در شب سال تحویل

در نهایت، می‌توان گفت نخستین تجربه کارگردانی فریور خراباتی در مسیر چندان درستی حرکت نمی‌کند؛ اجرایی که با تکیه بر نوع بازی‌ها و قصه‌ای که روایت می‌کند، بیش از هر چیز تلاش دارد مخاطب را سرگرم کند.

ایده مرکزی نمایش، کنار هم قرار گرفتن چند ایرلندی در شب سال تحویل، آن هم به دلیل ضرورتی ناگزیر، و شکل‌گیری شناختی تازه میان آنهاست. همین موقعیت قرار است «موش‌های بلفاست» را پیش ببرد و روایتی شبه‌سیاسی از تلاقی نیروهای مختلف اجتماعی در آن سرزمین ارائه دهد.

با این حال، نمایش در ارائه تصویری از سیاست نیز به برداشتی ساده و کژتابانه می‌رسد؛ برداشتی که سیاست را به مجموعه‌ای از جملات قصار و باورهای عامیانه درباره بی‌اعتمادی به سیاستمداران تقلیل می‌دهد؛ گزاره‌هایی از جنس این ادعا که «سیاست پدر و مادر ندارد» و امثال آن.

در حالی که آگاهی از چرایی مبارزات سیاسی مردم ایرلند و شناخت بستر تاریخی این مبارزات، مقدمه‌ای ضروری برای هر گروه اجرایی است که قصد دارد بخشی از تاریخ سیاسی این سرزمین را به میانجی تئاتر روایت کند. هنگامی که چنین شناختی در متن مشاهده نمی‌شود و فهم سیاست به گفت‌وگوهای کوچه و بازار و چند گزاره ساده فروکاسته می‌شود، نمی‌توان انتظار داشت که نمایش به اتفاقی مهم و ماندگار تبدیل شود.

به‌کارگیری کلیشه‌ها و بنا کردن یک جهان نمایشی شکننده، شبیه ساختن برجی شنی در کنار امواج سهمگین دریاست؛ تصویری که به‌خوبی وضعیت «موش‌های بلفاست» را توضیح می‌دهد. نمایشی که از تاریخ‌زدایی ابایی ندارد و سیاست را نوعی فریب و کلاه‌برداری می‌بیند که تفاوت چندانی ندارد چه کسی آن را دنبال کند. در این نگاه، همه دروغگو و شیادند و امیدی به رهایی وجود ندارد.

هدف اولیه این اجرا ظاهراً تولید اثری کمیک بوده است؛ نمایشی که می‌کوشد به هر قیمت ممکن تماشاگر را بخنداند، حتی اگر این خنداندن به قیمت نادیده گرفتن یا به سخره گرفتن رنج کسانی تمام شود که در میدان مبارزه سیاسی و تاریخی هزینه پرداخته‌اند. با این حال، حاصل کار بیش از آن‌که به یک کمدی سیاسی مؤثر برسد، در نقطه مقابل این هدف قرار می‌گیرد و حتی از منظر گیشه نیز نتوانسته است به موفقیتی متناسب با ادعاهایش دست پیدا کند.

امتیاز تحریریه

کارگردانی
نمایشنامه
بازیگری
جنبه‌های فنی (موسیقی، نور، گریم، طراحی صحنه و ...)
ارزش تماشا

امتیاز تحریریه به این تئاتر

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!
گرد آورنده
محمدحسن خدایی
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا