نویسندگی «بیگناه فرضی» کمی پرسشبرانگیز است. انتخاب قالب سریال، آن هم هشت قسمت تقریبا یک ساعته برای داستانی که ثابت شده میتوان آن را به خوبی در دو ساعت جا داد، این پرسش را برمیانگیزاند که چه نیازی به این همه اطناب است.
«داریوش» هم در همان ابتدا از نظر شکل داستان. ترکیب بازیگران و حتی موسیقی به گونهای طراحی شده که برای مخاطب یادآور «پوست شیر» باشد. گویی الگوی موفقی که «پوست شیر» را به جلو راند با حفظ همان ترکیب بازیگران و اضافه کردن چند شخصیت تازه از سوی سازندگان برای موفقیت سریال در نظر گرفته شده است.
مسعود اطیابی یکی از کارگردانهایی است که معمولا فیلمهایش در سینما گیشه خوبی دارد، اما تا به حال سریالهایی که در شبکه نمایشخانگی و حتی تلویزیون ساخته نتوانسته به اندازه فیلمهایش موفق باشد.
«قطب شمال» میتوانست با فیلمنامهنویسی آگاهتر و مجربتر، کارگردانی واقف به زبان و مدیوم تصویر و انتخاب بازیگرانی مناسبتر به یک سریال قابل تحمل و استاندارد برای مخاطبان تبدیل شود، اما حالا به زعم نگارنده هیچ کدام از این مولفهها را ندارد.
هماکنون ژاپن کشوری مدرن و پیشرفته است که همواره در بحث آموزشی و غیره در دنیا حرف اول را میزند. اما ژاپن همیشه همین نبوده و دورانی تاریک و پُر از وحشیگری را در تاریخ خود داشته است.
در چارچوب یک سریال ایرانی، «افعی تهران» پس از مدتها، به مسایل کودکان و تاثیری که مشکلات و آسیبهای کودکی در بزرگسالی هر آدمی در هر موقعیت اجتماعی میگذارد، پرداخته. موضوعی که نمیتوان به راحتی از کنار آن گذشت.
اگر از زمرهی طرفداران بازیهای بتسدا هستید، از شانس کشف جنبههای جدید دنیای «فالآوت» لذت خواهید برد. با اینکه میتوان به عنوان یک مجموعهی تلویزیونی مستقل سرگرمکننده به «فالآوت» نگاه کرد، اما نکتهای که سریال در آن موفق شده این است که توانسته دنیای بازیها را توسعه دهد.
«افعی تهران» با قهرمانی که گاه تندخو، حسود و بدخلق است، با زن قاتل همدلی کرده و طاقت تماشای به دارآویختن او را ندارد، رابطهاش با پسرش فراز و فرود دارد و گذشتهاش، سخت و تلخ بوده، تا اینجا یکی از اخلاقیترین سریالهای شبکه نمایش خانگی است. ادای دین به زنان و کودکانی که اندوهشان، زیر پوست این شهر، گم شده است.
تقریبا می شود گفت که خطر از بیخ گوش جدیدترین سریال شبکه نمایش خانگی گذشت. نزدیک بود، ناامیدوارانه به مسلخ رفتن یک اثر پربازیگر دیگر را به نظاره بنشینیم. اما تا اینجای کار، فعلا، فرصت منتظر نشستن را داریم.
کاراکتری که «پیمان معادی» در مجموعه «افعی تهران» بازی میکند ازجمله نیکبختیهای یک اثر است. منتقدی در دل شهری زندگی میکند که همه بدهبستانهایش برای مخاطب آشناست. یا دستکم برای اهالی هنر و روزنامهنگاری این جغرافیا. سختگیر است.
«آخرین بازمانده از ما» تمدنی را به تصویر میکشد که دوری از تعقل آن را به فروپاشی کشانده، انسانها برای بقا، مال و جان یکدیگر را تصاحب میکنند، شاید این سریال بیش از همه بتواند ما را به فردای بیقانونی ببرد، به عصری بدون اندیشه، از هیچ ثانیه آن غافل نشوید، چون هر آنچه از موجودات دوپای آن دیدید توان پیدایش دارد، یعنی همان دیالوگ جوکر که میگفت: «به تو ثابت می کنم همین مردم متمدن وقتی در یک موقعیت بحرانی قرار بگیرند، حاضرند حتی همدیگر را بخورند.»
The Regime داستانی برای بازگو کردن دارد اما انگار میانه راه، خط روایی از دست میرود و دوباره در انتها به فراز قصه بازمیگردد. دیالوگهای طراحی شده برای شخصیتها، نوع متفاوتی از کمدی میباشد که حقیقت را رک اما با تصاویری احمقانه برای به سخره گرفتن شرایط حاکم محور یک جامعه بر دایره میریزد. داستان و شخصیت اصلی آن همه تلاش خود را به کار میگیرند تا مخاطب تصویری منزجرانه از درون کاخ به دست آورد. تصویری از حماقت تمام افراد کابینه الینا.
ما در بررسی سریال «فالآوت» این نکته را واکاوی خواهیم که آیا سازندگان این اثر موفق به ایجاد پروژهای شدهاند که هم طرفداران منبع اصلی بازی و هم بینندگان عادی را خوشحال کند یا خیر؟!
امیر وفایی و سعید آقاخانی نشان دادهاند که از توانایی شخصیتپردازی و هدایت بازیگران پرتعداد در هر صحنه برخوردارند و به همین دلیل قادر هستند کمدی متفاوتی را خلق کنند. در فصل تازه «نون خ» ردی پررنگ از کمدی رفتار، شخصیت و موقعیت به چشم میخورد که هم سو و موازی با یکدیگر شاکله اصلی درام را شکل میدهند.
سید حسام فروزان منتقد در یادداشتی نوشت: سریال «افعی تهران» شروع امیدوارکنندهای داشت و با تماشای قسمت اول میتوان گفت افعی تهران پتانسیل تبدیل شدن به یک سریال پرکشش و پربیننده را دارد.
«زخم کاری: بازگشت» به قول طلوعی یک «هیچِ هیچِ هیچ» بزرگ است و ثابت کرده جلو زدن از منبع اقتباس نتیجه خوبی ندارد، فرقی نمیکند با فصل هشتم «بازی تاج و تخت» طرف باشیم یا تازهترین اثر محمد حسین مهدویان! درواقع کارگردان نمیداند کدام شخصیتها را باید مقابل هم قرار دهد و کدام شخصیتها را کنار یکدیگر بگذارد معلوم نیست رقیبِ مسعود طلوعی؛ مالک مالکیست یا پانتا بایندر یا پسر فرنهاد که پدرش را منفجر کرد یا سمیرا یا سیما؟
نکته جالب اینجاست که نقاطعطف داستان منطق روایی ندارند و همین کلیت اثر را زیر سوال میبرد. حالا اگر در جزئیات خرد روایت هم منطق رعایت شده باشد (که البته خیلی جاها نشده)، مخاطب با محتوای کلی کار مشکل پیدا میکند و حتی گاهی عصبانی میشود. از عجایب روزگار هم این است که این بیمنطق بودن نقاطعطف اصلی داستان در سری دوم زخم کاری، درحالی اتفاق میافتد که کار را از روی یک شاهکار شکسپیر اقتباس کردهاند.
شکی در این نیست که بیست درصد آغازین فیلمنامه یک سریال، میبایست مخاطب را به تماشای ادامه داستان علاقهمند کند و به اصطلاح قلابهای اولیه خود را برای جلب نظر تماشاگر درگیر کند.اتفاقی که در چهار قسمت آغازین فصل دوم سریال زخم کاری نمیافتد و بدون اینکه انتظارها برآورده شود، همانند بسیاری از فصلهای دوم سریالهای مشابه، روند مایوسکنندهای را در ذهن مخاطب ایجاد میکند.
سریال «لوکی» در میان مجموعههای تلویزیونی دنیای سینمایی مارول به بالاترین میزان موفقیت رسید و قسمت آخر فصل دوم آن بیش از ۱۱ میلیون بیننده پیدا کرد. با وجود «لوکی» و موفقیت آن، این سؤال در ذهن هواداران مارول به وجود آمده که آیا باقی پروژههای این فرنچایز نمیتوانند مشابه «لوکی»، استقلال داشته باشند؟ سؤالی مهمی که اگر مارول به درستی پاسخ آن را بدهد، میتواند کاستیهای اخیر را جبران کند.
فصل دوم سریال «زخم کاری» این روزها درحالی مهمان خانههای مردم است که نتوانسته به دلایلی چون خالی ماندن ساحت درام از قطبیت روایی، تغییر فضا از کاراکترمحوری به جریان خالهزنکی و تفسیر ناموزون از شرایط اجتماع و روابط موجود در آن، موفقیت فصل نخست را تکرار کند.
بازگشت سروش صحت به شبکه نمایش خانگی در مقام کارگردان از همان روز اول اتفاق خوشایندی بود. ساخت «مگه تموم عمر چند تا بهاره؟» برای کارگردان و نویسندهای که خاطرات خوبی از سریالهای او در تلویزیون داریم برای کسانی که به دنیای سرگرمی علاقه دارند، سرشار از هیجان و کنجکاوی بود. صحت با سریالی پا به عرصه شبکه نمایش خانگی گذاشته که همه خصوصیات سبک سریالسازی او را دارد؛ از اجرای موسیقی تا همنشینی کاراکترهای تمامی آثارش.
«پدر گواردیولا» یک درام اجتماعی است که تا اینجا نشان داده مخاطب را سرگرم میکند، اما نمیتوان ضعفهای آشکار آن را نادیده گرفت. در ادامه بیشتر به آن پرداختهایم.
سعید نعمتالله پس از سالها نویسندگی سریالهای تلویزیونی با کارگردانی سریال «پدر گواردیولا» بازگشته است. سریالی که عوامل آن میگویند قرار است داستان یک خانواده را روایت کند که وقوع یک حادثه موجب دگرگونی روابطشان در زندگی شده و سرنوشت مسیری از جنس متفاوت برایشان رقم میخورد. آنچه که کثرت بازیگران چهره و خوانندگان تیتراژ و عوامل پشت صحنه و آب و تاب فراوان «پدر گواردیولا» وعده میدهند اما در اولین قسمت پخش شده و قسمت پیشدرآمد تقریبا نقش بر آب میشود. نقشی که به آتش زدن قیصریه به خاطر یک دستمال میماند.
آنهایی که از دهه ۵۰ به بعد متولد شدهاند، اساسا دوران پهلوی را درک نکردهاند که نوستالژیاش را داشته باشند و حتی نوستالژی آنها هم جعلی و خودساخته است. آنها بخشی از ایدهآل خودشان را به دورهای دیگر چسباندهاند و برایش تصویرسازی کردهاند و سریال «رهایم کن» آلبومی است شبهداستانی از همین تصاویر.
رهایم کن، برخلاف میخواهم زنده بمانم داستان سیاسی هم ندارد که بگوییم عاشقانهای در بستر سیاسی است، رهایم کن داستانی معمولی است از زندگی عدهای در روستایی به اسم حصارک، که انگار کارگردانش فقط خواسته آن را بسازد.
برای دیده شدن هرسریال دو رکن مهم وجود دارد، آن هم فیلمنامه خوب و انتخاب بازیگرانی است که مخاطب بتواند با بازی و نقشهایشان ارتباط برقرار کند. رهایم کن به این دو نکته توجه داشته و باتوجه به آماری که برای هر قسمت از سریال در فیلیمو منتشر شده که نشاندهنده رضایت بالای 90 درصدی است، میتوان گفت مخاطبانی که رهایم کن را دیدند، از آن رضایت داشتند.
سریال از حد تصور و پیشبینیها فراتر رفته و دامنه شهرتش رفتهرفته سریالهای در حال پخش همزمان را زیر سایه برده. تماشا کردن این سریال حالا برای مخاطبان میلیونی آن، چیزی فراتر از یک سرگرمی است.
تغییرات درست و بهجا در عنصر لحن را میتوان یکی از مهمترین ویژگیهای مثبت «پوست شیر» دانست. خطوط داستانی این مجموعه بهگونهای طراحی شدهاند که امکان تغییرات مداوم در لحن (در عین حفظ یکدستی اثر) را فراهم آورند.
جدیدترین قسمتِ سریال «پوست شیر» بر محبوبیت و جذابیت این مجموعه نسبت به چند قسمت گذشتهاش افزود؛ گویی قرار نیست التهابات و هیجان این سریال پایین بیاید. اما واقعاً چطور یک سریال میتواند جذاب باشد و جذاب بماند؟
این سریال از همان لحظه شروع کار، با شرط مهمی طرف بود؛ هیچ پیترجکسونی در کار نباشد! هیچ ایدهای از او گرفته نشود و ماجراهایی که او نشان داده، تکرار نشوند. سریال حلقههای قدرت، ضد پیترجکسون نیست اما دنبالهرو او هم نیست.
«سرگیجه» که حالا هفت قسمت از آن منتشر شده و قصهاش تا حد زیادی جلو رفته، یک داستان معمایی دارد و توانسته مخاطب را با خود همراه کند. اما در کنار آن ضعفهای زیادی هم در این سریال دیده میشود که نمیتوان به راحتی از کنار آن گذشت. در ادامه به بررسی این مجموعه که از محصولات جدید پلتفرم نماوا است، بیشتر خواهیم پرداخت.
تنها چیزی که در این دو قسمت کمی برای من توانست جای پرسش باشد(از بس همه امور به درستی چیده شده بود) آن اسباب بازی پسر تنابنده است که میکسر و سیمان سازی بود که اخیرا وارد بازار شده است. نمیدانم شاید آن دوران هم وجود داشت و ما و نویسنده سریال نمی دانستیم!
احمد اسماعیلپور (منتقد سینما و تلویزیون) در یادداشتی به نقد و تحلیل سریال «آکتور» ساخته نیما جاویدی پرداخته است.
این روزها سریال «پوست شیر» که از فیلم نت پخش می شود توانسته هم تماشاگران زیادی را با خود همراه کند هم گفتمانی را پیرامون موضوعاتی که در اثر مطرح می شود، ایجاد کند.
اگر در دهه ۴۰ قیصر مسعود کیمیایی مسیری شبیه به نعیم برای انتقام را طی می کند تا به زعم خود از قتل برادر و خواهر دادخواهی کند و انتقام خونشان را بگیرد در زمانه ای که انتقام فردی بحث جامعه آن زمان است، نعیم در پوست شیر تا میانه داستان چنین قصدی ندارد.
مهمترین ویژگی که در قسمت نخست سریال «سقوط» جذاب و قابل پیگیری بود، انتخاب سوژه ملتهب و پرچالشی است که در آغاز، بذر آن پاشیده شد و در ادامه کار، شکلگیری یا عدم شکلگیری تعلیق اصلی در داستان، به چگونگی پرداختن به آن در قسمتهای بعدی برمیگردد.
سریال «بی گناه» که این روزها از شبکه نمایش خانگی پخش میشود قصهای است که از بنیان، تولیدات پیشین سازندگانش را تداعی میکند.
سریال «خون سرد» که این روزها از شبکه نمایش خانگی پخش میشود روایت یک قاتل سریالی است که در آن تلاش شده با پیرنگهایی چون قصه فساد آقازادهها، مافیای مهاجرت غیرقانونی، سایتهای قمار و شرطبندی بومی شود، اما در نهایت نتوانسته است.
«پوست شیر» در مقایسه با آثار دلسردکننده سالهای اخیر شبکه نمایش خانگی یک اثر قابل قبول است؛ قصهای که فارغ از تمامی نقاط ضعف و دراماتیکبازیهای گاه و بیگاهش قدرت جذب مخاطب برای دنبال کردن قصهاش را دارد.
یکی از دلایلی که مجموعههای خارجی با یک خالق و چند کارگردان ساخته میشوند این است که گافها و اشتباهها به کمترین حد خود برسد و در عین حال کارگردانی مجموعه یکدست باشد؛ موضوعی که در مجموعهسازی ما جانیفتاده است. با وجود این اگر بدون مقایسه یا تماشای مجموعه دکستر این مجموعه را ببینیم، در مجموع با اثر پلیسی/ جنایی جذاب و خوشساختی طرف هستیم که ریتم خوبی دارد و تماشاگر را سرگرم میکند.
«پوست شیر» نه با نمایش بیش از اندازه خشونت و لمپنیسم، از خرده بزهکارها و گنده لاتها قهرمان میسازد و نه با به تصویر کشیدن زندگی اشرافی و پرزرق و برق طبقه مرفه، به سبک سریالهای ترکیهای، چند قصه عاشقانه و گاه غیرمتعارف را همزمان روایت میکند.
جهان رئالیستی که عمدتا محمد کارت در آثارش خلق میکند، گاه از فرط واقعی بودن، سنگین، مغموم و حتی گروتسک میشود، این موضوع بیش از همه نشان از شناخت دقیق فیلمساز نسبت به آدمهای واقعی این طبقه اجتماعی دارد.
بهرام افشاری، حمید فرخ نژاد و مهتاب کرامتی پس از تجربه ناموفق قبلی در نمایش خانگی با سریال جدیدشان نیز موفقیتی به دست نیاوردند
سریال با یك تاكید بر دهه شصت شروع میشود كه بعدتر متوجه میشویم اواخر دهه شصت و پس از جنگ است. هرچه جلوتر میرویم شخصیتها و وضعیتها از زمانی كه ابتدا قرار بوده، بخشی از هویت اثر باشند، بیشتر گسسته میشوند تا جایی كه حالا بعد از اتمام سریال میتوان این پرسش را مطرح كرد كه اگر زمان سریال 20 سال بعدتر بود یا 20 سال قبلتر چه تفاوتی داشت؟
یک منتقد ضمن ضعیف شمردن سریال «دودکش ۲» و برشمردن ایرادهای متعدد در فصل جدید، این سریال کمدی را در میان دیگر مجموعه های ضعیفی که این روزها آنتن شبکههای سیما را پر کردهاند، «گل سرسبد» نامید!
در نقدهایی كه به تازگی از این سریال منتشر شدهاند، از شیوه بازیگری در این سریال بسیار تعریف و تمجید شده كه به نظر میرسد تیم رسانهای این مجموعه روی آن تمركز كردهاند. واقعا اینگونه نیست و بسیاری از بازیها كلیشهای و حتی ضعیف و اغراق شده هستند. دكوپاژها ساده و قصهگو هستند و كار پیچیدهای صورت نگرفته است كه نشان میدهد مهدویان حوصله ژانگولربازی و پشت درخت و دیوار پنهان شدن را دیگر ندارد.
افخمی در «احضار» قصد دارد كه در ادامه مسیر «او یك فرشته بود» و البته به كمك همان المانها و مشخصهها مهارتش را در نمایش تغییر تدریجی آدمها به واسطه وسوسههای نیروهای شیطانی نشان دهد اما این هدف با شكست روبهرو شده است.
یکی از بزرگترین چالشها برای فیلمنامهنویسها طراحی درست و قدرتمند نقش منفی است. برقراری تعادل قدرت بین نیروی خیر و شر (به گونهای که جانبداری فیلمنامهنویس از نیروی خیر آشکار نشود) کاری دشوار است که درصورت موفقیت به خلق اثری ماندگار منجر میشود.
جدا از تشابه شخصیت پردازی یاور با حشمت، ریتم کند و اتکای بیش از حد به دیالوگ به این سریال ضربه زده است. «یاور» مصداق آن سریالهایی است که میتوان در آشپزخانه کار کرد و آن را «گوش» داد و اتفاقی از سریال را هم از دست نداد.
«میخواهم زنده بمانم» گاهی دچار شلختگی رواییست، در فضاسازی واقعیت را بعضا قلب کرده، میشود کلی از آن ایرادهای میزانسن و طراحی صحنه درآورد، خیلی چیزهایش با واقعیت دهه 60 و 70 تطبیق ندارد، اما گفتمان موجود در آن تا قسمت دهم، گفتمان مهمیست و چون اجرای خوبی هم دارد، شاید به نوعی بهترین سریال در شرایط فعلی نمایش خانگیست.