تقابل آدمیان و جنیان در موزهای که به زندگی امیرکبیر در حمام فین کاشان میپردازد به واقع تماشایی است و در ادامه به همکاری مابین آنان بدل شده و این امکان را فراهم میکند که به میانجی هنر نمایش، وقایع تاریخی حمام فین کاشان از نو روایت شده و از تلخیاش تا اندازهای کاسته شود. نکته مهم نمایشنامه «فین جین» تلفیق درام مدرن اروپایی با شیوه نمایش ایرانی است.
محمد چرمشیر در بازخوانی از نمایشنامه سه خواهر چخوف، با حذف شخصیتهای مرد، این امکان را مهیا کرده تا عاملیت سه خواهر یا همان شخصیتهای اُلگا، ماشا و ایرینا به میانجی صدا و بدن زنانه، شدت یابد. اما این عاملیت زنانه، مدام از طریق حضور راوی و گفتار سوپر ایگوییاش، حد خورده و به انقیاد کشیده میشود.
ازهترین اجرای نمایشنامه «شایعات» به کارگردانی میکاییل شهرستانی، این نوید را میدهد که هنوز میتوان به بازیگران جوان و مشتاق و مستعد تئاتر اعتماد کرد و صحنه را به آنها سپرد تا با بازیهای طنازانه و خلاقانه خود، تماشاگران کمحوصله امروز هنرهای نمایشی را شگفتزده کنند و به وجد بیاورند.
درنهایت ساسان شکوریان درآمیزش افسانه و روحوضی یک فضای به نسبت جادویی رامیآفریند که بیانگر یک اجرای تاثیرگذاراست وچهبسا این خود یک حرکت است برای آفرینشهای پس ازاین که آوردههای بهتری را به فضای تئاتر ملی ما بیفزاید.
میتوان نمایش «روزمرگی» را بازتولید یک شیوه اجرایی استاندارد دانست که نمیخواهد بیش از اندازه خطر کند و قدم به راههای نامکشوف بگذارد. اجرایی که نهچندان سرد است، نه چندان گرم؛ بلکه ولرم است و کموبیش محافظهکار. این قضیه در طراحی صحنه کمینهگرایانه اجرا و آن فرمهای مواج سفیدرنگ دیوارشکل مجزا از هم نیز مشاهده میشود.
نمایش اسب قاتلین را میتوان یک اجرای جسورانه از بچههای شیراز دانست که نمیخواهد شبیه اغلب تئاترهای بدنه باشد اما برای ایجاد تفارق و تفاوت به بیش از اینها احتیاج است. کمی چاشنی سکوت و این وسوسه را کنار گذاشتن که میباید با اغراق کردن حداکثری به سرحدات یک اجرا نقب زد.
نمایش «اسب قاتلین» به نویسندگی رضا گشتاسب و کارگردانی سید محمدهادی هاشمزاده تمامی مولفههای یک نمایش اکسپرسیونی را یدک میکشد. از شکل بازی بازیگران که در افراطیترین حالت ممکن خود قرار دارد و بازیگران برای شخصیتپردازی کاراکترها، تماما به صورت اگزجره و فاقد جزییات رفتارهای انسانی ایفای نقش میکنند.
این نمایش میخواهد اخلاقیات شهروندان طبقه متوسط را نشان دهد اما بیش از اندازه در جهان شخصی خود باقی میماند.
نمایش «سه خواهر»، به نویسندگی محمد چرمشیر و کارگردانی نگین ضیایی که اثری اقتباسی از «سه خواهر» چخوف محسوب میگردد، در پی چارهجویی این مسئله است که به آنچه بیواسطه مشاهده و دیده میشود تا چه اندازه میتوان اعتماد و آن را تفسیر به رأی داشت.
مهدی نصیری در نقد نمایش تایسان نوشت: من «تاسیان» را بیشتر از هرچیز بهخاطر شیوهی درست روایت دراماتیکش دوست دارم؛ فریب نمیدهد و تظاهر نمیکند. ساده و دراماتیک است.
نمایش «سَنتِز»، به نویسندگی و کارگردانی علی اخوان، نمایشی است بیاتکا به دیالوگ که عنصر پیشبرنده در آن، موقعیتهای بهوجودآمده طی آن است. نمایشی که قصد دارد فارغ از گفتار و کلام، شخصیتهای نمایشیاش را در سکوت محض رویداده بین آنها پردازش کند، اما آن چیزی که نقطهعطف در انتخاب بدون دیالوگ این نمایش محسوب میشود، دیالکتیک حادثشده بین کاراکترهاست که ساختار مباحثهای و مناظرهای در قالب زبان به خود نمیگیرد.
تئاتر محل گفتوگو است و علیه جامعه تکصدایی. بیشک تئاتر تعاملی اگر به استلزامات واقعی تعامل و گفتوگو وفادار باشد، میتواند در این مسیر راهی هر چند کوچک به رهایی و رستگاری بگشاید، اما نکته اینجاست که تئاتر نمیتواند فقط کارکردگرایانه باشد و باید به زیباشناسی صحنه به مثابه یک ضرورت نگاه کند. بدون داشتن یک نظام پیشروی زیباشناسانه، تقلیل دادن یک اجرا به پدیدهای کاربردی میتواند محافظهکارانه باشد.
شاید بهتر باشد که بگوییم نمایش توافقنامه یک نمایش در نمایش است. نمایش اول برخوردهای دو دوست با یکدیگر که کم و زیادش طی اجرا حس میشود و از سوی دیگر رجعت دوباره در انتهای نمایش به ابتدای آن است. اینجاست که روشن میشود نمایش در نمایش چگونه با نازکای خیال نویسنده درهم آمیخته میگردد و با نگاهی سلطهپذیر و ملموس از سطح رویینه کار به انتهای آن نقبی به نور زده میشود.
در این نمایش، دستگاه سانسور به همان اندازه در عدم تحقق و امکان، نقش دارد که دوستان کم خرد اطراف کارگردان. و حتی شاید ناتوانی خود کارگردان. میثم عبدی و گروهش، بار مسئولیت را یک جا بر دوش یک نهاد نمی اندازد. سنگینی این بار، بر دوش همه ی جامعه است.
بیشک یکی از مواجهات خلاقانه با تاریخ رسمی جهان و انضمامیکردن آن، روایتگری افراد از زندگی روزمره خویش و بهنوعی بیانپذیر کردن تجربههای شخصی و تاریخهای خانوادگی است. از دل این رویکرد میتوان هژمونی تاریخ رسمی را شکست و با میدان دادن به روایتهای شخصی، بهجای «تاریخ» از «تاریخها» گفت. کاری که دلارام موسوی و سروین کیانی، به میانجی نمایشنامه «نقش هیتلر در آلبوم خانوادگی» میخواهند، انجام دهند.
موفقیت «هیدن» میتواند برای گروه بزرگی از آرزومندان کارگردانی تئاتر به مثابه ویروس عمل کند. نمایشی که بیمتن مرسوم ظاهری متنمدار دارد و دامی است برای عشاق میانبر.
برگ برنده «مَثلِث» در این نکته است که موقعیت نه چندان استعلایی خویش را از طریق بازخوانی متون شکسپیری به سیاست و اجتماع گره زده و اراده معطوف به قدرت را حتی در مناسبات میان اشیا به نمایش گذاشته است
اگرچه که تئاتر حاصل خود بر اساس رمان «مأمور مرگهای غیراتفاقی» به قلم حسام حیدری بنا شده و کمدی حاصل در خلال حیرتانگیزش تلاش میکند تا علاوه بر خنده گرفتن از مخاطبانش آنها را به عمق معنایی نیز به پیش ببرد اما تمام اینها اتفاقاتی است که در متن نمایش افتاده و در اجرا و در بخش کارگردانی صحنهها مانند قطعاتی از پازل به درستی در کنار هم نمینشینند و به تجانس ایجابی دست نمیزند.
حسن جودکی در نمایش ژیلت به نسبت اجرای «بیوه سیاه، بیوه سفید» چند گام جلوتر آمده و توانسته به لحاظ کارگردانی به نسبت موفق عمل کند. نزدیک شدن به فضای کمدی سیاه سیاسی، کار دشواری است که جودکی تلاش کرده با خلق یک رئالیسم انتزاعی آن را به سرانجام رساند.
«سیاه خال» اگرچه شروعی خیره کننده دارد اما به مرور در صحنههای میانی خودش را از تب و تاب میاندازد و به نوعی از ریتم افتادگی به دلیل طولانی شدن برخی صحنهها دچار میشود. شاید کوتاه شدن نمایش به میزان ده دقیقه به نسبت سادگی و عدم پیچیدگی موجود در داستان میتوانست بر قدرت صحنه و انسجام بیشتر ضربآهنگ آن کمک کند.
نمایش «مافیای روباها» در یک فضای آستانهای ایستاده و تمنای سینمایی کردن تئاتر و یا تئاتری کردن سینما را دارد. این تقلای جذاب و کمابیش ناممکن قرار است به میانجی یکی از خاطرهانگیزترین فیلمهای تاریخ سینما به محک تجربه درآید. نتیجه این ماجراجویی، صد البته اجرایی است که بیش از آنکه بر «تئاتربودگی» خود تاکید کند و در پی اتصال با امر تئاتریکالیته باشد، میل آن دارد بار دیگر سینمای تارانتینو را با دستور زبان تازهای بر صحنه تئاتر بازآفرینی کند.
از معدود کارهای ایرانیست که دیدهام و ویدئو بخشی از اجرای آنست و به آن وصله و تحمیل نشده. اینجا ویدئو و گرافیک و صوت و موسیقی خودِ فضاست. دارد جهانی را روایت میکند که شکل و صدای رابطهای احساسی را دارد اما بدون این مولفهها دیده و شنیده نمیشد.
نمایش «ما هم مردمی، بودیم» فضای تازهای است که با نویسندهای چون امین ابراهیمی طی شده و بر شکاف مرکز و پیرامون اشاره دارد و توسعهنیافتگی خطرناک در ایران امروز را گوشزد میکند. با آنکه اجرا مسئلهمند است و آسیبهای اجتماعی را طرح میکند اما به لحاظ سیاست بازنمایی چندان به نقش ساختارهای موجود نظم نمادین نمیپردازد.
علیرضا اخوان، فرزند تئاتر دانشگاهی است و پروژه «سنتز» نشان میدهد که همچنان برای این کارگردان جوان، تئاتر تجربی و اندیشهمحور، اهمیت فراوان دارد و پرداختن به اجرایی چون «سنتز یکم و دوم»، نه یک انتخاب بازیگوشانه پسامدرن که ازقضا یک ضرورت استراتژیک اجرایی و پژوهشی است اما همچنان جایگاه اصلی اجراهایی چون «سنتز یکم و دوم»، فضای آکادمیک است تا امکان گفتوگو با سنتهای تاریخی تئاتر تجربی فراهم باشد.
نمایش زلر در بطن خود از دیالکتیک بین دروغ و حقیقت به مفهوم زندگی آدمی میرسد. اگر یکی از این دو را تز و دیگری را آنتیتز در نظر بگیریم از برخورد آنها هرجومرجی شکل میگیرد که قابل تحمل نیست. شاید مخاطب تصور کند که پیشنهاد زلر فرستادن آشغالهای زندگی یا همان دروغها زیر فرش است، اما برای او شخصیتهایش بیش از هر چیزی اهمیت دارند؛ آنها انسانهایی معمولی هستند با تمام نقاط ضعف و قوتش. این بخش از ماجرا هم در اجرای روی صحنه قابل شناسایی است؛ چراکه در پایان، مخاطب از هیچ شخصیتی متنفر نمیشود و خود را همراه و همدم هر چهار نقش میداند.
«شکافتن کام ماهی» در عینیت بخشی «عبارت کلامی» خود به «ایماژی بصری» در ذهن مخاطب در لابلای مباحثات بیهدف که به مشاجرات و میدانی از تشنج و زد و خورد رنگ باخته تبدیل میشود.
در نمایش «تهران پاریس تهران» با سه روایت مواجه هستیم، بنابراین با سه دنیای روایت شده یعنی دنیای سارا، دنیای سهراب و دنیای روانشناس نیز روبهروییم. دنیای روایت شده توسط نویسنده انتزاعی بدون آنکه متعلق به این دنیا باشد، خلق و از طریق راوی با مخاطب پیوند داده میشود. بنابراین مخاطب در فرآیند این اجرا با سه راوی مواجه و رابطه میان او با هر سه یک رابطه دیالکتیک است. پس چگونگی روایت توسط راوی و درگیر کردن مخاطب یعنی وقوع تئاتریکالیته در این رابطه از اهمیت بسیار برخوردار است.
ابراهیم پشتکوهی در این اجرا توانسته یک فضای کمدی خلق کند که میخنداند و چندان هم نمیخواهد عمیق و فاخر در نظر آید. اما این اجرا بیشک بدون حضور بازیگران توانایی چون اتابک نادری، گاتا عابدی، مرضیه صدرایی و...ناممکن بود. یک گروه همدل که توانستهاند از نظر سیاسی بیضرر باشند، اما از نظر تئاتری مفید جلوه کنند.
روزی روزگاری سمنگان، می تواند با پررنگ کردن برخی از مولفهها و ظرفیت های باقوهاش، از گرفتار شدن در دام نوستالژی بیش از این رها شود. انتظار می رود خرده روایت ها همسوتر باشند تا در اندام اثر یکپارچگی بیشتری ایجاد کند.
کاهانی نشان میدهد در زمانهای که اقتصاد گرفتار رکود است و بورژوازی مستغلات همه چیز را بلعیده، مفهوم «سکونت» و بالطبع «خانه» اهمیت ویژهای مییابد. حتی نام نمایش استعارهای است از محل سکونت و نه چندان در رابطه با مفهوم جغرافیایی محیطزیست که به ذهن متبادر میشود. پس تعیین مالکیت خانه و تصاحب آن بیش از همبستگی خانوادگی اهمیت یافته و اولویت اصلی نادر، یوسف، احمد و شیرین میشود.
اگرچه تهرانی همواره در فضا در حرکت بوده و حتی در مواقعی مرز میان صحنه و تماشاگر را نیز میشکند و به مخاطب بسیار نزدیک میشود، اما حرکات او در فضا معلق و رها نیستند، بلکه شکسته و گویی در چارچوب طراحی شدهاند. این تمرکز غالب تهرانی در کوریوگرافی بر بالاتنه و به گونهای در چارچوب بودن از ویژگی حرکات موزون در سنتهای شرقی است، اما طراحی حرکاتِ تهرانی را به لحاظ فرم نمیتوان مشخصا به یک سنت شرقی خاص ارجاع داد. نمایش «بودن» باوجود فرم اجرایی خود و تمرکزش بر بدن و اجرای فرآیند تنایش در صحنه توسط یک زن، اگرچه از منظر سیاسی- اجتماعی برای ما موضوعیت دارد، اما به پیروی از عنوان خود در سطحِ «بودن» باقی میماند.
یک قطره خون در نمایش ریخته نمیشود، اما توهم چاقو، تفنگ و نور قرمز، تصور ناقص مخاطبان را کامل میکند. درست است که ژرفای اندوه سهراب را پایانی نیست و کارگردان شخصیتی بسیار غمانگیز از او ارایه میدهد اما اگر گریه و شیون او از حد بگذرد، خطر تمسخر تماشاگر را به دنبال خواهد داشت که کارگردان آن را با مهارتی که دارد کنترل میکند.
«محیط زیست» ماجرای جذابی دارد؛ خوب میتواند سرگرم کند و بخنداند؛ آهنگ روایی خوشریتم و زیبایی دارد؛ بازیگرهای دوستداشتنیای دارد که لحن غریب تعریف رنج با خنده را خوب بلدند و برای همین شما بهواسطهی مجموعهی این رویدادهای دردناک که حول محور مرگ پدر روی میدهند، میخندید و درعینحال چیزی در وجودتان دارد رنج میبرد که در پس مفاهیم ساده و شاید حتی تکرارشدهی «پدر» و «خانه» و «اختلاف فرزندان» و… پنهان شده است.
وضعیتی که در نمایش بازنمایی میشود کمابیش آشنا است: فیلمی به نام «کشتی نوح» در حال ساخته شدن است و عدهای از عوامل پشت صحنه و نه چندان قدر دیده سینما، تلاش دارند از این فرصت استثنایی استفاده کرده و در صورت موافقت کارگردان، به روی صحنه بیایند و با حضور بر عرشه کشتی، نقشی هر چند کوچک مقابل دوربین فیلمبرداری بازی کنند.
نمایش «وقتی آن قدری که باید هم را زجر دادهایم» تجربهای جسورانه از کارگردانی است که بیش از این نشان داده به ریتمهای کند و فضاهای کنترلشده از نظر احساسی گرایش دارد. حال این استراتژی کنار گذاشته شده و شکل تازهای از سیاست بازنمایی به کار گرفته شده که مبتنی است بر دیالکتیک بدن و تصویر.
میتوان نمایش «معبد اقیانوس» را تجربهای قابل اعتنا در به صحنه آوردن تئاتری دانست که میخواهد تلفیقی باشد از ژانرهای مختلف. این نمایش درواقع راهی تازه گشوده اما تا رسیدن به مقصد مسیر طولانی در پیش دارد.
مخاطب با نمایشنامه پستمدرنی سروکار دارد که در کنار بحثبرانگیز بودن و رادیکالگرایی، فرم نگارشی غیرقراردادی به خود گرفته است. از طرف دیگر، شاید بتوان این نمایشنامه را «لولیتای تئاتری» قلمداد کرد که میخواهد علاوه بر ساختار تابوشکنانهاش، نگاه فمینیستیاش را به درونمایهاش محفوظ نگه دارد.
اگرچه متن میرباقری را نمیتوان بهطور قطع در چارچوب نمایشنامههای مستند قرار داد، اما محسنی یکی از فرمهای تئاتر مستند یعنی «تئاتر دادگاهی» را برای اجرای این متن برگزیده است و از همان ابتدا قبل از شروع روایتها به اطلاع تماشاگر میرساند که او در طول فرآیند اجرا در جایگاه هیات منصفه به تماشا نشسته است.
میتوان نمایش «معبد اقیانوس» را تجربهای قابل اعتنا در به صحنه آوردن تئاتری دانست که میخواهد تلفیقی باشد از ژانرهای مختلف. این نمایش درواقع راهی تازه گشوده اما تا رسیدن به مقصد مسیر طولانی در پیش دارد.
بالاخص وقتی مسیر بیانی مسدود میشود، دیالکتیک در حرکت اعضای بدن نقش میبندد تا اجراگر بتواند روایتش را به منصه ظهور برساند. به بیانی ساده، نمود زبانی بر پیکره و حرکات اجراگر فونداسیون اثر را تضمین میکند. گونهای از تئاتر فیزیکال که نمایش خود را از سوژهی کانونیاش مستمسک میداند. در این بستر آن چه مهم مینماید ارتباط مخاطبان با اجرای پیش رو است، اتفاقی که مسئولیتش به عهده کارگردان اثر است که در این مجال اجراگر و کارگردان استثناً یکی هستند و قاعدتاً این رویه، کنترل اوضاع را برای او سخت میکند.
فرهاد تجویدی در این سالها خود را از وسوسه تولید نمایشهای تازه در امان نگه داشته و مومنانه بر بازتولید نمایش «من» پافشاری کرده است. بنابراین به جای حرفهای تازه، همان گفتهشدههای قدیمی نمایش «من» را بار دیگر بر صحنه بیان کرده و از یاد نمیبرد که میتوان مقهور مدهای زودگذر زمانه نشد و بر چند ایده ثابت، اما مهم تکیه کرد.
دغدغه اصلی فردریک عشق است. او مردی است که همانند سلبریتیهای امروزه طرفداران زیادی دارد و زنان زیادی برایش نامه مینویسند و به او ابراز عشق میکنند. حالا که او در مواجهه با یک عشق حقیقی، آنهم به دختری بسیار جوانتر از خودش که فرزند وزیر نیز هست، قرار گرفته، نمیتواند مطمئن باشد که میتواند موجبات خوشبختی او را فراهم سازد. در حقیقت کشمکشهای فردریک با خودش و بحرانهایی که او به عنوان یک بازیگر دارد، بخش مهمی از نمایش را میسازد که دیالوگهای شاهکار اریک امانوئل اشمیت آن را برجسته کرده است.
فضای ناتورالیستی نمایش «ظلمآباد» که این شبها در سالن 3 پردیس شهرزاد در حال اجرا شدن است میل آن دارد که «زیست ویران» فرودستان جامعه را به ویرانترین شکل ممکن بازنمایی کند. البته کامران اقتداری در جایگاه نویسنده و کارگردان، به تمامی مقهور این فضای ناتورالیستی نمیشود و به تناوب دقایقی از روایت را بر مدار کابوس و رویای شخصیت اصلی نمایش با بازی خوب حسین کشفیاصل قرار میدهد.
در این مهمانی شبانه همهچیز بر مدار گفتوگو در رابطه با روابط فردی، مرور خاطرات نوستالژیک گذشته و همراهی با روح نئولیبرال زمانه شکل مییابد. حتی وقتی از دانشگاه تهران و دوران دانشجویی صحبت به میان میآید اشارهای هر چند کوچک به انبوه تنشهای سیاسی آن سالها نمیشود. از این باب با فضایی سترون از نظر تاریخی روبهرو هستیم که به هیچ عنوان نمیخواهد رابطه تنشآلود عاملیت و ساختار یا همان فرد و اجتماع را که در آن زندگی میکند افشا کند.
در نمایش علی یدالهی فرضیهای مطرح میشود بدون آنکه حتی یک دلیل بسیار کوچک برای اثبات آن وجود داشته باشد. درست است که صحنه نمایش محل ارایه فرضیات و مستندات تاریخی نیست و قرار نیست که یک گروه اجرایی، مقالهای علمی تاریخی به مخاطب ارایه دهد، اما بدون تردید زمانی که ایدهای طرح میشود باید برای اثبات آن دلیلی ارایه شود، همانطور که در تئاتر چیزی به نام روابط علی وجود دارد و این بدان معناست که برای هر معلولی، علتی بایست تا تماشاگر در کشف رابطه میان این علت و معلول به درکی از مفاهیم نمایش برسد.
میتوان نمایش «توافقنامه» را یک اثر استاندارد از اجرای نمایشنامهای دانست که هم تودهها را خطاب میکند و هم به فضای روشنفکری فرانسه بیاعتنا نیست. رئالیسمی که کورش سلیمانی به کار بسته برای مخاطبان این روزهای تئاتر کلانشهر تهران، ملموس و دلپذیر است و این را میتوان از استقبال خوب آنان رصد کرد. به هر حال در زمانهای که تولید تئاتر به شدت گران و محدویت ممیزی توانفرساست، خلق یک تئاتر باکیفیت امری است دشوار که گروه تئاتر بیستون به نسبت در این آزمون موفق عمل کرده و حرف تازهای زده است.
عواملی چون ممیزی، نبود حق کپیرایت و دستمزد پایین نمایشنامهنویسان، به گروههای اجرایی این اجازه نامبارک را داده که بنابر میل شخصی و یا مظنه بازار، در متون نمایشی دست برده و هر بلایی که دوست دارند بر پیکر نحیف این آثار وارد کنند. باید در مقابل این حرکت فراگیر و خزنده ایستاد و بیش از این نهیب زد.
«مالیخولیا» نمایشی روانکاوانه است و شما را یاد صحنهای از فیلم «کاغذ بیخط» ناصر تقوایی هم میاندازد که هدیه تهرانی به جهان یعنی خسرو شکیبایی میگوید: هر مشکلی بین من و تو باشه باید از همین اتاق حل بشه. «مالیخولیا» البته با تکیه بر همین گفتهها، صرفا درباره واکاوی روابط زن و مرد است و موقعیتهای مالیخولیایی دیگر مثل روابط مالیخولیایی با والدین یا دوستان و دیگر موارد را طرحریزی نمیکند و با اکتفای یک برش عمیق از زندگی، باقی مفاهیم و موارد را در ذهن بازسازی میکند.
«سلام خداحافظ» به لحاظ زیباشناسی حرکت رو به جلویی برای شهاب حسینپور محسوب میشود اما شاید از نظر اقتصادی نتواند موفقیت آثار قبلی را تکرار کند. به هر حال با اجرایی به نسبت با کیفیت روبهرو هستیم که از جهان فوگارد تا حدودی فاصله گرفته تا بیش از این با ما معاصر باشد. اینکه آیا موفق شده یا نه، پاسخ قطعی ندارد. اما هر چه هست این را نمیتوان کتمان کرد که مساله فرادستی و فرودستی، بیش از دوران فوگارد بر جهان ما سایه افکنده است.
آفتاب یزد –آریو راقب کیانی: نمایش «سالومه» به نویسندگی و کارگردانی بابک پرهام نمایشی مونولوگ است که به درونیات و ذهنیات تلنبار شده و خاک خورده در خلوت رخوت زده تک پرسوناژش یعنی «سالومه» (با بازی نکیسا عقبایی) میپردازد. نمایش که اقتباسی آزاد بر تراژدی «اسکار وایلد» دارد، تلاش میکند که وضعیت روانپریشانه «سالومه» را