نمایشنامهی باغ آلبالو به نویسندگی آنتون چخوف در تاریخ تئاتر بسیار مهم است. جورجو استرهلر، پیتر اشتاین و پیتر بروک، سه اجرای مشهور از این نمایشنامه را بهصحنه بردهاند. ماریا شِتسُوا و کریستوفر اینِس در کتاب «مقدمهی کیمبریج بر کارگردانی تئاتر» به این موضوع پرداختهاند. ترجمهی این مطلب را در ادامه میخوانید.
نعلبندیان از مرگ تا مرگ را در «ناگهان...»، با تکنیکهای خلاقانه، فاصلهگذاری شده و سورئال مینویسد. نعلبندیان، آستیم و فریدون، هر سه مُردهاند! و در لحظهی پایان آغاز خود، آرام و با پای خود به سوی گور خود رفتهاند. گوری که دیگران برایشان ساخته و آماده کردهاند. آیا «ناگهان...»، قصهی شرم ما و ماست. «من، تو را انتظار میکشم، ای فرجام خوب!»، «آنک اتصال، اینک حیات.» «مرا به نوازش سترگ خاک مهمان کنید.» و...
وقتی این چهرهها تصمیم میگیرند به عنوان یک عنصر مالی خود را به بدنه تئاتر نوجوی کشور تحمیل کنند تا بهانهای برای فروش بیشتر باشد، چندین مشکل دیگر به وجود میآید که باید درباره آن حرف زد.
حالوهوای این روزهای تئاتر رسمی، دستکم در تهران، با تئاتری که برای اجرا مسیر اخذ مجوز از ادارهکل هنرهای نمایشی را طی نمیکند، متفاوت است.
وقتی نوجوان بودم و در مدرسه نمایشهایی را بهصحنه میبردم، به ابزوردها، خاصه یونسکو و بکت علاقه داشتم. من پشت یک مرداب کوچک و دورافتاده در شمال انگلستان زندگی میکردم و واقعاً با کار پینتر برخورد نکردم؛ بنابراین این یک تأثیر ناآگاهانه است؛ البته من بهعنوان نویسنده یک جعبه ابزار دارم و اتفاقاً از برخی از ابزارهایی که پینتر ابداع کرد، استفاده میکنم.
بیایید واقعبین باشیم. مگر امروز «فین جین» و «چه کسی جوجه تیغی را کشت؟» پرفروشترین و پرامتیازترین نمایشهای در حال اجرا نیستند؟ مگر سال گذشته «انسان/اسب پنجاه پنجاه»، «شازده اجباری» و... پرفروشترینها نبودند و همه در سالنهای خصوصی اجرا شدند؟ باید منصف باشیم و این توهم را که اجرا در سالنهای تئاترشهر به ما اعتبار میبخشد، فراموش کنیم.
تئاتر خصوصی و این روزها حتی تئاتر دولتی، برای روی صحنه رفتن از حضور تهیهکنندگانی بهره میبرند که گهگاه نام و آوازهشان چنان بلند است که نهتنها میتواند گمنامی گروههای تئاتری را جبران کند که تماشاگر عام را هم به سالنهای تئاتر میکشاند. تهیهکنندگانی از حوزه سینما که فراموش نکردهاند تئاتر ایران برای ادامه حیات نیازمند حمایت است؛ حمایتی که بیشازآنکه از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، معاونت هنری و ادارهکل هنرهای نمایشی صورت بگیرد، در قاموسشان تبدیل به نظارت و ممیزی شده و اهالی تئاتر را بر آن داشته است که حتی برای اجرا در سالنهای دولتی، دل به حضور تهیهکنندگانی خوش دارند که در عرصه سینما خوشنام و پرآوازهاند.
مرورِ حتی اجمالی پیام جهانی یون فوسه و پیام کاظم نظری و نگاهی به تلقیهای موجود در هر کدام از متنها به خوبی فاصله اندیشه تئاتر ایران و جهان را بازمینمایاند و مخاطب هوشمند این تفاوت را به ظرافت درخواهد یافت.
تئاتر معاصر ایران چندان به آرمانشهرگرایی نپرداخته و هر وقت تلاش کرده در این وادی قدم بزند آثاری نهچندان درخشان بر صحنه آورده است. بنابراین وقت آن است که در این باب تامل کند و با نگاهی هستیشناختی و انتقادی به خود، بار دیگر این پرسش را مطرح کند که آیا جهانی دیگر ممکن است یا فقط میتوان به وضعیت حاضر بسنده کرد و با بر صحنه بردن آثار سترون، مناسبات اینجا و اکنون را بازتولید کرد.
آراز بارسقیان عضو کانون نمایشنامهنویسان خانه تئاتر در واکنش به سخنان حمیدرضا نعیمی مبنی بر استعفا از ریاست و همچنین کنارهگیری از عضویت در این کانون، یادداشتی را منتشر کرد.
حضور این افراد هنگامی بحثبرانگیز میشود که بسیاری از اهالی تئاتر حذف و کنار گذاشته شدهاند، همچنین بسیاری از دانشجویان و مشتاقان بازیگری با اینکه دورههای لازم را برای بودن در صحنه گذراندهاند، بنا به دلایل غیرتئاتری مجبورند به شغلی دیگر روی بیاورند.
سعید پورصمیمی از تئاتر برآمده است و همچنان نیز یک تئاتری اصیل است و هرگاه فرصتی مییابد به نوشتن نمایشنامه و یا بازی روی صحنه رجوع میکند. به عبارتی هیچ گاه پیوندش را با خاستگاهاش یعنی نمایش از هم نگسسته است.
«مرگ فروشنده» اثر «آرتور میلر» که در سالهای پس از جنگ جهانی دوم نوشته شده است، به طور فراگیری به عنوان یکی از مشهورترین آثار نمایشی آمریکا در نظر گرفته میشود. کاراکتر «ویلی لومان»، قهرمان نمایشنامه، فروشندهای است که کمیسیون رو به کاهشاش دیگر اجازه و توان حفظ سبک زندگی خانوادگیاش را به او نمیدهد. همانطور که در طرح داستان نمایش آشکار میگردد، آنچه در ادامه نمایشنامه برای مخاطب فاش میشود، تصویری متضاد از «رویای آمریکایی» است.
نمایشنامه «اثبات» اثر «دیوید آبرن» یک نمایشنامه چند وجهی است که به طرز ماهرانهای عناصر درام، ریاضیات و روانشناسی را با هم ترکیب میکند. این نمایشنامه پرسشهای عمیقی را در مورد نبوغ، سلامت روان، پویایی فضای خانواده و تلاش برای شناخت ایجاد میکند. شخصیتهای غنی و طرح پیچیده این نمایشنامه، کاوشی عمیق و البته برانگیزنده از وضعیت انسانی را ارائه میکند و آن را به اثری برجسته در تئاتر معاصر تبدیل میکند.
بن رندل، مدیر تولید میگوید: «کیسههای هوایی در اتاق وجود دارد که بیشتر از بقیه بو میدهد، بسته به جایی که در اتاق هستید ممکن است چیزی را بو کنید یا نه و حتی افرادی که بویی از اسانس میگیرند ممکن است برای مدت طولانی متوجه آن نشوند و چالش دیگر این است که رندل و تیمش در عرض چند ثانیه، آن رایحه را جذب کنند. آروماتروژی در مقابل امری روایی، باید بیشتر به یک مولفه جوی نمایش تبدیل شود جایی که مخاطب میگوید: «این بو دقیقا در همین لحظه اتفاق میافتد و مستقیما به این رویداد مرتبط است.» گرگ می، به عنوان رییس جلوههای ویژه جیاندام، رایحههایی را برای نمایشهای مختلف طراحی کرده است، از جمله رایحهای از یاس برای نمایش بانوی کیبهو در سالن کاتوری نیویورک و همچنین بویی شبیه اسب.
دستفروش، پیرمردی است که قبل از آمدن به محلهای پرتافتاده در جنوب شهر، در دهکورهها میگشته و خرتوپرت میفروخته و پس از اینکه همه چیزش را از دست داده به شهر آمده و حالا با کهنهفروشی خرج و مخارج زن پیر و سه دخترش را درمیآورد. او البته تنها نیست و بسیاری از کسانی که در دهات و روستاها روی زمین کار میکردند از میانه دهه چهل به این سو جاکن شدهاند و به ناچار به حاشیهها و محلههای خودساخته جنوب شهر آمدهاند.
در برهوت مدیریت فرهنگی و هنری سرزمین ما، هرگز این امکان و بستر برای کارگردان- مؤلف بزرگی چون دکتر رفیعی فراهم نشده که او در مکانی ثابت، با گروهی ثابت و کارگاهی مستمر، به شکلی مداوم به کارش بپردازد و اندیشهها و تجربیات گرانقدرش را به نسلهای جوانتر انتقال دهد. او و بزرگانی چون او با همهی بیمهریها از جان مایه گذاشتهاند تا بر صحنهها زیبایی و عشق و فرهیختگی را به نمایش بگذارند. تلاشی یکسویه که غالباً به چشم مدیران کممایه نیامد یا اساساً درک نشد.
با نگاهی به آثار اجرا شده در دانشگاه تربیت مدرس، کمابیش میشود این رویداد را اینگونه صورتبندی کرد که گویی آثار دانشجویان، بعد از شرایط دشوار کرونایی و حوادث سیاسی پاییز 1401، واجد ایدههایی است خام، شتابزده و صد البته صادقانه که همچنان فرم غایی خویش را نیافتهاند؛ اما به لحاظ اجرایی در مسیر درستی قرار گرفته و میتوانند به اجراهایی پیشرو، رادیکال و نابهنگام بدل شوند.
شرایط به نمایشنامهنویسان نشان خواهد داد با تغییرات گفتمانی در حوزه سانسور چه باید بکنند، اکنون خود را مخدوش کنند یا آن را شاعرانه کنند یا حتی صریح از آن سخن بگویند. میشود به استناد به اتفاقات تاریخی حدسهایی زد. شرایط مشابه دوره تاچریسم منجر به خلق نوعی ادبیات پرخاشگر میشود که علیه سیاستهای لیبرال بانوی آهنی بود: شرایط مشابهی با امروز البته در حوزه انقباض اقتصادی.
آنچه در آخرین روزهای منتهی به کلنگزنی، بیش از گذشته مورد تاکید قرار گرفت، استناد به مطالبه اهالی تئاتر بود. اگر این ادعا درست باشد، باید با صدای رسا پرسید که اهالی تئاتر با شعار «تئاتر برای مردم» چگونه به این تفکیک ناعادلانه تن میدهند؟ آیا آنها خودشان را نسبت به مردم، دستفروشها و بیماران مواد مخدر و... ممتاز محسوب میکنند؟