نمایش بیپدر به نویسندگی و کارگردانی سیدمحمد مساوات در سالن لبخند در حال اجراست. این نمایش برگرفته از داستان آشنای شنگول، منگول و حبهانگور است ولی با پیکربندی متفاوت. این پیکربندی داستانی به موضوع از خودبیگانگی میپردازد، موضوعی که در چندین وضعیت قابل تعمیم است.
میرعلی اکبری با آوردن اسم هنرمندان مشهور تئاتر، سینما و ادبیات، و روشنفکران سیاسی دههی ۱۳۵۰ در ایران، تلاش میکند آنها را به فجیعترین شکل ممکن به پرسش بکشد.
نمایش «شکستن خط فرضی» به نویسندگی و کارگردانی رسول کاهانی که این شبها در تماشاخانه ملک در حال اجرا است، آینهی تمام نما و منعکس کنندهی احوالات و پیچیدگیهای حال حاضر ما در قالب موقعیتی ملموس و خانوادگی است.
زنانی که عباس جمالی دربارهی آنها نوشته و مجتبی جدی در تئاتر هامون به صحنه آورده است، هیچ شباهتی به یکدیگر ندارند. مثلاً یکی از آنها از دغدغههای شیعهی سنتی میگوید و دیگری از فلسفهی مدرنیته. یکی از عشق سنتی میگوید و دیگری از رابطهی مدرن. یکی از عجیبترین صحنههای این نمایش، صحبتهای زنی است که وسط مراسم دعا میگوید: «از مارکس نمیتونم بگذرم.» سپس او ادامه میدهد که جامعه دچار ابتذال شده و تفکرات شهرام شبپره از برخی متفکران عمیقتر شده است.
نمایش من و گربهی پری، بیهیچ ادعا و ادا و اطواری تأثیر خود را بر روی تماشاگران میگذارد و با تلنگری بر آنان، به تأملشان وا میدارد.
استیصال سیاسی به نوعی افشای ساز و کار سیاست اداری هم میشود. توانایی این سیاست را به ته رسیده میبیند. دل خوش میکند به اجتماع انسانی که آن هم بعد از مدتی ذوب در نیروها و بلندگوهای سیاست اداری میبیند. این رنگ باختگی همه چیز، به ظاهر شباهتی زیاد دارد به جهانی که بکت در آثارش رخ میدهد؛ بیتصمیمی. زمانی به انتها رسیده. مکانهای حاشیهای. بدنهای کنار گذاشته شده و طنز زهرماری که به جان همه چیز فرو رفته است.
نمایش کالیگولا، در رابطهسازی بین شخصیتهای داستانیاش دچار نوعی سراسیمگی شتابزده شده است، بهطوری که نمیتوان بهطور قطع به دلايلی چون بیعلتی قتلهای کالیگولا، جاهطلبیاش را در قدرتطلبی، یا ابزوردیسم افعالیاش را در پس مرگ خواهرش را، یا دست یازیدن او به موهبت آزادی بیچون و چرا دست یافت.
حسین پارسایی در این پروژه دشوار و پرهزینه، تلاش دارد داستان رستم و سهراب را از منظری اخلاقی، از نو روایت کند. در این مسیر پر سنگلاخ، نویسنده جوانی چون متین ایزدی، نوشتن نمایشنامه را برعهده گرفته و کمابیش تمنای این قضیه را پرورانده که رستم با تمامی تردیدهایش در قبال کشتن سهراب بر صحنه حاضر شود و از خود اعاده حیثیت کند.
به مانند نمایشنامه «در انتظار گودو» بکت، اینجا هم با اثری در باب مفهوم «انتظار» روبهرو هستیم که یکی از مضامین مرکزیاش بیشک «سیاستِ انتظار» است.
جایی از اجرای «خاطره تحملناپذیر یک همهمه نامفهوم» و در آن دقایق پایانی نمایش، تصویر ویدئویی یکی از اجراگران بر محفظه توریشکل جلوی صحنه پدیدار میشود تا مانیفست «هانتکهای» اجرا، خطاب به تماشاگران قرائت شود.
«هتل پناهجویان» نشان میدهد که چگونه دیکتاتوری میتواند اخلاق مبارزه را زوال بخشیده و نیروهای سیاسی تحت فشار را نسبت به یکدیگر بدگمان کند. گفتگویی که مابین مانوئلیا و خوزهلیتو در باب پدر و مادرشان، یعنی جورجچاقه و فِلاکا درمیگیرد حقیتاً بصیرتافزا است.
نمایش در ایده مرکزی خود با «شبیه» دیدن مردم معمولی به فیگورهای اساطیری میکوشد عبور از جباریت کرئون و رسیدن به آزادگی آنتیگونه را بشارت دهد.
پریسا نوروزی در «نه ماه پس از تولید»، ترجیح داده از فضای سنتی جلال آل احمد تا حدودی فاصله گرفته و یک فضای زنانه غیرطبیعی را بازنمایی کند که شبیه بعضی آثار تئاتر و سینمای معاصر ما است. طعنهها، پنهانکاریها، سکوتها و اطوارها، به خوبی نشان از محافظهکاری درازدامن این قبیل جمعهای زنانه است.
شاید بتوان مهمترین برگ برنده نمایش «خونمُردگی» را قصهای باورپذیر با تعلیقی تماشایی دانست که «محسن سنگ سفیدی» در جایگاه نمایشنامهنویس در طول روایت میپروراند و شخصیتها را حول یک وضعیت واقعی که بتدریج بحرانی میشود سامان میدهد.
مسعود دلخواه بهعنوان دراماتورژ نمایش در جستجوی بازیگر هملت، میتواند فُرمی نظاممند با ساختار قصهگو را ایجاد کند؛ اما او ژانر هملت را تغییر میدهد و آن را به یک نمایش مستند معاصر از تمرین خود با شاگران واقعیاش تبدیل میکند.
حامد شفیعیخواه برای مواجهه با داستان کوتاه و خواندنی «هلیمِ جانسخت» وانگ مِنگ، به چینیزدایی از مناسبات متن مبادرت ورزیده و یک خانواده کمابیش انتزاعی، اما ملموس را به صحنه آورده است.
این سه نمایشنامهی پیوستهمضمون و در عین حال مستقل، کنکاشی واقعبینانه در باب مقولهای است که رد تاریخی آن را بهکرات در زندهگی انسانها دیدهایم و متأسفانه تضمینی برای تکرارنشدن آن هم وجود ندارد.
اجرای «تاری» قابلیت تفسیر و اندیشهورزی را دارد و گفتمانی را برای علاقمندان به تئاتر و تفکر مهیا میکند.
رسول کاهانی در نمایش «شکستن خط فرضی» توانسته با مهارت، روایتی از یک خانواده مدرن ایرانی ارائه دهد که در آستانه فروپاشی است اما برای گریز از آن تقلا میکند و بیوقفه دست و پا میزند حتی اگر نتیجه مثبتی به دست نیاید. گویی این خانواده، بیش از تداوم میبایست به پایان فکر کرده و خود را آماده جنگ و جدالهای آتی در قبال تقسیم میراث خانوادگی کند.
نمایش «وی ای آر» اثری چند لایه است که با بازی یک دست بازیگرانش که نشان از کارگردانی صحیح اثر داشته آدمی را در پی شناخت مفهوم زندگی در جهانی که در حال تهی شدن از معناست به چالش میکشاند.
نمایش زیگموند که این روزها در تالار حافظ روی صحنه میرود، مخاطبانِ تئاتر را راضی کرده تا هر روز بر تعداد مخاطبانش اضافه شود.