فیلم جانور در جدول فیلم‌های مین استریم طبقه‌بندی نمی‌شود. فیلم منحصربه‌فردی است که تلاش می‌کند با روایتی نو فرآیند اضمحلال انسان در شرایط به‌قدرت‌رسیدن هوش مصنوعی را به رشته تصویر درآورد.
 چارسو پرس: فیلم جانور با دختری آغاز می‌شود که در میان پرده‌های سبز اسیر شده است. او در حال بازی نقش فردی است که از طرف جانوری به او حمله نموده و تلاش می‌کند با تنها سلاح روی میز – که یک چاقوی ساده است – از خود دفاع کند‌. دختر باید میان این‌همه پرده سبز در خلأ، حس وحشت خود را احضار کند‌. جیغ دختر تصویر را از هم فروپاشیده و زمان می‌ایستد‌.

در ادامه دوگانگی داشتن و نداشتن حس را در روایت فیلم مشاهده می‌کنیم. اینکه فردی در خلأ حسی در چنگال بیرون از وجود خود قرار گرفته و شبیه عروسک خیمه‌شب‌بازی می‌شود. فرد در اضطراب هولناک دست به کنش زده و بودن خود را از میان نبودن به عرصه بود می‌آورد‌. داشتن و نداشتن یکی از مساله‌های بنیادی فیلم جانور اثر برتران بونلو است. در ادامه شخصیت اصلی به نام گابریل مونیر با بازی لئاسیدو سه تجربه زیستی در مکان و زمان مجزا از یکدیگر را از سر می‌گذراند.

فیلم جانور در جدول فیلم‌های مین استریم طبقه‌بندی نمی‌شود. فیلم منحصربه‌فردی است که تلاش می‌کند با روایتی نو فرآیند اضمحلال انسان در شرایط به‌قدرت‌رسیدن هوش مصنوعی را به رشته تصویر درآورد. انسانی که توسط هوش مصنوعی تن به پاک‌سازی دی‌ان‌ای خود می‌دهد و در این پاک‌سازی گذشته خود را ویران می‌کند. آیا در این ویرانی و کنارزدن گوهر انسانی فرد رستگاری ققنوس‌وار نهفته یا انسان بدل به یک عروسک تسخیر شده توسط جهان بیرون از خودش می‌شود.

کارگردان سه داستان در زمان‌های مختلف را روایت می‌کند. داستان اول روایت آینده‌ای است که هوش مصنوعی انسان را تسخیر نموده و انسان زندانی هوش مصنوعی شده است. در میزانسن‌هایی که گابریل مونیر با مسوول پاکسازی دی‌ان‌ای گفت‌وگو می‌کند برای مخاطب تداعی بازجویی یا زندانی و زندان‌بان می‌شود.
روایت دیگر گابریل مونیر قرن نوزدهم را تداعی می‌کند. گابریل مونیر در قامت زن اثیری و افسون‌کننده که انعکاس زنان ادبیات همان قرن است. مثلث عشقی گابریل. لونسکی و همسر گابریل تداعی‌کننده آناکارنینا رمان شاهکار تولستوی است. لونسکی همان ورونسکی است که گابریل برای دلدادگی خود به او، دست از زندگی با شوهرش شسته و با لونسکی قدم در راه بی‌برگشت می‌گذارد.

روایت دیگر گابریل مونیر در اکنون زندگی می‌کند. دختری تنها که نگهبان خانه‌ای بزرگ است و در حرفه مدلینگ به‌صورت مبتدی فعالیت می‌کند. لونسکی هم پسری تنهاست که در فضای مجازی ویدئوهایی از خود ضبط می‌کند. روایت گابریل و لویی موازی به‌پیش می‌رود. لویی به‌خاطر طردشدن از سوی دختر‌های اطرافش قصد دارد از آنها انتقام بگیرد.

در وهله اول شاید به نظر برسد این سه روایت ارتباطی با یکدیگر ندارد. البته کارگردان با حذف روابط علت‌ومعلولی دقیق و سرراست روایتی خلق نموده که مخاطب در مسیر روایت هم‌زیست و هم‌سفر با قهرمان است. البته می‌توان این سه روایت را به گونه دیگری به یکدیگر ارتباط داد. همین خوانش‌های متفاوت از این فیلم مادامی‌که بارهاوبارها مشاهده می‌شود ما را با اثری هنری روبه‌رو می‌کند که تلاش می‌کند به تعبیر سیمون وی زیبایی خلق نموده و جسم را کنار زده و به روح نفوذ کند‌.

این سه روایت زیر سایه پیرنگ مضمونی اصلی فیلم روایت می‌شوند‌‌. پیرنگ اصلی فیلم تداعی‌کننده پیرنگ داستان آناکارنینا در رمان شاهکار تولستوی است.زنی مملو از اضطراب بودن برای رهایی از این اضطراب دست به کنش می‌زند. ازدواج صرفا اضطراب را برای مدت کوتاهی واپس رانده و مجددا همان اضطراب پسین باز می‌گردد. در وضعیت جدید مادامی‌که زن با اضطراب افسارگسیخته بودن دست‌وپنجه نرم می‌کند، دلباخته لویی لونسکی پسر جوانی شده و اضطراب وجود و درونی خود بدل به تضاد بیرونی میان شوهر و پسر جوان می‌شود. اضطراب وجودی که ریشه در دوگانگی انسان و وضعیت میان بودگی دارد از درون به بیرون سرایت نموده و بدل به تضاد میان دو فرد می‌شود. گابریل برای فرار از این خلأ هولناکی که این تضاد برای او ایجاد نموده مجددا اقدام به کنش می‌کند. او تصمیم به ترک شوهر می‌گیرد. در این بحبوحه تصمیم او با کبوتر روبه‌رو می‌شود.

او پس از ترک شوهر و کنشی که برای واپس‌راندن اضطراب انجام می‌دهد دچار حس گناه می‌شود.حس گناه در گابریل صرفا برای خیانت نیست؛ همان‌گونه که در رمان تولستوی خیانت به تنهایی منجر به ویرانی آنا نمی‌شود.اضطراب درونی گابریل منجر به اقدام کنش بیرونی شده و این اقدام برای او حس گناه را به ارمغان آورده است. این حس گناه را در روایت فیلم جانور می‌توان فراتر از گناه تجربه نمود‌. قماری که گابریل سر پسر جوان می‌کند و عشقی که از سر می‌گذراند او را از درون تهی و تخلیه می‌کند. همان‌گونه که فاوست روح خود را با شیطان تاخت می‌زند‌.گابریل بر سر این عشق روح خود؛ خود درونی؛ خویشتن و آلتراگو را در طبق اخلاص به لونسکی می‌دهد.

 فقدان اضطراب و سرایت خود دیگر درونی گابریل به معشوق خود، او را از درون تهی و به تعبیر زبان غنی فارسی دلباخته می‌نماید. اضطراب درونی گابریل که ریشه در گوهر انسانی او داشت؛ بدل به تضاد بیرونی شده و او را وادار به کنش نموده است.

این کنش و دلباختگی او را دچار تردید می‌کند. او دچار تردید می‌شود. لونسکی یارای تحمل خود دیگر گابریل را دارد. او می‌تواند در این عشق بار امانت روح گابریل را به دوش کشیده و او را از ویرانی نجات دهد.

سه روایت فیلم جانور زیر سایه این پیرنگ مضمونی قرار دارند. در روایت اول که استعاره‌ای خلاقانه از آینده است. گابریل تحت سلطه اربابان هوش مصنوعی باید دست به انتخاب بزند. گذشته انسان‌ها توسط هوش مصنوعی پاک‌سازی شده و اکنون در وضعیتی مشابه با سکانس افتتاحیه و بازی گابریل در پرده سبز قرار گرفته‌اند. گذشته وجود ندارد و مبتنی بر فقدان گذشته آینده‌ای هم رقم نمی‌خورد. همه‌چیز خلاصه شده در حال و اکنون است. گابریل زیر بار نمی‌رود. او تلاش می‌کند گذشته خود را حفظ کند‌. در فشار حرف‌های مسوول پاک‌سازی بالاخره تن به این کار می‌دهد. گابریل در حوضی که شبیه وان است در مایعی سیاه فرومی‌رود. در ادامه وجه استعاری این تصویر منجر به ادراک حسی مخاطب می‌گردد. استعاره از وضعیت انسانی که در خود غرق شده و یا به تعبیر دیگر در خود سقوط می‌کند. با دستگاهی که به گوش گابریل دراز کشیده در مایعی سیاه به روایت دیگر سوئیچ می‌شود.

گابریل در یک میهمانی شبانه با لباسی اغواکننده در جست‌وجوی شوهر خود است. از میهمانی می‌پرسد که شوهر او را ندیده است. میهمان در یک گفت‌وگوی معمولی پاسخی می‌دهد که نه تنها گابریل به فکر فرو می‌رود بلکه مخاطب هم شوکه شده و با تداعی معانی علت زیربار نرفتن گابریل به پاک‌سازی گذشته را ادراک می‌کند. زن پرسش گابریل را با پرسش دیگری پاسخ می‌دهد. (چرا در میهمانی‌ها افراد به دنبال آشنا می‌گردند) . انسان بدون گذشته چگونه می‌تواند با فرد دیگری ارتباط بگیرد. چرا انسان فوبیای از یادبردن گذشته خود را دارد در حالی که گاهی گذشته تلخ و غیرقابل تحمل است.گذشته چه رازی در خود دارد که انسان ترس افسارگسیخته‌ای برای از دست دادن آن دارد.


گابریل لونسکی را می‌بیند و لونسکی همین مسیر طراحی روایت را در پیش می‌گیرد. او در گفت‌وگو با گابریل مدام از گذشته فکت می‌آورد. گابریل میل به شنیدن گذشته خود از زبان لونسکی را دارد. انسانی که تجربه خود و دگر خود را از سر گذرانده این گذشته به کدام‌یکی از این دو خود می‌پردازد که شنیدن همان گذشته او را غرق در لذت آمیخته با رنج می‌کند. شنیدن گذشته گابریل از لونسکی او را بیش‌ازپیش دلباخته او می‌کند. روایت به آینده باز می‌گردد؛ ولی هم گابریل و هم مخاطب میل دارند به گذشته بازگشته و ادامه تجربه زیستن در آن زمان را از سر بگیرند. تردید در مخاطب هم شکل می‌گیرد. چه چیزی درگذشته است که همراه با گابریل تلاش می‌کنیم گذشته او از بین نرود.
در بازگشت دیگر به گذشته کارگردان به هنرمندی تلاش می‌کند مرز بین انسان و عروسک را طراحی کند. این گذشته که خود خیال گابریل است ما را به خیال در خیال گابریل رهسپار می‌کند. توسط هوش مصنوعی به خیال گابریل درگذشته می‌رویم. گابریل در تردید خود در‌گیر خیال است. از خیال گذشته به تصویر گابریل روی تخت خودش می‌رویم که نشان می‌دهد گابریل غرق در خیالی دیگر است.

این خیال در خیال گابریل لذتی آمیخته با رنج را تداعی می‌کند. مخاطب در این سفر قهرمان هم‌زیست باشخصیت میان خیال گذشته و اکنون دست به انتخاب می‌زند. انسان بدون این گذشته چه نسبتی به خود دارد‌. آیا با خیال گذشته همه واقعیت در زمان حال بازبینی می‌شود یا تجربه زیستی انسان در بازسازی این گذشته در ذهن به قدرت قوه خیال نقش دارد. ادراک فرد نسبت به خود چگونه شکل می‌گیرد. این گذشته ادراکی با بازبینی خیالی هویت فرد را شکل نمی‌دهد؟ آیا اگر ادراک او نسبت به گذشته را از او بگیرم دیگر شبیه عروسکی با چهره بی‌حس نمی‌شود. در گفت‌وگوی لونسکی و گابریل در یک کافه در پاریس لونسکی پرسشی را از گابریل می‌پرسد. چهره عروسک‌ها را چگونه طراحی می‌کنید. گابریل در یک نمای خیره‌کننده در آنی صورت بی‌حس خود را نشان لونسکی می‌دهد. این صورت بی‌حس وجه درون‌مایه انسانی است که گوهر خود را ازدست‌داده است.

اینجا بخوانید: معرفی، نقد و بررسی فیلم‌های خارجی


روایت دیگر را به‌سادگی نمی‌توان به دو روایت دیگر ارتباط داد. منتقدان این روایت را زائد بر فیلم می‌بینند؛ اما چگونه می‌شود تقریبا نیمی از فیلم زائد باشد. وجوه دلالت این سه روایت توسط کارگردان حذف شده‌اند تا مخاطب را وارد مسیر کشف و شهودی کنند که قهرمان از سر می‌گذراند. البته که می‌توان خوانش‌های گوناگونی برای روایت سوم داشت. اینکه در واقع این روایت به‌خاطر قرابت زمانی به زمان اصلی پاک‌سازی گذشته واقعی گابریل است و آن روایت گذشته در قرن نوزدهم بازسازی داستان هوش مصنوعی برای گابریل است. این بازسازی بتواند رنجی که از سر گذرانده را التیام بخشد. از طرفی می‌توان این روایت را بازسازی هوش مصنوعی از رابطه گابریل و لونسکی دانست. این روایت منجر به تنفر گابریل از لونسکی بشود تا بتواند آن عشق درگذشته و ترس وجودی را از یاد ببرد‌. وجود دلالت‌های منطقی از ارتباط این سه روایت حذف شده و این فقدان علت و معلول روایت فیلم را به سمت یک شعر ناب می‌برد. روایتی شاعرانه از پیرنگ مضمونی فیلم که در ابتدای این یادداشت ذکر شد.

هر سه روایت عناصر تکرارشونده‌ای وجود دارد که دو مساله بنیادین گابریل را به تصویر می‌کشند. از طرفی عنصر زمان دیگر روند خطی خود را طی نمی‌کند. زمان از هم فروپاشیده و دچار انعکاس شده است. گابریل در این رفت و برگشت‌‌ها و خیال در خیالی که تجربه می‌کند هر بار در یک بازنمایی حسی در یک‌زمان دیگر سقوط می‌کند. مادامی‌که او در حوض با مایع سیاه دراز کشیده و تن به مراحل پاک‌سازی داده با مرور گذشته تلاش می‌کند آنها را احضار سپس از یاد ببرد. این بازآفرینی گاهی تکانه‌ای شدید را در وجود او رقم می‌زند‌‌. فرم کارگردان در این نما ستایش‌برانگیز و مبهوت‌کننده است. مادامی‌که فرد در خیال خود به‌مرور گذشته دست می‌زند. در این مرور گاهی با زخم تسلی‌ناپذیری مواجه می‌شود که کنش خود فرد برای او ایجاد نموده است‌. گابریل مادامی‌که با زخم‌های گذشته روبه‌رو می‌شود میان روایت داستان کات می‌خورد و زمان جابه‌جا می‌شود. این تکانه در فیزیک گابریل دیده می‌شود. تو گویی روح به قفس تن ضربه می‌زند و فرد در گسل زخمی – درگذشته وجود خود – سقوط می‌کند.
وجوه عناصر تکرارشونده در این روایت‌ها با زمان‌های متنوع این سه روایت را به یکدیگر ارتباط می‌دهد. هنرمندی کارگردان در روایت این سه زمان منجر به این شده که تمام این زمان‌ها را در اکنون تجربه کنیم‌. گذشته از بین نرفته، حال به تجزیه‌وتحلیل گذشته می‌پردازد و آینده تحت نفوذ گذشته به ابتدا حال و سپس گذشته بدل می‌شود‌. انسانی که دلباخته فرد دیگری است، خود درون خود را به او سپرده و خودی در وجودش ندارد تا بتواند تجربه‌ای منطقی و زیستی از زمان داشته باشد. این فرد دلباخته هستی و زمان خود را از دست می‌دهد. برای همین گابریل در هر سه روایت تلاش می‌کند خودی که در این عشق به لونسکی هدیه داده را با کنار او بودن به خود باز گرداند. حالا لونسکی که می‌تواند با عشق به گابریل این رابطه عاشقانه را ایجاد نموده و هستی و زمان به ابدیت بپیوندند.

تأکید کارگردان به این زمان‌ها در هر دو روایت طراحی و پرداخت شده است. گابریل مونیر قرن نوزده و گابریل مونیر قرن بیست هر دو متوسل به آینده‌بینی می‌شوند‌. دست توسل به آینده‌بینی به این خاطر است که امید می‌رود در آینده فردی پیدا شده و بتواند انسان را از این معرکه نجات دهد. هر دو فال‌بین به ترس گابریل اشاره می‌کنند‌. ترس گابریل از جانوری که در یک آن به او حمله نموده و او را از بین می‌برد. روایت فال‌بین قرن نوزده به آینده قرن بیستم سرایت می‌کند. این ارتباط‌های تصویری بیشتر در تلاشند پیرنگ مضمونی فیلم را شکل داده و به‌پیش برند‌.

در هر روایت یک سکانس با حداکثر وجوه تشابه انسان تکرار می‌شوند. در سکانس افتتاحیه درپرده سبز ترس گابریل و استفاده از چاقو، در قرن نوزدهم در اتاقی که پیانو می‌نوازد. ورود کبوتر به اتاق و ترس گابریل و استفاده از چاقو و در آخر قرن بیستم ورود لونسکی که قصد جان گابریل را کرده و همان جیغ تکرارشونده در فیلم‌. به نظر می‌رسد روایت‌های زمانی قرینه‌های استعاری از واکنش‌های لونسکی و گابریل نسبت به یکدیگر باشد. در روایت قرن نوزدهم لونکسی از طرف گابریل به‌خاطر تردید او پس‌زده می‌شود و واکنش او در قرن بیستم خشونتی تحمل‌ناپذیر از این تحقیر شدگی است و واکنش گابریل که به‌خاطر تردید در قرن نوزدهم و دلباختگی شدید نسبت به لونکسی خود درون خود را ازدست‌داده در جست‌وجوی لونسکی و عشق اوست تا بتواند خود را بازسازی نماید‌. هر دو روایت گابریل به فالگیر مراجعه می‌کند. در هر دو ترس مفرطی را تجربه می‌کند. اضطراب امانش را بریده و در این تجربیاتی که از سر می‌گذراند، همیشه کبوتری نظاره‌گر اوست. هرچند خود کارگردان تلاش نموده در یک روایت رازآمیز داستان دو شخصیت خود را پیش برد؛ ولی وسوسه تفسیر کبوتر دست از سر نگارنده بر نمی‌دارد. کبوتری که در تمام روایت‌ها حضور دارد و مسیح‌وار شخصیت خود را به نظاره نشسته است. حتی تلاش می‌کند در قرن نوزدهم آن را از تصمیم خود منصرف کند‌.

در قرن بیستم مادامی‌که زیر پای گابریل له می‌شود دوباره راه حیات پیش گرفته و زندگی از سر می‌گیرد و گابریل را نظاره می‌کند. همان گابریل که بعد از مقاومت در مقابل پاک‌سازی و یافتن لونسکی تلاش می‌کند دلی که به امانت در دست او داده را باز پس بگیرد و زندگی از سر بگیرد. بی‌خبر از آنکه لونسکی گذشته مشترک آنها را برای حس زمان حالش با دستگاه هوش مصنوعی تاخت زده است و جیغ ترس گابریل از ادامه‌دادن به زیستنی که فاوست‌وار روحش را برای عدم تحمل‌پذیرش اضطراب بودن با عشقش معاوضه نموده است. شبیه آدم و حوا که به تعبیر کی‌یرکگور در تجربه آفرینش به‌خاطر اضطراب دست به کنش زدند و….

منبع: روزنامه اعتماد
نویسنده: محسن بدرقه