آرش عباسی میداند که تئاتر بدون نمایشنامه خوب فقط به درد لای جرز می خورد و بس. او به اصول این حرفه آشناست و میداند ایجاد تعلیق در روند قصه چطور جان تازه به اثر میدهد یا کجا میتواند با کشمکش، تقابلی میان قطب خیر و شر نمایش به وجود آورد. مخاطب ابتدا با فرم طرف است و سپس با محتوا مواجه میشود اما این روند برای خالق اثر برعکس رقم میخورد. یعنی کارگردان بر اساس دغدغه و محتوای خود دست به ترکیببندی و فضاسازی در کار خود میزند و از درون تکنیکها، صداها و اشکال ما را به عمق ناخودآگاه خود دعوت میکند.
نمایش " اسکورسیزی " ( که اگر بشود اسمش را نمایش گذاشت که اینجانب بعید میدانم ) اثری به شدت سطحی، زرد و سخیف است. از آنجا که نه قصهای دارد و نه کاراکتری برایمان میسازد، ناچار دست میزند به چرندگویی و پرندپردازی. اثری به شدت رو به عقب (نسبت به آثار قبلی کارگردان عزیز) که بیشک در شأن و حرمت جشنواره فجر است. جشنوارهای که مدتهاست خود را بیآبرو کرده و فقط هست که صابون به دلمان زنیم که ما هم یک جشنوارهای داریم و صدهزارمرتبه شکر!
محمد چرمشیر زیاد نمایشنامه نوشته و تقریبا روي دست او نمایشنامهنویس نداریم، اما «باغبان مرگ»ش یکی از نمایشنامههای بهیادماندنی اوست. آروند دشتآراي هم یک کارگردان جوان و خوشذوق است، آتیلا پسیانی هم که یک بازیگر قَدر است و مارین ون هولک یک بازیگر جوان بااستعداد هلندی که فارسی را عین بلبل حرف میزند. جمع همه اینها کافی است که یک نمایش را با ویژگی همراه کند.