فیلمساز‌ بدون ردوبدل‌شدن هیچ دیالوگی، شخصیت‌هایش را تاحدود قابل‌توجهی پردازش می‌کند. آن‌ها گویا مشغول به‌جاآوردن مناسکی مقدس هستند. اصلا غذاخوردن در این فیلم مناسکی مقدس است.
چارسو پرس: به دلبازی عمارت روستایی، به دل‌نوازی طعم خوراکی‌های جوروواجور طبخ‌شده با عشق و به دل‌نشینی لبخندهای ملاحت‌انگیز ژولیت بینوش. "طعم چیزها" دنیایی است برای پناه‌گرفتن و آسودن؛ جهانی‌ست رویایی برای واکاوی مفهوم عاشقانگی که در دل استعارات ریزودرشت و کشف‌وشهود مزه‌ها و رایحه‌ها، ذهن و دل را به تکاپو وامی‌دارد. ساده، ظریف، باصلابت و بادوام!

باحداکثر سرعت به درون قصه پرتاب می‌شویم. در آشپزخانه عمارتی اربابی هستیم؛ مرد و زنی مشغول تکاپو و درآمیختن طعم‌ها و مزه‌ها هستند. می‌توان هرم حرارت و بخار خوراکی‌های به‌روی شعله را روی صورتمان حس کنیم. صدای ولع‌انگیز جلزولز گوشت روغن‌اندود و رقص بلورین چاشنی‌های مایع روی ماهی‌ها و نقاشی رنگارنگی از گیاهان و پاره‌ای از فرزندان طبیعت در ظروفی چوبی و در دل لوکیشنی کلاسیک و همسو با آن و آشپزخانه‌ای بدکن هرگونه زنگاری از دنیای مدرن. چهره مرد مصمم است و در پی کنکاش. گویا هر کنشی که در آن آشپزخانه می‌کند، هر طعمی که درمی‌آمیزد و هر اختلاط طعمی که بانی‌اش می‌شود، آزمون و کشف‌وشهودی است برای او در مسیر فتح قله مزه‌ها. او مزه‌ها را فراتر از ماهیت مادی و رفتنی‌شان می‌بیند. هرچه‌نباشد، او ناپلئون طعم‌هاست! درست همچون نام‌گذاری خود فیلم که طعم "چیزها" است و این "چیز"هاست که زندگی را می‌سازد و بدان معنا می‌بخشد.

اما بیش از مرد، زن است که جلب نظر می‌کند. زنی بامتانت و باوقار که لبخند ملیح و دلنشین روی صورتش، چشم‌برداشتن از او را دشوار می‌کند و علی‌رغم عرقی که بر پیشانی‌اش نشسته (که نشان از دشواری کارش دارد) تو گویی از کُنهِ وجودش بر آن مواد و خوراکی‌ها می‌دمد و عصاره‌ای نادیدنی را به بطنشان می‌افزاید. دخترکانی نیز دم دست آن‌دویند که گویا خدمتکارانشان هستند. در پس درآمیختن خواستنی مزه‌ها در این سکانس افتتاحیه دو چیز است که شدیدا به چشم می‌آید. یکی آن حرکات مشوش و مذبذب دوربین است که در دل آن لوکیشن ایستا و کنش‌های غیراستاتیک، تضاد غریبی می‌آفریند و در تقابل با آن جو صمیمی و آرام و آن لبخندهای ملیح بینوش قرار می‌گیرد. این تشویش، تمهیدی فرمی است که قرار است به جز تمهیدی جهت جذابیت جهت دنبال‌کردن ماجراهایی در دل لوکیشن ایستای آشپزخانه، پیش‌آگاهی انذارآمیزی باشد از آنچه که قرار است بر این زوج بگذرد.

این افتتاحیه اما یک شاهکار بصری تمام‌عیار نیز است. این پلان‌سکانس ۳۸دقیقه‌ای، به‌صورت تمام‌وکمال پروسه آماده‌سازی همزمان غذاهای ولع‌انگیزی را نمایش می‌دهد که تماشایشان دهان را آب می‌اندازد. همین مقدمه طولانی است که سبب می‌شود وقتی غذای آماده‌شده سر میز مهمان‌ها می‌رود، خوردن آن‌ها حتی نیاز به ادای یک کلمه از جانب آن‌ها هم نداشته باشد؛ گویا خود ما آن را چشیده‌ایم و حظ‌اش را از بریم!

فیلمساز‌ بدون ردوبدل‌شدن هیچ دیالوگی، شخصیت‌هایش را تاحدود قابل‌توجهی پردازش می‌کند. آن‌ها گویا مشغول به‌جاآوردن مناسکی مقدس هستند. اصلا غذاخوردن در این فیلم مناسکی مقدس است. مرد ضمن آنکه مشغول آشپزی است، وقتش را بین این کار و حضور در جمع مهمان‌ها تقسیم می‌کند، در حالی‌که زن و دو خدمتکار در پایین و در آشپزخانه درحال خوردن غذایشان هستند! فیلمساز بدون ذره‌ای گل‌درشتی و در اوج پختگی، کاملا موقر و بدون هیچ دیالوگی با همین تمهید به جایگاه تبعیض جنسیتی می‌پردازد. همین نما به کل زباله‌ای مثل "باربی" می‌ارزد.

اما همانطور که گفتم، اثر لایه‌های عمیق‌تری هم دارد که اتفاقا با همین آشپزی، به‌مثابه نوعی خلقت، گره خورده است. از رابطه عجیب و مبتنی بر احترام متقابل اوژنی و دودین تا احساس سمپاتی بین اوژنی و دخترک شاگرد که به گذشته اوژنی برمی‌گردد. فیلم اما درست همچون وقار آشپزی درحال آشپزی، کم‌حرف و گزیده‌گوست و از خلال تصاویرش مخاطب را شیرفهم می‌کند.

فیلمساز محترم این فیلم که با این اثر شبفته‌اش شدم، نگاه نیش‌داری به ازدواج دارد و این نگاه را با مقایسه ازدواج با همراهی و دوئت در "آشپزی" محقق می‌کند. طعم چیزها درباره چگونگی است و نه چیستی. به قول استلا آدلر، مهم این نیست که بدانی چه کسی هستی، بلکه مهم آن است که بدانی باید چه کنی و آن را به‌سان هرکول انجامش دهی! دودین و اوژنی دقیقا به همین شکل با یکدیگر آشپزی می‌کنند.

لطافتی دردناک در عشق دودین به اوژنی وجود دارد. چه در لحظاتی که او نگران غش‌های گاه‌وبی‌گاه اوژنی می‌شود و چه در مکاشفات شبانه و نوازش‌های لطیف و باوقارش. تردید اوژنی برای بردن این رابطه به مرحله بعدی (ازدواج) نیز قابل درک است. او و دودین ۱۹سال است در مرحله "تمنای وصال" قرار دارند. آیا زمانی که این عشق به‌مثابه تمنای وصال به وصال بدل شود (با هم ازدواج کنند) همه چیز همانطور می‌ماند؟ اوژنی از این ترس دارد.

پایان‌بندی با آن نمای پن لعنتی و جمله "من عاشق تابستانم" اوژنی، به پایان عمیقی می‌انجامد. در آن پایان، دودین به اوژنی می‌گوید "خوش‌بختی یعنی انتظار چیزهایی رو که داری داشته باشی، ولی آیا واقعا تو مال من بودی؟"

پیچیدگی این رابطه اینجاست که قوام می‌یابد. آیا این عشق اسطوره‌ای، در صورت وصال نیز قوام می‌یافت؟ آیا اگر اوژنی برای دودین می‌شد این رابطه کماکان انقدر هیجان‌انگیز می‌شد؟ آیا زوجیت زناشویی اوژنی و دودین می‌توانست ماحصلی والاتر از زوجیت آن‌ها در آشپزی بیافریند؟ بالاخره بهار یا تابستان؟ هرگز نخواهیم فهمید...