نقد نمایش «قصاب» به کارگردانی شاهو رستمی؛ قصابهایی که روزی قصابی میشوند
- نمایش «قصاب» به نویسندگی نیکلاس بییون و کارگردانی شاهو رستمی، از یک موقعیت جنایی آغاز میشود اما خیلی زود به پرسشهایی درباره عدالت، انتقام، حافظه جمعی و تداوم خشونت تاریخی میرسد. رستمی با تکیه بر افشای تدریجی اطلاعات، میزانسن حسابشده و تغییر تدریجی فضای صحنه از سفیدی به خون، جهانی میسازد که در آن مرز میان قربانی و جلاد، قانون و انتقام و متمدن بودن و ددخویی مدام جابهجا میشود.
چارسو پرس: «قصاب» نوشته نیکلاس بییون از آن نمایشنامههایی است که در ظاهر با یک موقعیت جنایی آغاز میشود، اما خیلی زود از یک معمای پلیسی فاصله میگیرد و به پرسشی عمیقتر درباره عدالت، انتقام، حافظه جمعی و خشونت میرسد.
پیرمردی با لباس نظامی در یک ایستگاه پلیس در تورنتو رها شده است؛ انگلیسی صحبت نمیکند، قلاب قصابی به گردنش آویخته و کارت یک وکیل را همراه خود دارد؛ کارتی که روی آن درخواست دستگیری او نوشته شده است.
همین موقعیت در ظاهر ساده اما نامتعارف، تماشاگر را وارد جهانی میکند که در آن هیچچیز آنگونه نیست که در ابتدا به نظر میرسد. نمایش قدمبهقدم اطلاعات را پیش روی مخاطب قرار میدهد و آدمهای جهان خود را به تدریج از زیر نقاب بیرون میکشد تا در نهایت پرسشی اساسی شکل بگیرد: مرز میان اجرای عدالت و کینخواهی کجاست؟

شاهو رستمی و بازی با اطلاعات
رستمی در مواجهه با چنین متنی، بیش از آنکه تلاش کند تمام اطلاعات نمایشنامه را به شکل مستقیم به مخاطب منتقل کند، بر غافلگیری و هندسه صحنه تکیه کرده است.
نخستین مواجهه مخاطب با جوزف، با بازی محمد عسکری، از همین منظر اهمیت پیدا میکند. جوزف روی صندلی و پشت به مخاطب نشسته و در آغاز تنها نالهها و صداهای نامفهوم او شنیده میشود.
چهره این شخصیت دیده نمیشود و همین دیده نشدن، برخلاف تصور اولیه، به یک ابزار دراماتیک تبدیل میشود. تماشاگر پیش از آنکه بداند با چه کسی روبهروست، نسبت به او احساس همدلی پیدا میکند؛ پیرمردی تنها، گرفتار و بیزبان که ظاهراً به کمک نیاز دارد.
اما کارگردان آگاهانه اجازه نمیدهد این تصویر ساده باقی بماند.
همه در حال بازی کردن یک نقشاند
تردید یکی از مهمترین ویژگیهای اجرای رستمی است. «قصاب» اساساً نمایش آدمهایی است که نقش بازی میکنند و نمیخواهند هویت واقعی خود را افشا کنند.
هرکدام در موقعیتی قرار گرفتهاند که مجبورند تصویری دروغین از خود ارائه دهند و در پشت این تصویر، گذشتهای پنهان شده است. بنابراین آنچه روی صحنه رخ میدهد فقط رابطه میان یک پیرمرد، یک پلیس، یک وکیل و یک مترجم نیست، بلکه شبکهای از روابط سببی است که گذشته را به اکنون پیوند میدهد.
با گرد هم آمدن شخصیتها، این پازل به تدریج کامل میشود و بخشی از حقیقت آشکار میشود. به همین دلیل، ساختار پیرنگ بر افشای تدریجی اطلاعات بنا شده است؛ اطلاعاتی که هر بار معنای موقعیت قبلی را تغییر میدهند.

وکیل؛ نماینده قانونی که قانون را پشت سر میگذارد
پویا باقری در نقش وکیل نیز در این بازی اطلاعاتی جایگاه مهمی دارد.
او در ابتدا ظاهراً همان کسی است که باید از مسیر قانون وارد ماجرا شود؛ نماینده نظمی که قرار است میان جرم و مجازات، میان متهم و قربانی، فاصلهای قانونی ایجاد کند.
اما هرچه نمایش جلوتر میرود، روشن میشود که این وکیل نیز به گذشته ماجرا بیارتباط نیست. از همین نقطه است که مفهوم قانون در نمایش ترک میخورد.
وکیل، بهعنوان کسی که قرار است از زبان قانون سخن بگوید، بهتدریج درمییابد که همهچیز را نمیتوان با زبان قانون توضیح داد و خود به عاملی برای اجرای غیرقانونی عدالت تبدیل میشود.
این جابهجایی مهم است، زیرا نمایش از این طریق نشان میدهد قانون زمانی که از معنای عدالت جدا شود، میتواند خود به ابزار دیگری برای بازتولید خشونت تبدیل شود.
پلیسی که قرار نیست تا پایان «پلیس خوب» بماند
ساناز آقایی در نقش افسر پلیس، در ابتدای نمایش اتمسفری متفاوت با فضای سنگین اثر ایجاد میکند.
لحن شوخطبع و رفتار نسبتاً انسانی او در مقابل موقعیت عجیب جوزف قرار میگیرد و به تماشاگر اجازه میدهد بدون احساس گسست ناگهانی، از موقعیت عادیشده به فضای غیرعادی نمایش وارد شود.
او ابتدا نقش همان «پلیس خوب» را بازی میکند؛ شخصیتی که قرار است موقعیت را کنترل کند و از خشونت فاصله بگیرد.
اما در جهان «قصاب»، هیچ نقش و چهرهای تا پایان قابل اعتماد و ثابتقدم نیست. همانطور که حقیقت آدمها تغییر میکند، جایگاه اخلاقی آنها نیز در طول نمایش جابهجا میشود.

مترجم؛ وقتی زبان به ضدارتباط تبدیل میشود
ورود شخصیت مترجم با بازی نازنین حشمدار، معادله را بیش از پیش پیچیده میکند.
کارکرد او فقط ترجمه زبان ساختگی نمایش که عمداً حالوهوایی اروپای شرقی و اسلاوی دارد، نیست. مترجم خود به بخشی از موتور محرک نمایش تبدیل میشود.
اینجا زبان دیگر فقط وسیله ارتباط نیست و چهبسا به ضد خود، یعنی ضدارتباط، تبدیل میشود؛ ابزاری برای پنهان کردن اطلاعات و به تعویق انداختن آشکار شدن حقیقت.
کاراکتر مترجم نیز بنابراین نمیتواند شخصیتی خنثی باشد. او حامل بخشی از حافظه تاریخی نمایش است؛ کسی که گذشته را میشناسد و به واسطه تجربه زیسته خود، ارتباط مستقیمتری با خشونت و جنایتهای جنگی دارد.
ورود او، رابطه ظاهراً ساده میان پلیس، وکیل و پیرمرد را به شبکهای از خاطرات، زخمها و کینههای تاریخی تبدیل میکند.
بدن زن؛ حافظهای از خشونت جنگ
جراحتها و تجاوزهایی که بر این شخصیت زن رفته، تصویری تکاندهنده از خشونتی ارائه میکند که در جهان نمایش، محصول مناسبات زورگویانه مردسالارانه است.
از این منظر، حضور او ناخواسته یادآور نمایشنامه «پیکر زن همچون میدان نبرد بوسنی» نوشته ماتئی ویسنییک است؛ جایی که بدن زن به میدان جنگ قدرت، خشونت و تاریخ تبدیل میشود و آنچه بر بدن او گذشته، خود به سندی زنده از جنایت بدل میشود.
در «قصاب» نیز بدن، فقط یک جسم آسیبدیده نیست؛ حافظهای است که نمیتواند فراموش کند و گذشتهای است که همچنان در اکنون حضور دارد.

سفیدیای که به خون آلوده میشود
رستمی برای این شبکه پیچیده، از طراحی صحنهای مینیمال و کمینهگرا استفاده کرده است.
صحنه در ابتدا با یک محیط سفید احاطه شده؛ سفیدیای که میتواند تداعیکننده امنیت، پاکی و حتی پناه باشد. ایستگاه پلیس نیز در آغاز مکانی است که قرار است آدمها برای امنیت به آن پناه ببرند.
اما به مرور همین فضا به اتاق بازجویی تبدیل میشود. مرز میان پناهگاه و محل بازجویی از میان میرود و فضای امن، خودش به فضای تهدیدآمیز بدل میشود.
این تغییر کارکرد صحنه یکی از تمهیدات قابل توجه اجرای رستمی است؛ زیرا به جای آنکه دگرگونی درونی شخصیتها فقط از طریق دیالوگ بیان شود، خود فضای نمایش نیز همگام با آنها تغییر میکند.
سفیدی صحنه در ادامه با خون آمیخته میشود و این تغییر رنگ فقط یک تمهید بصری نیست. سفیدی که در ابتدا میتوانست نشانه یک نظام امنیتبخش باشد، در تلاقی با گذشته شخصیتها آلوده میشود.
رنگ قرمز به تدریج جای سفیدی را میگیرد؛ انگار گذشتهای که شخصیتها تلاش کردهاند پشت چهرههای آرام، شوخ و متمدن خود پنهان کنند، سرانجام راه خود را به اکنون باز کرده است.
قصاب چه کسی است؟
در اینجا پرسش اصلی نمایش شکل میگیرد: آیا خود قصابها روزی قصابی خواهند شد؟
«قصاب» در واقع درباره این پرسش است که آیا مفهوم عدالت میتواند بدون سنجش درست میزان انتقام وجود داشته باشد یا نه.
آدمهایی که سالها با روابط متمدنانه، قانون، شغل و نقش اجتماعی زندگی کردهاند، در مواجهه با وحوش تاریخ تا کجا میتوانند متمدن باقی بمانند؟
ترسناکترین بخش نمایش شاید نه خشونتی باشد که از ابتدا میبینیم، بلکه لحظهای باشد که متوجه میشویم انسان تا چه اندازه میتواند از روابط متمدنانه خود فاصله بگیرد و ددخو شود.
اینجاست که نمایش وارد منطقهای اخلاقی و خطرناک میشود: آیا اجرای عدالت شخصی میتواند جای قانون همگانی را بگیرد؟ و اگر پاسخ مثبت باشد، چه چیزی مانع میشود که قربانی دیروز، خود به جلاد امروز تبدیل شود؟

نمایش از دادن پاسخ قطعی فرار میکند
بییون پاسخ سادهای به این پرسشها نمیدهد و اتفاقاً ارزش نمایش نیز در همین ندادن پاسخ قطعی است.
تماشاگر مجبور میشود روابط سببی میان آدمها را دنبال کند و دریابد چگونه گذشته، اکنون را ساخته است.
در این مسیر، روابط انسانی نیز زیر سؤال میروند؛ گویی گذشته هرگز واقعاً گذشته نیست و اعمال خشونتبار تاریخ، حتی اگر دههها از آنها گذشته باشد، همچنان در بدن و ذهن آدمهای امروز زندگی میکنند.
به همین دلیل، «قصاب» صرفاً درباره یک جنایت مشخص یا یک انتقام شخصی نیست. نمایش درباره استمرار خشونت و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر است؛ خشونتی که ممکن است شکل خود را تغییر دهد، اما از حافظه انسان حذف نمیشود.
خشونت نهایی؛ نتیجه آرامش ظاهری
در اجرای شاهو رستمی، صحنههای زد و خورد و خونریزی نیز در همین منطق قابل خواندناند.
خشونت صرفاً برای ایجاد هیجان یا شوک بصری به صحنه نیامده، بلکه حاصل فرآیندی است که از همان ابتدا زیر پوست روابط شخصیتها جریان داشته است.
خشونت نهایی، در حقیقت نتیجه همان آرامش ظاهری و همان نقشهایی است که شخصیتها در طول نمایش بازی کردهاند.
به همین دلیل، وقتی نمایش به نقطه انفجار میرسد، تماشاگر با خشونتی ناگهانی اما بیمقدمه مواجه نیست؛ آنچه میبیند، نتیجه طبیعی انباشت زخمی است که از آغاز در جهان نمایش حضور داشته است.

گذشتهای که تمام نمیشود
«قصاب» در نهایت درباره آدمهایی است که نمیتوانند از گذشته خود فرار کنند.
آدمهایی که در ظاهر ممکن است آرام، منطقی، شوخطبع و حتی قانونمدار باشند، اما پشت این چهرهها انباری از کینهخواهی و میل به انتقام از وحوش تاریخ را با خود حمل میکنند.
نمایش نشان میدهد خشونت تاریخی الزاماً با پایان یک جنگ یا محاکمه یک مجرم تمام نمیشود. گاهی سالها در حافظه انسان باقی میماند و منتظر فرصتی برای بازگشت است.
شاید به همین دلیل عنوان «قصاب» را نباید فقط نامی برای یک شخصیت یا یک جنایت دانست. «قصاب» میتواند یک موقعیت انسانی باشد؛ لحظهای که انسان تصمیم میگیرد خودش عدالت را اجرا کند و برای رسیدن به آن، از مرزهای اخلاق و مدنیت عبور کند؛ مرزهایی که تا چند لحظه پیش تصور میکرد عبورناپذیرند.
قصابهایی که خود به قربانی تبدیل میشوند
نمایش در پایان مخاطب را با پرسشی ناراحتکننده تنها میگذارد: اگر خشونت پاسخ خشونت باشد، چه کسی در پایان قربانی است و چه کسی قصاب؟
و شاید این همان نقطهای باشد که «قصاب» از یک نمایش جنایی فراتر میرود.
مخاطب هرچه بیشتر با حقیقت شخصیتها آشنا میشود، احساس امنیت کمتری میکند؛ زیرا درمییابد مسئله اصلی دیگر فقط این نیست که «قصاب» چه کسی است، بلکه این است که در شرایطی خاص، هر یک از افراد جامعه تا کجا و چه اندازه میتواند قصاب باشد.
در این جهان، امنیت ظاهری دوام ندارد، قانون همیشه مرز مشخصی با انتقام ندارد و قربانی نیز لزوماً تا پایان قربانی باقی نمیماند.
«قصاب» به همین اعتبار، نمایش آدمهایی است که روزی قربانی شدهاند و اکنون باید با این پرسش روبهرو شوند که آیا برای اجرای عدالت، حاضرند خودشان به همان چیزی تبدیل شوند که از آن گریختهاند.
امتیاز تحریریه
کارگردانی
نمایشنامه
بازیگری
جنبههای فنی (موسیقی، نور، گریم، طراحی صحنه و ...)
ارزش تماشا
امتیاز تحریریه به این تئاتر









